نگاهی از دور

خسرو واحمد (آخرين قسمت)
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۱
 

درجماران آنقدر با ما بد رفتاری کردند که بکلی نا اميد شديم و برای اولين بار خسرو گريه کرد٫موقع برگشت احمد ما را به نهار دعوت کرد٫رفتيم به يک رستوران شيک و سنتی در ميدان آرژانتين که حالا اسمش يادم نيست ولی فکر ميکنم کارکنان آن رستوران هنوز ما را بياد داشته باشند٫يکی از ما با صندلی چرخدار٫يکی با يک جفت عصا و ناهيد و من مثلن طاغوتی٫کمک کردند که از پله ها پائين برويم٫که همه نگاه ميکردند اول خيلی جدی و غمگين نشستيم٫خسرو ميگفت که اولين بار به رستوران طاغوتی ميرود و شوخی و جدی با آن لهجه با نمک تبريزی کاری کرد که دچار حمله خنده های بدون کنترول شديم٫بيچاره کارکنان رستوران نميدانستند چکار کنندبيرونمان کنند يا نه دلمان براشون سوخت و زود غذا خورديم و آمديم بيرون.سوار ماشين احمد شديم که تازه شدت خنده ما زياد شد که يک ماشين پليس که از روبرو ميامد دستور ايست داد٫در ماشين بک حاج آقا هم نشسته بود که پياده نشد پليس که با آن لباس واقعن خوش تیپ بود جلو آمد و گفت پياده شويم و با حالتی غير رسمی پرسيد که ايا نسبتی با هم داريم؟وقتی قيافه گيج ما را ديد با بد جنسی گفت ٫ پس گاوتون زائيده٫ و رفت پيش حاج آقا چند کلمه ای رد و بدل کرد و بر گشت.ناهيد ومن که پياده شده بوديم کنار ماشين مانديم و پسرا در ماشين ماندند. شما ميدانيد چرا اما پليس نميدانست با تمسخر گفت آقايان خيلی خسته هستند و پياده نميشن؟ناهيد تند به من گفت بيا کمک کن اول احمد را پياده کنيم .آقای پليس که هر لحظه و با هر کلمه ما بی حوصله تر ميشد درست همان چيزی را گفت که نبايد و گفت ٫ کمک چی مگه خودش پا نداره؟ احمد با صدای لرزان و عصبانی گفت٫ نه من پا ندارم و کمک لازم دارم و با اشاره به ماشين ادامه داد اما ميبينم شما همه چی داريد و کمک لازم داريد. از آن طرف خسرو را هم پياده کرديم و به پياده رو برديم .که حاج آقا طاقت نياورد و پياده شد ولی نزديک نيامد من با صدايی که حاج آقا هم بشنود مختصر و مفيد ماجرا ی خسرو و  احمد را گفتم که هردو مجروح جنگی هستند....آقای پليس با لحنی شيطنت بار رو به حاج آقا گفت بفرماييد چه فتوی ميدهيد٫ دستور دادند که ميتوانيم برويم ولی پليس ميخواست اگه برای يکبار هم شده اين او باشد که اصرار بر گناه بودن رابطه پسر و دختر بکند ٫گفت نه٫ اينها به هم محرم نيستند بايد با ما بيايند .ميدانم که اين دعوای بين خودشان بود ولی قلب من ديوانه بار ميزد اگر مامانم ميفهميد ديگه نميذاشت به بيمارستان برم خلاصه درست پيش از اين که سکته کنيم رو کردبه احمد و گفت ٫خوش تیپ بيا سوار شو و ببر دوستات را بگردون. اين بود آخرين خاطره من از پليس ايرانی من.