نگاهی از دور

سربازی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱
 

يکی از دوستای اينترنتی از من خواسته اينجا در باره اش چيزی بنويسم.خودم چيز زيادی از او نميدانم.تنها اينکه:در يکی از شهرستانهای ايران زندگی ميکنه٫فعلن به هدفش که ادامه تحصيل و ورود به دانشگاه هست نرسيده٫جوان هست٫آنقدر جوان که در حال گذراندن دوره آموزشی سرباری است.او از دست خودش عصبانی است و خودش را محاکمه و محکوم ميکند که نتوانسته وارد دانشگاه بشود و اينکه غمگين است.آنقدر که گاهی از رفتن و پايان حرف ميزند و من دلم ميگيرد.ميدانم که بجز غم و حسرت دوره پدران خود را خوردن٫يا آرزوی پرواز به دنيای آزاد چيز زيادی برای جوانان در ايران نمانده و هر از گاهی آماری از چند و چون وضع روحی کودکان و جوانان و نه خيلی جوانان در صفحه های خبری ميخانيم.اما پشت هر عدی نامی هست و پشت هر نام چهره ای.و پشت هر چهره ای داستانی٫احساسی٫خانواده ای و حتی دوستی اينترنتی.که نميتواند هضم کند چرا دو سال از مفيدترين عمر يک جوان بايد در سربازی بگذرد.چرا سربازی را حرفه ای نميکنند.هر کس که دوست دارد يا ميخاهد٫بتواند حرفه سربازی را انتخاب کند و حقوق مناست آنرا هم دريافت کند.بخصوص حالا که بيکاری در ايران بيداد ميکند و داوطلب کم نخاهند داشت.