نگاهی از دور

يک مرد
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۳
 

چشهايم را می بندم و آقای گنجی را ميبينم که لاغر  و از نظر جسمانی بسيار ضعيف شده است.حتا ديدن آنهمه رنج آسان نيست.چشمهايم را باز ميکنم و باز اين آقای گنجی است که می بينم٫با بلوز تيره روی تخت کوچکی با بالش سفيد و گلدار٫آما عجيب بزرگ و قوی است.ياد داستان<يک مرد> از اوريانا فالاچی می افتم.از خودم میپرسم٫چند نفر مانند آقای گنجی در يک قرن بدنيا ميآيند؟چند نفر مانند گاندی در تاريخ پيدا ميشوند؟.چطور کسانی ميتوانند٫آنقدر سنگدل و کوچک باشند که برای پيشبرد اهداف خود٫ديگران را به ماموريت مرگ و کشتار بفرستند و در يک آن رندگی دهها و صدها نفر را در عراق يا مادريد٫در بيروت يا لندن بگيرند؟و در عوض چگونه يک نفر ميتواند آنقدر بزرگ باشد که برای احقاق حقوق ديگران٫تنها از زندگی خودش مايه بگذارد؟ و لحظه به لحظه و گام به گام٫با اگاهی تمام به سوی مرگ برود؟..کسانی مانند آقای گنجی در مبارزه ای يک تنه و نابرابر٫معلوم است که لاغر ميشوند.ولی هر لحظه بزرگ و بزرگتر ميشوند.آنقدر بزرگ که هنوز در زندان٫از مرزهای يک کشور عبور ميکنند.آقای گنجی...چه ميگويم!؟بزرگان را نيازی به لقب و عنوان و زيور نيست.گنجی يک آزاده هست.انسان را همين يک صفت بس.