نگاهی از دور

خسرو و احمد
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٧
 

برگرديم روزهای اول خسرو در بيمارستان:با اينکه پايش را در همان جبهه در بيمارستان صحرائی قطع کرده بودند ولی هنوز زحمش باز بود و موقع پانسمان بوی نه چندان خوبی در اتاق میپيچيد گذاشته بودنش در يک اتاق ۲ نفره ولی هيچکی تحملش نميکرد و هميشه تنها بود٫روزی که بچه های بخش صدام کردند يک هفته ای از ورودش ميگذشت البته براستی که خانمهای پرستار ايرانی دست کمی از پزشک ندارند ولی در آن بحبوحه جنگ وقت نداشتند مثل يک پرستار خصوصی کار کنند و تازه خيلی هم زياد بهش محبت ميکردند و شايد همين عيب کار بود.وقتی وارد اتاقش شدم اولين چيزی که بهش گفتم اين بود:سلام٫خسرو تو هستی؟                         

خ-آره

-کدام پات را قطع کرده اند؟

خ-چيه؟ يکی اضافه داری ميخوای بديش به من؟

-فکر ميکنی فقط يک پا کم داری ؟تو خيلی چيزای ديگه هم کم داری که خبر نداری

خ-اااه مثل چی

-پول٫شانس٫ يه دوست دختر خوشگل

خ-اوی اوی يواش اينجا پره حزب...و خنديد.نميدونم چقدر گذشت که نهارش را آوردند و آنقدر تعارف کرد که مهمانش شدم.و همينطور روزهای بعد که خيلی با هم دوست شديم.بچه های بخش به شوخی ميگفتند آنقدر تو اين بيمارستان مجانی کار کردی تا يه شوهر پيدا کردی.اما من هميشه خيلی مواظب بودم که دچار اين مشکل بزدگ نشم و برای همين از اول برای خودم يک نامزد خيالی ساخته بودم و ازش تعريف ميکردم.اگه بخام همه داستان را بنويسم از حوصله شما خارج ميشه.بنابر اين ميرم سر رابطه خسرو و احمد(خلبان).يک روز تصميم گرفتم اين دو را با هم آشنا کنم .چون اگرچه از نظر مشکل پا به هم شبيه بودند از نظر شخصيت و شرايط خيلی با هم فرق داشتند.احمد از خانواده ای پولدار و تخصيلکرده بود همه چيز داشت و فلج شدنش مثل يک لکه زشت مرکب سياه توی يک دفتر سفيد و قشنگ آزار دهنده بود٫خسرو هيچ چی نداشت و اعضای بدنش تنها سرمايه زندگی و نوری در آينده نامعلومش بود و با قطع پايش آن نور هم خاموش شده بود.خسرو چون کسی را در تهران نداشت در بيمارستان ماندنی شده بود و ديگه از من هم معروف تر شده بود.يک روز با خودم بردمش مطب(طبق نقشه خودم )و آنجا با احمد آشنا ش کردم. اين آشنائی به نفع هر دوشان شد احمدبرای گرفتن پای مصنوعی که آنموقع خيلی کمبود داشتيم و کلی دوندگی لازم داشت٫ با خوشحالی به خسرو کمک ميکرد و خسرو هم با سادگی و روح بزرگوارش غير مستقيم به زندگی احمد معنی ديگری ميداد.تا اينکه يکروز دوست آزمايشگاهيم (ناهيد)ومن تصميم گرفتيم برای گرفتن پای مصنوعی خسرو با خودش و احمد به  جماران برويم٫که آن خود داستان ديگری دارد که خيلی دردناک است.

با اجازه شما بقيه را در پست بعدی مينويسم.