نگاهی از دور

پياده روی
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٥
 

ديروز(شنبه)روز پرکاری بود.من برخلاف آدمهای نرمال روزهای تعطيل و آخر هفته بيشتر کار ميکنم.جای شما خالی نهار کاملی خوردم و لی بلافاصله از اينکه زحمت يکهفته رژيم و کمخوری را با يکبار زياده روی بخطر انداختم٫دچار عذاب وجدان شدم.تمام بعد از ظهر را مثل يک چينی کار کردم و شام هم کمی سالاد خوردم٫ولی منظره و خاطره نهار چرب و چيلی مرا عذاب ميداد.فکر کردم اگر کمی پياده روی بکنم بد نباشد٫با اينکه کمی از يازده شب گذشته بود٫رفتم بيرون.البته تصميم داشتم٫نيم ساعتی با قدمهای تند راه بروم٫اما آنقدر خيابانها شلوغ بود که تنها بايد مواظب ميبودی که به کسی تنه نزنی٫پياده رو ها ازيکطرف در اشغال رستورانها و بارها بود٫و در طرف ديگر٫دستفروشها٫کالايشان را روی زمين پهن کرده.مردم هم در کمال آرامش يا مشغول خوردن و نوشيدن بودند و يا قدم زنان از بساط دستفروشها خريد ميکردند.ناچار با احتياط از لابلای جمعيت بطرف پلازا مايور رفتم.آنجا مثل هميشه پر از توريست و مردم محلی بود.دورتادور ميدان را ميز و صندلی چيده بودند و چند گروه موسيقی٫اينجا و آنجا برای مشتريان رستورانها٫مينواختند.جوانها و نه چندان جوانها هر کدام با يک ليوانی نوشيدنی٫ در دسته های چهار يا پنج نفره در وسط ميدان٫ روی زمين نشسته بودند و با هم گل و ميگفتند و قلوه ميگرفتند!چند گروه توریست هم در همانجاها٫دور راهنمای تورشان حلقه زده بودند و به تاريخچه چهارصد ساله ميدان گوش ميکردند.در يک گوشه هم٫چند زن و مرد و چينی٫هر کسی را که ميتوانستند شکار ميکردند و در همانجا روی يک صندلی تاشو مينشاندند و در ازای ده يورو٫يک مشت و مال حسابی بهشان ميدادند.بازار نقاشها و کاريکاتوريستها هم گرم بود.يکی سيگار ميکشيد٫يکی آبجو ميخورد٫از گوشه و کنار بوی حشيش ميامد٫اين هفده و هيجده ساله ها هم که هرگز از بوسيدن سير نميشوند٫بگذريم٫همه در کنار هم و دور از فضولی در کار همديگر٫مشغول تفريح و وقتگذرانی بودند.ومن پس از يکساعت تماشا و فضولی!برگشتم که بخابم.لازم به گفتن نيست که نتوانستم کالری زيادی مصرف کنم که جبران پرخوری نهارم را بکند.ولی آنقدر آدم در حال خوردن و نوشيدن ديدم که بتوانم خودم را ببخشم.

اين هم عکسی از يک گوشه کوچک از ميدان بزرگ در مادريد.