فروشگاه کلیه ایرانی

دیشب کانالهای تلویزیون را برای انتخاب یک برنامه دلخواه دور میزدم که به کانال 2 تلویزیون دولتی اسپانیا رسیدم.معمولن مستند های خوبی تهیه و پخش میکنه.بنظرم رسید که چیزی به زبان شیرین ایرانی شنیدم.مرد جوانی با قیافه کاملن شرقی روی پرده تلویزیون دیده میشد.

اما صدای آقای گوینده که روی فیلم حرف میزد،صدای اصلی را پوشاند.صحنه بعدی دختر جوانی ظاهر شد که دست همان مرد را با مهربانی در دست گرفت.از مانتو و شلوارش فهمیدم که بی شک ایرانی هستند.اما دستهایشان همچنان در هم گره خورده باقی مانده بود!
اوه یک فیلم  ایرانی و بی ناموسی ؟! کجا هستند معلمان اخلاق؟ حافظان دین خدا؟ مرده اند شاید!


 زن نگاهی غمگین و نمناک داشت.و بنظر میامد که در یک محل دولتی هستند.

فهمیدم، در یک بیمارستان هستند. اسم مرد مهرداد هست و میخواهد برای خرید یک تاکسی که بتواند با آن کار کند،کلیه اش را بفروشد.خریدار یک مرد لاغر و شکسته است که  دختر جوانش به اسم شیوا نیاز فوری به یک کلیه دارد.

قیمت؟ پس از چانه رنی های معمول، دو هزار و پانصد دلار.
همه چیز آماده شده و باید به اتاق عمل بروند، اما برای شیوا نیاز به یک آمپول هست که پیش بینی نکرده بودند، پدر باید به بازار سیاه برود و آنرا بخرد. میگویند که قیمتش سی دلار هست. اوپس.


تنها دیدن قیافه و حال روز پدر شیوا به اندازه همه ماجرای صحرای کربلا، درناک و اسف انگیز بود. به خیابان میرود و در حالیکه دفترچه تلفنش را ورق میزند، میگوید: خدایا کمکم کن، خدایا کمک کن...به کی زنگ بزنم حالا؟ حالا از کی قرض بگیرم؟


مهرداد تنها فروشنده کلیه نیست، دختری بیست و چند ساله به اسم سهیلا هم فروشنده کلیه هست.

بله بله،او با اینکه یک زن هست،اما به لطف خدا، ایضن دو کلیه دارد.

خوب خدا لطف کرده و به زنان هم دو تا کلیه داده.اما این دلیل میشود که او هم بتواند مانند مهرداد، آنرا بفروشد؟
چه خیال خامی! مگر کلیه ما زنان، بخودمان تعلق دارد که آنرا بدون اجازه مرد-مان و سر خود بفروشیم؟
خانم مسئول از افسانه اجازه کتبی همسر میخواهد،میگوید بیوه هستم.
اجازه پدر میخواهد،اما افسانه پدر هم ندارد .بعد تند تند داستانش را برای خانم مسئول توضیح میدهد که قرار بوده امضای بزرگترش!! را بیاورد...حالا شما خودتان پرونده را نگاه کنید،متوجه میشوید...


در صحنه بعدی مهرداد خوابی را که شب پیش دیده برای همسرش و شیوا تعریف میکند.میگوید: خواب دیدم که در اتاق عمل هستم،با اینکه بیهوش بودم،ولی بیدار هم بودم.شکمم را باز کرده بودند و دکترا دنبال کلیه من میگشتند، به من میگفتند که تو کلیه نداری و من میگفتم:دارم،از من عکس و اسکن گرفتند و من کلیه داشتم...
آی. کمی گریه کنید، ثواب دارد.بخصوص این روزها که همه مهمان خدا هستیم ثوابش بیشتر است.


