نگاهی از دور

 
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٥
 

سلام با اينكه حالم از خودم بهم ميخوره ولي بايد در باره خودم حرف بزنم  روز تولدمه ميدونم ولي نميتونم بپذيرم كه يك سال ديگه هم گذشت ومن حتي يك قدم به خواسته هايم نزديكتر نشده ام   نه اينكه خواسته هاي بزرگي داشته باشم ,ادماي اشغالي مثل من حتي خواسته هاي بزرگ هم ندارند ,نه اينكه خواسته هايم سخت يا خيلي با ارزش باشد.  زيادي واقع بين هستم كه رويايي فكر كنم ,تنها نياز به كمي شهامت يا خودپسندي دارم  كه حتي يك جو آن در  ده كيلو متري من هم پيدا نميشه  اگه بتونم تنها 5 در صد بخودم فكر كنم  وبخاطر ديگران هر چيزي را تحمل نكنم ميتونم حتي خوشحال باشم وبخندم....            ميگن آدم تا 20 سالگي زندگي ميكنه وبعد از آن در جا ميزنه يعني زندگي واقعي را نشخوار ميكنه ومن چند ساله كه 20 سالگي را پشت سر گذاشته ام و دارم نشخوار ميكنم  تو اين همه گرفتاريهاي ريز و درشت فقط يك جيزي خوشحالم ميكنه كه هيچكسي روز تولدم را يادش نبود كه بهم  فحش بده (تبريك  بگه ) شايد هم دارم بخودم دروغ ميگم  بد بختي من اينه كه روانشناسي خوندم و آنقدر خودم را سايكوآناليز ميكنم ومچ خودم را ميگيرم كه از خودم بدم مياد.  آخه  كسي نيست به من بگه با اين سن وسال واقعا انتظار داري كه برات جشن تولد بگيرند و برات هديه بيارند ؟   تا من بگم  براي چي نه ؟حالا كه اينطوره خودم براي خودم بك كارت تبريك ميفرستم وصبح ميرم از  زارا كه شنيدم تو ايران معروف شده براي خودم يك چيزهايي ميخرم