نگاهی از دور

غمها و شاديها
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢
 

 

ديشب٫از اينترنت به آهنگ کوه بلند دلکش گوش ميکردم و به دوستان سر ميزدم و شب يلدا را مزمزه ميکردم٫رفتم صفحه موج پيشرو و ار آنجا به پيروی از پيشنهاد آقا پيمان به وب( شهر من بم)

 http://rahmat1360.persianblog.ir/ .

که از آن حال رلکس و ملس يکدفعه سقوط کردم.شايد اثر آهنگ و موسيقی ايرانی بودکه با نوشته ساده و پوست کنده رحمت(نويسنده وب شهر من بم)مرا ويران کرد.صبح را با حال غمگينی شروع کردم که اول نميدانستم برای چی است که ياد شب پيش افتادم و غم مردمی که بازماندگان فاجعه هستند.اما زندگی باز نميماند و هديه های کوچکی هم به آدما ميدهد.امروز بخصوص بيش از يک شادی و لبخند رضايت٫جيره من بود.  اول اينکه یه اسپانيايی که بخاطر اسم فاميلی من فکر ميکرد عرب هستم٫امروز که مرا ديد و فهميد ايرانی هستم با خوشحالی گفت:اوه تو ايرانی هستی٫من ايرونيها را دوست دارم و کارگردان مورد علاقه من عباس کيا رستمی است.و من اينجور موقع ها گردنم را کمی کج ميکنم٫به يه نقطه نزديک و نامعلوم نگاه ميکنم و با لبخندی بسيار کمرنگ با گردن بند طلايم که آويزه اش نقشه ايران است بازی ميکنم٫و از ايرانی بودن خودم لذت ميبرم.تازه زندگی برای  من هديه ديگری را هم پيشبينی کرده بود٫از يکسال پيش من رييس دوره ای در مجموعه ساحتمانی محل زندگيم هستم.روزی که نوبت رياست! من شده بود٫بيش از يک همسايه٫با نگاه و پچ پچ ناراضی بودن خودشان را از بازی گرفتن يک جهان سومی در نقش تصميم گيرنده به من ابلاغ کردند و امروز در پايان جلسه بايد کس ديگری را انتخاب ميکرديم٫اما پس از يکسال نظر ها عوض شده بود و از من خواهش کردند که يکسال ديگر بمانم!و از اينکه با نو آوری کارها را بهتر از قبليها سر و سامان داده ام ازم تشکر کردند(آخه من خيلی بلا هستم).اما چه بگويم از اين آدمی همين که تنها ميشدم يه حالت دلشوره٫کلافگی يا نميدونم چی٫ بسراغم ميامد و دنبال دليل نگرانيم خودم را ميکاويدم و دوباره یاد٫ شهر من بم٫رحمت و بازماندگان غمگين يک شهر!...خدايا ديگر پيامبری٫معجزه ای٫چيزی در بارگاهت نمانده؟که نياز فوری داريم.