نگاهی از دور

 
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢۳
 

چشمهايم را مي بندم,تو را ميبينم
با شنيدن صداي بوق ماشيني كه گويي عروس ميبرد,پله ها را يكي دو تا بالا ميروم.پرده كركره صورتي اتاقم را بسرعت بالا و بعد پايين مياورم,يعني كه در جايگاهم ايستاده ام و تو را ميپايم.
دركنار باجه تلفن به انتظار نوبت مي ايستي,و من از طبقه دوم خانه ام ترا سير
تماشا ميكنم.گاهگاه سر قشنگت را بلند ميكني وبه پنجره ام نگاه ميكني. 
زير لب زمزمه ميكنم:ميگم نيگا نكن همسايه ها ميفهمند:
اينبار به پنجره ام خيره نگاه ميكني و بي حركت مي ايستي.
آه,باز لج كرده اي ومن دوباره تسليم ميشوم,پرده را بالا ميزنم و بظاهر معصومانه به تماشاي خيابان مي ايستم.
ميدانم كه زير لب ميگويي:آخه من هم دوست دارم نيگات كنم:
چشمهايم را باز ميكنم,سالها فاصله را طي ميكنم,پر ميشوم از خاطره,از خاطره تو,اما تو كجايي؟دوست من.تو,كجايي؟