ماری لوز و پدرش

ماری لوز پنج ساله اون روز  کذایی، ساعت چهار بعداز ظهر، یک یورو از مادرش میگیره و میره از کیوسک سر کوچه شون، یک پاکت چیپس بخره.
 خونه شون در یک محله مسکونی و کولی نشین هست، از اون محله هایی که همه تقریبن همدیگر را میشناسند.
فاصله کیوسک تا خانه، صد متر است و همیشه پس از ده دقیقه برمیگشته.
ساعت چهار و نیم مادر ماری لوز نگران میشه که چرا دختر کوجولویش برنگشته،
برادر بزرگترش را میفرستد که خواهر بازیگوش را به خانه برگرداند، صاحب کیوسک میگوید که همین یک ربع پیش، اینجا بوده و چیپس خریده. برادر به خانه برمیگردد، ولی ماری لوز هنوز  برنگشته.تراژدی شروع میشود...
 ساکنین محله در کنار نیروهای دولتی به جستجوی ماری لوز کوچولو میگردند. همه جا حرف از ماری لوز است. از هر خیابانی که رد میشوی ، ماری لوز از درون پوستر های بزرگ و کوچک با آن لبخند شیرینش نگاهت میکند، اگر تلویزیون را روشن کنی، ماری لور حتی برایت قلامینکو میرقصد.
از همان روزهای اول، خانواده ماری لوز میگوید که به یکی از همسایه ها مشکوک هستند. مردی که سابقه مزاحمت برای دختران نابالغ دارد و از جمله چند سال پیش بخاطر سواستفاده جنسی از دختر خردسال خودش محاکمه و محکوم به چند سال زندان شده .
این همسایه سابقه دار، به گفته نزدیکانش به دلیل ترس از خانواده ماری لوز، در نهایت بیگناهی، ناچار شده که محله را ترک کند...
دوماه بعد جسد بی جان دخترک پیدا میشود، قاتل همان مرد همسایه هست،اعتراف میکند که ماری لوز را، هنگامی که از در خانه او با پاکت چیپسش عبور میکرده، با نشان دادن یک خرس عروسکی فریب داده، دخترک برای گرفتن عروسک چند پله بالا میرود و بعد که مرد به او نزدیک میشود، میترسد و از پله ها به پایین  پرت میشود و میمرد...
همسر و خواهر این مرد هم به جرم همکاری در پنهان کردن جسد ماری لوز  دستگیر میشوند...

بله، همان داستان همیشگی.مردی بیمار و شاید پدر و مادری بی توجه.
اما وظیفه نیروی قضایی و انتظامی چه میشود؟ چرا به مردی که سابقه تجاور دارد، فرصت داده میشود که  موجب آزار و مرگ افراد دیگری شود؟
اسپانیا هنوز دوره نقاهت پس از فرانکو را میگذراند و از هرگونه سخت گیری در هر موردی، وحشت دارد، میترسد آن روزهای سیاه دیگتاتوری با  قوانین سخت و بیرحمانه برگردد.اما باید قوانین را  متناسب با نیاز های روز جامعه تغییر داد.
پدر ماری لوز، مرد بزرگی است، یک کولی، که همه پیش داوریهای جامعه اسپانیایی را از یک کولی بهم ریخته.بر عکس آنچه که از یک پدر کولی(خیتانو) انتظار میرفت، در تمام آن روزهای دردناک و دشوار، در نهایت متانت رفتار کرد، افراد خانواده و قبیله اش را به آرامش دعوت میکرد که مزاحم کار پلیس نشوند...


از طرفی پس از دستگیری قاتل فرزندش و آگاهی کامل از سابقه شرم آور آن مرد و نارسایی قانون در اینگونه موارد ،دست به جمع آوری پانصد هزار امضا از مردم زد که در آن  درخواست شده که قوانین مناسبتری در این مورد، تدوین شود. و امروز آنرا تحویل آقای زاپاترو، نحست وزیر اسپانیا داد
اینکه موفق شود یا نه، داستان دیگری است.  اما پدر ماری لوز مرد بزرگی است.

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام زیتا چون[ماچ] [بغل]ممنون [ماچ] البته مهمانها هم چون نگران حال من بودند ماندگارتر شده بودند[نیشخند] درست فکر کرده بودی[شوخی] ممنون از لطفت[گل][گل][گل]

کدخدا

ما اینجا به بدترین آدما میگیم کولی اونا به آدما بزرگ میگن کولی ؟ [قهقهه]

صدف

سلام عزیزم نمی دونم واقعابا این موجودات چیکاربید کرد.من با یه خاطرات خیلی ضعیف تو کودکی بامردا بیمار همیشه دررنجم

کدخدا

http://kashkool3.persianblog.ir/post/283 اگه دوس داشتی از در خونه فقیر فقرا رد شو [خجالت]

نغمه

دوست خوبم سلام, خبر های اینطوری با اعصاب وروان آدم بازی میکنه ,......... همیشه خوش باشی. راستی,یه کاری کردی که دیگه دلار میخورم ,فقط یاد تو میافتم[شوخی]

کدخدا

این مرد بیماره خب مجرم که نیست که خب [بغل][نیشخند]

هرمز ممیزی

سلام مایه بسی تعجب است که قوانین اسپانیا در مورد قتل و تجاوز سکوت کرده باشد ![گل]

کدخدا

وای چه وبلاگ نازی میشه من رو هم لینک کنین [خجالت][نیشخند]

کدخدا

اومدم آهنگ وبلاگت رو گوش بدم با تو هیچ کاری ندارم [عینک]