نگاهی از دور

خسرو و احمد
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤
 

در پست قبلی آخرين برخوردی که با پليس اروپائی داشتم را تعريف کردم٫اينبار آخرين برخوردم با پليس ايران را مينويسم که اگرچه کمی طولانی است ولی جالب است.اما ناچارم کمی به عقب برم و اينجوری کمی بيشتر با من آشنا ميشيد.پيش از اينکه درسم تمام بشه تمام آينده ام را برنامه ريزی کرده بودم٫اما انقلاب برنامه های مرا مثل خيلی های ديگه عوض کردهمينطور جائی که بايد در آن شروع بکار ميکردم به حالت نيمه تعطيل در آمد٫برای اينکه بيکار نباشم و چيز هائی که ياد گرفته بودم يادم نرود  بعد از ظهر ها با يکی از بستگانم که روانپزشک بود شروع بکار کردم و صبح ها کلاس های مختلف و...يکسال از شروع جنگ گذشته بود که از طريق دوستم که در آزمايشگاه يکی از بيمارستانهای ارتش کار ميکرد و مجروحان جنگی در آنجا زياد شده بودند راه پيدا کردم.ماههای اول درست مثل پادو دوستم و همکاراش بودم.او يک هفته در ميان به بخش های مختلف ميرفت . ار بيماران نمونه خون ميگرفت و اينحوری با بيماران همه بيمارستان آشنا ميشدم و چون وظيفه ای نداشتم با همه دوست ميشدم و همه فکر ميکردند که فرشته واقعی من هستم٫بطور خلاصه عضوی از بيمارستان بودم و حتا تلفن هايم را به آزمايشگاه وصل ميکردند و اگر بيماری غمگين بود با اذيت ميکرد پرسنل آن بخش مرا صدا ميکردند و من مثل ماهی در آب خوش بودم واگه مشکلی داشتم عصر ها در مطب با دکتر در ميان ميگذاشتم.يکی از بيماران مطب خلبان جوانی بود که موقع رفتن به پادگان تصادف ميکنه و راننده جیپ کشته ميشه و او در اثر  ضربه دجار پاراپلژی ميشه(فلج از ناحيه کمر به پائين) و تمام روزش را در فيزوتراپی ميگذراند و هفته ای يکبار به مطب ميامد و فقط حرف ميزد و ميرفت.پسری بود جوان و با صورتی زيبا و کمی دخترانه و بدنی قوی و واقعن خوش تیپ٫بسيار با ادب٫خوش لباس.بک شورلت بزرگ قهوه ای رنگ داشت که پدال گاز و ترمز را برايش دستی کرده بودند و خودش رانندگی ميکرد و صندلی چرخدارش هميشه صندوق عقب ماشينش بود.روزهای ۳ شنبه سر ساعت ۶ بعد از ظهر منشی ما دم در منتظرش بود و کمکش ميکرد که رو صندلی چرخدارش بشينه و مياوردش بالا...از طرف ديگه در بيمارستان ارتش با سربازی که در جبهه يک پايش را از دست داده بود و تازه به تهران منتقلش کرده بودند آشنا شدم٫روزهای اول واقعن سرسام آور بود ناچار بودم تمام روز را در کنارش باشم( خانواده اش در تبريز هزار مشکل داشتند و خسرو پسر بزرگشان بود و نميتوانستند برای ديدنش به تهران مسافرت کنند. يادم مياد که شب نوروز يکی از بچه ها بردش خونه خودش که تنها نباشه٫ آخه اون روزها هنوز مهربانی بخاطر مشکلات مالی و گرفتاری های رنگ و وارنگ شهيد نشده بود)

اگه اجازه بدين بقيه ماجرا را در پست بعدی مينوسم٫هرگز اين همه در يکبار تایپ نکرده بودم