نگاهی از دور

در جستجوی یک پدر خوب
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
 

 تازه کرکره مغازه را بالا زده بودم که وارد شد. به شوخی میگم: اوه چی شده؟ از تخت افتادی پایین؟
به دختر 3 ساله اش اشاره میکنه و میگه:

 من نه. این دیشب زود خوابیده و صبح هم زود بیدار شده. بعد یک سینی مقوایی با چند تا نان شیرینی را رو میز آبدارخونه میذاره .میدونه که شیرنی مورد علاقه من هست و من هم میدونم که حتمن مشکلی داره و چیزی میخواد که این وقت صبح به دیدنم اومده.

 نانوایی سر خیابون خودمون این شیرینی را درست میکنه و من صبح ها سعی میکنم که از کنارش رد نشم، چون اون بوی نان و شیرینی تازه هر اراده ای را شکست میدهد.کاغذ دور سینی را که باز کرده  میندازه  تو سطل آشغال و میگه:

 فکر کردم که  قهوه شما حالا باید آماده باشه . و میتونم بیام دوستم را که بهترین بانوی دنیا هست ببینم و اولین قهوه امروزم را همینجا بنوشم.

بعد از حدود یکساعت ، وقتی که چهارمین سیگارش را خاموش کرد، آخرین جرعه دومین قهوه‌اش را نوشید، در ادامه گله و شکایت از زندگی، به بدشانسی خودش و مرگ زودهنگام مادرش رسید، نگاهش روی صورت دخترش ثابت ماند غمگنانه  لبخندی زد و در آغوشش گرفت.

بار اولی نیست که داستان یتیم شدنش  را برایم تعریف میکنه. و میدونه که هر چند بار دیگر هم که بخواد، من آماده شنیدن هستم.اما بعد از آن ساعتها گیج و گنگ میشه.

خوشبختانه اولین مشتری صبح وازد مغازه میشه و حال و هوا را عوض میکنه. مشتری که میره سعی میکنه با موبایلش به کسی زنگ بزنه اما ظاهرن اعتبار نداره  و یا جواب نمیده .کمی من و من میکنه و میگه.

عیبی نداره چند دقیقه بچه اینجا بمونه و من برم زودی کارت بخرم و برگردم.میگم

نه هیچ عیبی نداره.خیالت راحت باشه. اما قبل از ساعت دو برگرد که میبندیم.شرمگنانه لبخندی میزنه و میره.
ساعت دو همانطور که انتظار داشتم،  هنوز برنگشته.بهش زنگ میزنم،اپراتور میگه که مشترک مورد نظر در دسترس نمی...
براش پیغام میذارم که میریم خونه برای ناهار و برمیگردیم.
به دخترک میگم:مادرت کمی دیرتر برمیگرده، دوست داری بیای خونه من؟یک غذای خوشمزه داریم..
میگه.آره میدونم. مامی من گفت که تو امروز غذای خوشمزه داری

دست کوچولوش را میذاره تو دستم و راه میفتیم. میپرسم بابات کجاست؟
با خونسردی و خیلی طبیعی میگه:
این مست، داره با یک زن دیگه زندگی میکنه، دارم دنیال یک بابای دیگه میگردم.


 
 
چیزهاپی برای نفهمیدن
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠
 

 چیزهاپی هست که قابل فهمیدن نیست.
چیزهایی هم هست که به هیچ دلیل و برهانی پذیرفتنی نیست.
چرا همچنان شاهد این رخداد های وحشیانه هستیم؟
آیا شکنجه گران پس از اتمام کار اداری به خانه میروند و گونه فرزندان خود را میبوسند و ناهارشان را میخورند و مشغول دیدن تلویزیون میشوند و گاهی هم چرتشان میگیرد و همانجا به خواب میروند؟
جل الخالق! براستی اینها را هم تو آفریده ای؟


 
 
ارابه عداات
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

دیروز دادگاهی در آرژنتین، یک ژنرال سابق را به جرم کشتن یک پسر پانزده ساله که از هوادران کمونیسم در دوران دیکتاتور پینوشه (1976- 1983 ) بود به حبس ابد محکوم کرد.در همین راستا 5 نظامی سابق هم به 8 تا 25 سال زندان محکوم شدند.

این اولین حکم این دادگاه ازسلسله دادگاه هائی است که به تازگی شروغ شده.

 در جلسه دادگاه مادر این جوان اینطور شهادت داد:
در 1976 نطامیان به خانه مان ریختند و او را با من دستگیر کزده و بردند. در انجا به همه چشم بند می بستند،با اینکه صدای موزیک را تا آخرین حد بالا میبردند اما من صدای ضجه های او زیر شکنجه را  میشنیدم و بی شک او هم فزیاد های من را میشنید.

ازابه عدالت خیلی کند حرکت میکند.اما میرسد.

 


 
 
شیران زمین
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩
 

میخواهند حق و حقوق این زن را بخورند؟ زهی خیال باطل.

     17


 
 
یک تصویر گویا تر از هزار حرف
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
 

 

                                  

 بله درست است یک تصویر گویا تر از هزار حرف.اما تنها ٢ نکته:

شما فکر میکنید این لباس را خانمشان انتحاب کرده‌اند و ایشان انرا حمل میکنند یا سلیقه خودشان هست؟

اون خانم بدون مانتو و شلوار باعث به گناه افتادن آقای عادل نمیشوند؟

این عکس را از  این  بلاگ این  برداشتم. 2 عکس دیگر هم هست