نگاهی از دور

تقاضای ازدواج
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۸
 

بیست سال پيش٫اهالی يکی از روستاهای کوچک و دور افتاده اسپانيا دچار يک مشکل عجيب و در عين حال ساده ميشوند:کمبود زن:

مردان مجرد در ده٫کسی را برای ازدواج و تشکيل خانواده پيدا نميکنند.بيچاره ها از رسم و رسوم ايرانيها هم خبر ندارند که به فاميل و دوستان زنگ بزنند تا يک زن زيبا و آفتاب و مهتاب نديده براشان پست کنند.تا اينکه يکی از اهالی محل فکری بسرش ميزند و نامه ای برای روزنامه ای ميفرستد و از دختران وزنانی که مايل به ازدواج هستند دعوت ميکند که سفری به روستای آنها بکنند.اين خبر دهان به دهان ميگردد و متقاضيان از سرتاسر کشور و حتا کشورهای ديگر به اين نامه پاسخ ميدهند و پس از مدت کوتاهی در يه چنين روزی٫اولين اتوبوس پر از کانديدای عروس شدن به روستا وارد ميشوندو۲ شب توسط مسوولين مجلس رقص و جشن برپا ميشود تا با هم آشنا شوند.در اين مجالس رقص و گردش دسته جمعی٫چند نفری همديگر را می پسندند و پس از مدتی ازدواج ميکنند و حالا بچه های ۱۷ و ۱۸ ساله دارند.در کشورهای اروپايی که نرخ تولد خيلی پايين است٫بسياری از روستاها دچار مشکلاتی از اين دست ميشوند.جوانان برای کار به شهرها ميروند و پس از مدتی کدخدا ميماند و ده و چندتايی ديگر.بعد برای جلب نيروی کار و زندگی٫از خانواده هايی که دارای فرزند هستنددعوت ميکنند که به آن محل کوچ کنند و برای تشکر٫خانه ای با اجاره ناچيز و کنتراتی برای کار به آنها ميدهند.و هر چند تا بچه بيشتر٫بهتر و کمکهای مالی هم زيادتر.البته اين ديگر مشکل روستای ما نيست.چون امروزه روز جمعيت زيادی دارد و تبديل به شهر شده.حالا از هزاران توريست در سال پذيرايی ميکند.بله آن نامه٫زندگی و ادامه حيات را به آن روستا برگرداند.راستی تا يادم نرفته بگم که نويسنده آن نامه با يکی از مسافران اتوبوس عشق آشنا ميشود و ۲ سالی با هم زندگی ميکنند ولی به ازدواج و بچه دار شدن نميرسد و هر کدام به راه خود ميروند و او هنوز هم مجرد است.جل الخالق ! نکنه دعوا سر لحاف ملا بود؟!