حرفهای نگفته

 مدارس روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل هست و ترافیک هم سبکتر.اتوبوس مسیری که من هر روز سوار میشم ،هر پنج دقیقه و روزهای آخر هفته،با فاصله بیشتر،یعنی هر هشت دقیقه میرسد.چند نفری در صف منتظر هستیم.

اتوبوس میرسد،بیشتر  بیشتر ردیف صندلی ها خالی است.یا تنها یک نفر نشسته است.روی یک ردیف خالی، کنار پنجره مینشینم،دیگران هم همینکار را میکنند،انگار همه دوست داریم،اگر امکانش باشد، تنها باشیم.اما آقایی  که بنظر هفتاد و پنج سالی دارد ولی کاملن سرحال و قبراق هست، در ردیف جلوی من که یک دختر جوان چینی هم نشسته،مینشیند.و بلافاصله لوله کاغذی را که در دست دارد باز میکند،یک جور نقشه است،با همان سایز و انداره. از روی صندلی خودم بخوبی میتوانم آنرا ببینم،مارک شهرداری مادرید روی آن است،ولی نمیفهمم نقشه چه چیزی هست. تنها چهار یا پنج نقطه شهر با تعدادی درخت و شکلهای هندسی و یک صلیب بوضوح مشخص شده.فکر کردم باید نقشه کلیسا های شهر باشد،ولی تعداد کلیسا ها خیلی بیشتر از این حرفهاست.

سعی کردم نوشته ها را بخوانم،اما نمیخواستم که دیگران متوجه سرک کشیدن و کنجکاوی من بشوند.خوشتختانه خودش سر صحبت را با دختر خانوم بغل دستی اش  باز میکند و در حالیکه نقشه را نشانش میداد، گفت:نقشه آرامگاه های مادرید هست. و بعد انگشتش را روی نقطه ای گذاشت و ادامه داد:من اینجا را انتخاب کرده‌ام.طبقه دوم،این ردیف.

میگفت: البته دلم میخواست که پیش زنم که روحش شاد باشد بخوابم،ولی اون اهل کادیز بود و آنجا خوابیده ...که خودش اینجا را انتخاب کرده،چونکه جای قشنگی است، که پارکینگ بزرگی دارد، که به خانه پسرش نزدیک هست، که ایستگاه مترو در پنجاه قدمی آن هست و چند تا خط اتوبوس از آنجا میگذرد.

نمیدانم که دختر چینی حرفش را می‌فهمید یا نه،چون بنظر گیج میومد و تنها سرش را بعلامت تایید تکان میداد.اما شاید خیلی برای مرد مهم نبود.به هر حال او انتخاب خیلی مهمی کرده بود،حالا میدانست که در چه نقطه و مکانی خواهد آرمید، باید جایی باشد که خودش و دیگران راحت باشند،چون نمیشود به آسانی آنرا عوض کرد و به جای دیگری رفت. آری یک انتخاب مهم،و آدم وقتی که کار مهمی را در زندگی انجام میدهد،دلش میخواهد به گوش همه برساند.هر چند که برای دیگران مهم نباشد.

دلم میخواست بهش بگم،امیدوارم که سالهای زیادی،آن خانه، خالی و در انتظار بماند.اما انگار این هم از آن جمله هایی بود که در ذهنت بار ها تکرار میکنی و هرگز به زبان نمیاری. 

کاش بتونیم تا فرصت هست حرفهایمان را بزنیم.که گاهی خیلی زود،دیر میشود.

/ 33 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کدخدا

سلامليکم اومدم اين رو بت بدم و برم مال خودمه از هيچ کسی هم کش نرفتم يه وقتی فکر نکنی از دم در خونتون کندمش هااااا

تاریخ و جغرافیا

سلام خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم. سه چهار مطلب آن را که خواندم لذت بردم. بخصوص درباره نخست وزير اسپانيا و رفتارش با جرج بوش و پرچم آمريکا. به وبلاگ شما لينک دادم و خواهش می کنم همين که مطلب جديدی نوشتيد فورا بنده رو خبر کنيد تا بخونم و از آن استفاده کنم. زنده باشی

سفرنامه مجارستان ـ وروجک

سلام زيتا خانم ... اولين بار هست که ميام به وبلاگتون کامنتهاتون رو در وبلاگ تاريخ و جغرافيا ديدم و به اينجا رسيدم و خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم .... چند تا از مطالبتون رو تا جايی که فرصت بودمطالعه کردم و لذت بردم اميدوارم که اين دوستی تداوم پيدا کنه و با اجازه شما رو لينک کردم ... خوشحال ميشم که شاهد حضورتون در وبلاگم باشم ... موفق باشيد .

فربد

کاش بهش می گفتی قبول دارم خيلی وقتها زود دير می شه

سفرنامه مجارستان

من هنوزم در وبلاگ شما دارم سير ميکنم و اين موزيک به حدی زيبااست که يه جورايی منو ميخکوب کرده ........... خوشحالم که با کسی آشنا شدم که قلب جوونی داره به نظر من سن مهم نيست هر جا که دل خوشه آدم احساس رضايت ميکنه شايد من اون زمان ديسکو نرفتم ولی اينجا هم باحالی که امکانش هست باز هم نخواستم تجربه اش کنم به حدی که چنين موزيکی ميتونه روی من تاثير بگذاره و آرومم کنه که هيچ جای ديگه نميتونه .... منتظر شنيدن تجربيات بيشتر شما هستم .....

سلام زيتا خانوم. نميدونم من يکی که دوست دارم گيلان آرامگاهم باشه. حرف نگفته ی منم اينه