نگاهی از دور

 
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳۱
 

يکی دو سال اول که بيرون از ايران زندگی ميکردم٫ نميدونم چرا بی دليل از همه پليس ها ميترسيدم يا چيزی شبيه ترس٫ درست حالتی که آدم پيش از گرفتن سئوالهای امتخانی داره٫ و از بد شانسي٫ يا حالت عصبی و نگرانی(چون مطمئن هستم که بخاطر زيبائی چشمام نبوده ) هميشه پليس را جلب ميکردم٫ مثلن در فرودگاه ها بين ۲۰۰ نفر مرا صدا ميکردند و ميخواستند چمدان مرا چک کنند که سر بريده ای چيزی توش نباشه.تا اينکه يکروز در يک فروشگاه بزرگ نگهبان دم در ميخواست خريد منو چک کنه٫ که ديگه رگ انقلابی بودن٫يا نميدونم ناسيوناليستم يا زن بودنم  بجوش اومد و هر چی را که در ۲ سال تحمل کرده بودم يکباره فوران کرد. ديگه زبان را هم بخوبی حرف ميزدم با قاطعيت گفتم نه اجازه نميدم خريدم را چک کنی و اگر نورم فروشگاه شما اينست من آخرين نفر خواهم بود .پس شروع کن .اول بقيه را موقع بيرون رفتن چک کن که من زياد وقت دارم و فعلن يکی دو ساعتی ميخام از اين فروشگاه خيلی خوب خريد کنم بقيه ماجرا را ميتونيد حدس بزنيد.آن آخرين باری بود که پليسی به من گير داد.چون يادگرفتم که پليس دنيای آزاد پشتيبان مردم درستکار هست نه دشمن.