يکی دو سال اول که بيرون از ايران زندگی ميکردم٫ نميدونم چرا بی دليل از همه پليس ها ميترسيدم يا چيزی شبيه ترس٫ درست حالتی که آدم پيش از گرفتن سئوالهای امتخانی داره٫ و از بد شانسي٫ يا حالت عصبی و نگرانی(چون مطمئن هستم که بخاطر زيبائی چشمام نبوده ) هميشه پليس را جلب ميکردم٫ مثلن در فرودگاه ها بين ۲۰۰ نفر مرا صدا ميکردند و ميخواستند چمدان مرا چک کنند که سر بريده ای چيزی توش نباشه.تا اينکه يکروز در يک فروشگاه بزرگ نگهبان دم در ميخواست خريد منو چک کنه٫ که ديگه رگ انقلابی بودن٫يا نميدونم ناسيوناليستم يا زن بودنم  بجوش اومد و هر چی را که در ۲ سال تحمل کرده بودم يکباره فوران کرد. ديگه زبان را هم بخوبی حرف ميزدم با قاطعيت گفتم نه اجازه نميدم خريدم را چک کنی و اگر نورم فروشگاه شما اينست من آخرين نفر خواهم بود .پس شروع کن .اول بقيه را موقع بيرون رفتن چک کن که من زياد وقت دارم و فعلن يکی دو ساعتی ميخام از اين فروشگاه خيلی خوب خريد کنم بقيه ماجرا را ميتونيد حدس بزنيد.آن آخرين باری بود که پليسی به من گير داد.چون يادگرفتم که پليس دنيای آزاد پشتيبان مردم درستکار هست نه دشمن.

/ 7 نظر / 6 بازدید
احمد

سلام/مطلب جالبی نوشتيد/متاسفانه سالهاست که با اعمال آقايان ديگران جرات می کنند تا شخصيت ايرانی را به پرسش بگيرند/راهکار شما ستودنی است/شاد باشيد

nightbat

سلام.خيلی حوصله داريدا اب ديت ميکنيد:-ی .ای ول خوشم اومد. دوباره سر بزنيد

Bahram

ممنون که به وبلاگم سر زدی . وبلاگ خوبی داری . موفق باشی

pooriya

خيلی جالب بودمعمولا چشمای آدم خوب ميتونه آدمو لو بده راستی زيتا جان ايميلت هنوز به من نرسيده منتظر هستم

نيما

سلام. خيلی با حال بوده! دمتون گرم. آدم که می ترسه تو چهرش پيدا می شه و همه بهش گير می دن... از اين کارتون و طريقه برخوردتون خوشم اومد... راستی از حضورتون تو چلوکبابی ممنونم

مهزان

البته در آنجايی که شما هستين.پليس هم با پليس فرق داره.مثل باران به بارون.

کودک فهيم(نيلوفر)

سلام من يه سوالی داشتم شما خبری از صفا داری؟من از وقتی وبلاگش بسته شده دارم دنبالش ميگردم ولی هنوزم پيداش نکردم اصلا چرا وبلاگش را بستن؟هان؟ خداحافظ.