سن فرمین و پامپلونا

...At noon on Sunday the sixth of July the fiesta exploded. There is no other way to describe it.

(Ernest Hemingway, The sun also rises)

ارنست  همینگوی، جان کلام را در باره جشن سان فرمین، در جمله بالا گفته و شهر پامپلونا و جشن سن فرمین را جاودانه و بین المللی کرد.
این روزها دو میلیون توریست، از سراسر دنیا،با بلور و شلوار سفید و یک دستمال گردن قرمز، به مدت 9 روز شهر پامپلونا را در تسخیر خود خواهند داشت. 
دویست ساعت جشن، بدون انقطاع در جریان هست، تا هر لحظه از شبانه روز که اراده کنی،بتوانی به آن بپیوندی.
روز هفتم از ماه هفتم میلادی، روز سن فرمین هست. ولی مراسم بطور رسمی از 12 ظهر روز ششم ماه جولای شروع میشود.به این شکل که همه مردم با لباس سفید و دستمال گردن قرمز که به مچ دست یسته میشود، در میدان شهرداری چمع میشوند و سر ساعت دوازده ظهر، یکی از مسولین، موشکی را به هوا میفرستد و با گفتن جمله  " سن فرمین مبارک باد " جشن را افتتاح میکند.آنگاه همه دستمال گردن ها را بصورت 3 گوش در هوا نگه میدارند و فریاد شادی سر میدهند.

سپس بارانی از شامپاین و شراب قرمز که برای این روزها تهیه شده، بر سر و روی همدیگر میپاشند، آنقدر که تقریبن همه لباسها صورتی میشود.


در این چند روز، سر ساعت 8 صبح، چند گاو نر وحشی را از اصطبلی که در 700- 800 متری میدان گاو بازی هست،رها میکنند و چندین گاوباز حرفه ای، سعی میکنند آنها را از بین مردمی که آدرنالین شان به صد رسیده ومیخواهند برای چند ثانیه نقش اول را داشته باشند،رد کنند و به میدان برسانند. حتمن همه صحنه هایی از این مراسم را در اخبار دیده ایم.


بقیه روز و شب را در خیابان میرقصند و مینوشند و زندگی میکنند و خیلی ها در همان خیابان و پارک ها میخوابند. مسوولین کمپینگ های زیادی در شهر و اطراف آن بر پا میکننداما باز نمیتوانند جوابگوی  اسکان  میلیونی توریست ها باشند.

 گاهی حادثه نامطلوبی هم پیش میاید و کسانی زخمی میشوند.

اما با اینکه ممکن است تصاویر بسیار تکان دهنده باشتد، تعداد مرگ و میر در این جشن ها بسیار اندک است.در ده سال گذشته به تعداد انگشتان یک دست هم نبوده.مقایسه کنید با مرگ و میر در مسابقات موتور و یا حتا دوچرخه سواری.

این لینک عکس های دیدنی و تکی دارد.

با این همه این تنها جشنی است که من هرگز در آن شرکت نخواهم کرد. نه اینکه با گاو بازی یا شور و نشاط و زندگی کردن مخالف باشم.

 

 نه اصلن. تنها اینکه، شاید، تب و تاب جوانی در من کم کم،دارد کم میشود.لبخند

/ 22 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کدخدا

زیتایی کجایی بابا [ناراحت][نیشخند]

یوسف

سلام خانم شما دیگه چرا ؟ شما که با خشونت و خشونت طلبی همواره میانه خوبی نداشتید ! نکند خوی حیوانی ( درندگی ) با خشونت طلبی مصطلح مجامع خبری و آکادمیک و .. فرق دارد ؟ با این حال برقص در آوردن دیگران _ حتی حیوانات ! _ خود تفریحی (!) است که _ بعضی اوقات _ از لذت (!) آن هم براحتی نمی شود گذشت [نیشخند]

یوسف

حالا تو این نُه روز یه سری هم بما بزن خدا را چی دیدی ؛ شاید اومدی و دیدی ما تو حمله قریب الوقوع برادرای صهیونیست مون نیست شدیما [نیشخند]

کدخدا

من با 70 سال سن تازه دارم میگم که اول جوونیمه [زبان] دلت جوون باشه [بغل]

aminmoj

هی میام کامنت بذارم هی اون عکس آخریه رو میبینم رومو میکنم اونور ... الانم دارم چشم بسته میذارم نمدونم دارم درصط مینویثم یا نح [نیشخند]

کدخدا

به نظرم خونه تونو عوض کنید خیلی بهتره آدرستونم به هیچ کسی ندین اینطوری هیچ کسی نمیاد خونتون واسه مهمونی [خجالت]

سیدعباس سیدمحمدی تهران

سلام! یک جا گاو می پرستند. یک جا گاوبازی می کنند. یک جا گاوداری دایر می کنند. این جشن ریشه در چی دارد؟

fafa

چه جشن عحيبي...بايد به علاقمندانش حسابي خوش بگذرد اما من از گاوبازي مي ترسم..اصولاً حيوان خشمگيني كه هيچ جور مهار نمي‌شود ترسناك است...و ضمناً نشان مي دهد ديگر موضوعي نيافته اند براي شادي...[چشمک]

ز. ( هستی)

خوب جشنه دیگه ..راستی در مورد این مراسم چیزی نمی دونستم ممنون زیتا جان ..[دست]