تابستان گرم و طولانی

جمعه آخرین روز مدرسه  در اسپانیا بود.و به همین زودی، برنامه های من بهم ریخت.
در روزهای مدرسه، بچه ها ساعت ده میخوابیدند و من دو ساعنی برای خودم وقت داشتم و با خودم خلوت میکردم.حاکم مطلق کنترول از راه دور و کامپیوتر بودم.سر وصدایی نبود و میشد در آرامش چیزی نوشت، کتابی خواند و اگز برنامه یا فیلم خوبی از تلویزیون پخش میشد،با خیال راحت به تماشا نشست و یا ده بار همه کانالها را برای انتخاب چیز بدرد بخوری، دور زد.
اما حالا تا اخر تعطیلات تابستان، به بهانه  اینکه تلویزیون سالن، کانالهای بیشتری دارد و یا صفحه آن بزرگتر است،تاج و تختم را اشغال خواهند کرد. بدتر از همه وقتی است که بوسیله ایکس باکس، با دیگرانی که معلوم نیست در کدام نقطه دنیا هستند، آنلاین بازی میکنند و اینجوری تلویزیون و کامپیوتر  را با هم اشغال میکنند و تنها چیزی که بر صفحه تلویزیون دیده میشود، یک سری موجودات نیمه آدم و نیمه روبات هست که در قالب کارتون(انیمیشن)از دیوار بالا میروند،صد بار میمیرند و  دوباره رنده میشوند  تا آن ماموریت را پاس کنند و به مرحله دیگر بروند...

سالهایی که دختر مدرسه ای بودم، روز اول تعطیلات تابستان، پدر و مادر،پول مختصری به ما بچه ها میدادند و دو خواهر بزرگترم و من به کتابفروشی میرفتیم و با آن پول هر کدام 2 یا 3 کتاب داستان جیبی میخریدم.گاهی کتابی که اسمش را شنیده بودیم و یا نویسنده اش را میشناختیم،میخریدیم و گاهی تنها بدنبال کتابهای کلفت تر و قطورتر بودیم که صفحات بیشتری برای خواندن داشته باشیم. بعد از ظهر ها که پدر و مادر چرت بعد از ناهار شان را میزدند، ما مشغول خواندن میشدیم که مزاحم خواب و آرامش انها نشویم و هر کدام از ما سعی میکردیم که زودتر کتابهای خودمان را تمام کنیم و کتابهای آن دیگری را بخوانیم.
اما تابستان طولانی بود و سرگرمی دیگری هم نبود.بهترین روزهای تابستان وقتی بود که یکی از دختر خاله ها یا دختر عمو ها برای مدت کوتاهی در خانه ما میماندند و بهتر از آن وقتی بود که ما برای دیدن خاله‌ام که در یک شهر ساحلی زندگی میکرد به آن شهر میرفتیم.

تمام روز را در ساحل و دریا میگذراندیم و شبها  بزرگتر ها در ساحل آتشی بر پا میکردند و با کباب اوزن برون، کنیاک مینوشیدند.

یادم میاد که  همسر رییس شیلات ، برای آن گروه دوستانه آواز میخواند .لابد صدای خوشی داشت، چون برایش خیلی کف میزدند البته ما یچه ها خیلی خوشمان نمیامد،شاید برای اینکه همیشه آهنگهای خانم مرضیه را میخواند.
در عوض ما دختر ها بیشتر دوست داشتیم که در ساحل، دریاچه درست کنیم و آنرا با آب دریا پر میکردیم و همیشه هم کسی بود که داستانی از جن و پری و ارواح تعریف کند و بقیه را بترساند.
پسر ها هم معمولن با هم کشتی میگرفتند و یا کاراته بازی میکردند و صدای پدر و مادر ها را در میاوردند که سری تکان میدادند و میگفتند: از صبح تا حالا دارند بالا و پایین مپرند و بازی میکنند و هنوز خسته نشدند! 

 و حق هم داشتند، زیرا در خانه پیش از خواب هم کلی با هم حرف میزدیم و میخندیدم و خودمان هم نمیفهمیدیم که کی خواب بر ما غلبه میکرد.و روز بعد وقتی از خواب بیدار میشدیم که بزرگتر ها، ناهار را درست کرده بودند و آماده رفتن به ساحل بودند.

آری آری، دوره و زمانه عوض شده که این قانون طبیغت است. ولی نمیدانم که بهتر هم شده؟

 

 

 

 

 

/ 26 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کدخدا

به نظرم باید به سازنده ایکس باکس یه جایزه داد میدونی چرا ؟ چون تونست به نحو احسنت گند بزنه به وقت بچه ها [بغل][نیشخند]

پارمیس

ممنون از لطفتون نوشته هاتون باب طبع من بود. پاینده باشید

کدخدا

به نظر من بهترین کار توی تابستون خراب شدن به این صورت که خونه یکی از دوستان رو به قید قرعه انتخاب کنید و به صورت آوار شدن ِ يك خانه نوساز خراب شيد توي خونه اون بخت برگشته [بغل][خنده]

عتیقه

فقط آمدم بگم که من توي بازي فينال طرفدار اسپانيا هستم. حالا که ترکيه نرفته فينال بهتره اسپانيا قهرمان بشه! اين پيام را به دوستان اسپانيايي بده. زنده باد زاپاتا!

اهری

سلام . بقول شما زمونه عوض شده و به نظر من بد شده . خیلی بد

اهری

آقا! ما رو یاد بچه گی هامون انداختی - یادش بخیر

فاطمه ا

سلام زیتای عزیز تاج و تخت سلطنت اردیبهشتی ها بله انگار خیلی بهم شبیهه . منهم از وقتی که برای خودم باشم. نهایت لذت رو میبردم. خاطراتت هم خیلی لطیف و شا د بود کودک وحشتناک شیطانی بودم. اینقدر که کنترل کردنی نبودم. [خنده]

فاطمه ا

ها راستی اسپانیا که روس من رو زد . اما خوب من دوسش دارم. میمانیم به نتیجه ی دیدار آخر یه زمانی فوتبال دوست عجیبی بودم. بعد از امتحانات این فرصت رو دارم که یه فوتبال نگاه کنم. اولین بازی جام هم که دیدم همین روس اسپانیا بود [چشمک]

کدخدا

خصوصی داری ؟ [تعجب][نیشخند][خجالت]