باری در قسمتی دیگر مهرداد روی تخت عمل و منتظر بیهوشی است،اشکش را پاک میکند و میگوید در این جامعه، کار آدمیزاد به اینجا کشیده میشود.
در حین عمل قسمتی از بازویش که لخت است پیداست و گویی رویش چیزی خالکوبی یا نوشته شده. فیلمبردار میپرسد چه چیزی روی بازویش توشته شده؟ و دکتر میگوید نوشته:   محکوم ولی بیگناه

خوب حالا یک خبر خوب هم براتون دارم: افسانه هم توانست از مسئولان اجازه بگیرد که بدون امضای بزرگترش که میدانید باید یک  نر  میبوده باشد،کلیه اش را بفروشد. و من از همینجا از ان مسئولان مهربان و دلسوز تشکر میکنم که اجازه فرمودند افسانه هم قسمتی از خودش را برای امرار معاش بفروشد.

 

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یوسف

اوه .. ممنونم از حضور متعهدانه اتان .. اما من پاسخم را دریافت نکردم [ناراحت] چرا ؟

یوسف

گفتید « فروشگاه کلیه ایرانی هست نه اسپانیایی » منظورتان این است که « فروشگاه کلیه ایرانیان هست - در - اسپانیا » ؟! . خب اینکه اصلا قابل دفاع نیست ! . بلکه عذر بدتر از گناه هم هست ! ! مگر اینکه اصلاح طلبانه ! قیچی و شانه بردارید و دوباره منظورتان را ادیت کنید ! [سبز]

یوسف

بله ؛ من خبر اصلاح طلبان داخل ایران را دارم .. بخوبی خوب [چشمک] .. اما مثل اینکه شما در کمال بی خبری بسر می برید از گروه های مخالف ما (!) که در ممالک خارجه تشریف دارند [نیشخند] و شاید هم صرف شما در بی خبری باشد و ما نمی دانیم [زبان] اوووووووه .. کرور کرور آدم فرهیخته و آکادمی دیده و ندیده وجود دارند که در سودای حاکم رانی ( نه حکمرانی ! ) بر ایران عزیز شب ها را بروز می کنند و تازه .. نیت خدمت گذاری هم دارند .. .. [شیطان] پس خیال می کنید آن بودجه های چند میلیونی و چند ساله سنای امریکا بکجا می رفته و می رود ؟ می دانید که در بودجه سال 2008 پس از نا امیدی حامیان بسط دمکراسی در ایران !! از سلطنت طلبان و هخا ها و شیفتگان داخلی اشان ( که اجازه می خواهم اسم نبرم ! ) قریب 25 میلیون دلار از بودجه امسال سنا به وبلاگ نویسان عزیز معارض اختصاص یافته .. خبر دارید که ؟ .. نگید نه که از شما بی اطلاعی به این عظمتی پذیرفته نیست .. مگر اینکه پس این بی اطلاعی هم نفعی نهفته باشد [زبان]

زمزمه های ذهن من

سلام. قبلن گفته بودین دنیای بی رحمی است. نه؟ غیر از بی رحمی انگار کنترلش از دست خدا هم در رفته

هرمز ممیزی

سلام و این فقط دو نفر از چهارده ملیون افراد زیر خط فقر هستند که قرار است آقای احمدی نژاد مشکلاتشان را حل کند ![گل]

سیدعباس سیدمحمدی

سلام علیکم. رفته بودم بیمارستان. برای به دنیا آمدن فرزندمان. از من امضا گرفتند که اگر خانمم یا بچه چیزیشان شد به عهده ی خودم است. گفتم مگر من دکتر هستم؟ مگر من جراح هستم؟ به عهده ی من؟ خوبه والا! ××× بحث نر و ماده نیست! بحث خرچنگ قرباغه است[لبخند]

یوسف

سلام بازم ! حق با شماست .. منم می دانم 25 میلیون دلار برای همه وبلاگ نویسان خانه و ماشین نمی شود [زبان] این را باید به اربابان کاخ سفید بفهمانید یه جورایی [نیشخند]

محمود دهقانی

با درود. کلی دنبالت گشتم. راستش آدرست را گم کرده بودم. اما حالا لینک دادم تا دیگر هیچوقت فراموشم نشه. برقرار باشی

مروارید عرفان

سلام زیتای عزیز [گل] گاهی اوقات به خواهر و برادر ها و فرزندانم میگویم : خوش بحالتان که دورید و از رنج مردم کمتر غصه میخورید . باور کن فقر در ایران بیداد میکند . خود من گاهی اوقات شاهد منظره هائی هستم که اشک را بچشمانم میاورد . مگر خدا خودش بداد این مردم برسد . [قلب]