نگاهی از دور

لطفن شاد باشید
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
 

چند ماه پیش بخاطر یک مشکل شخصی، کمی تا مقداری حالم گرفته بود. و برعکس عادت همیشگی در لبخند زدن کمی خسیس شده بودم.راستش خودم را کنترول میکردم که  زیاد نخندم.چون فکر میکردم که از طرف دوستان و آشنایان که در جریان وضعیت من بودند،متهم به نداشتن غرور، احساسات و یا هر چیز دیگری بشوم. تا اینکه یکی از دوستانم برایم ایمیلی فرستاد که ترجمه اش را در زیر میخوانید.

 سلام دوستان عزیزم
بخاطر یک وضعیت غیر منتظره که بتازگی برایم پیش آمده، تصمیم گرفتم که یک تغییر کلی و اساسی در زندگیم بدهم. به همین دلیل عضو صلیب سرخ جهانی شده ام و بزودی به یک ماموریت چند ماهه به یک کشور دوردست خواهم رفت. برای رفتن به این ماموریت، همه زندگی قبلی‌ام را رها خواهم کردم.کارم، تحصیلاتم.. . شما دوستان عزیزم را.
البته این تصمیم آسانی نبود، خیلی روی این مسئله فکر و بررسی کردم و میدانم که یک پیشرفت و تجربه بزرگی برایم خواهد بود.
دلم برای همه شما تنگ خواهد شد.سعی میکنم از طریق اینترنت و ایمیل با شما در تماس باشم و بدانبد که در همه حال بیاد شما خواهم بود

خدا نگهدار و به امید دیدار. همیشه دوست تو: ...

پ. ن : من تنها زنی هستم که به آن محل اعزام میشوم. امابرای اینکه نگران من نباشید عکسی از محل ماموریت خودم ضمیمه میکنم.

 

بعد هم اضافه کرده بود.

" امیدوارم لبخندی به لبت آورده باشم.این روز ها خیلی کم میخندی. و این ما را خیلی غمگین میکند.لطفن مانند همیشه قوی و شاد و خوشبین باش"

 

پس از خواندن ایمیل به عکس خیره شدم و فهمیدم که دوست خیلی فداکاری دارم.چشمک و با میل و شوق خندیدم.

 

 من هم همین را از شما میخواهم.لطفن بخندید و خودتان  را بخاطر خندیدن سرزنش نکنید.


 
 
آزادی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

آه ای آزادی، آنقدر که در باره تو شعر گفته شده،در باره چشم هیچ نگاری سروده نشده.از بس که خوش سر و هیکلی.اما خودت هم میدانی که دیر میایی و زود میروی ...تازه همیشه تشنه هستی. بگو چگونه سیراب میشوی؟

شعر زیر را میشناسی؟ نینو براو  آنرا در اوایل سالهای هفتاد در وصف تو خواند و در خیلی از کشورهای دیکتاتوری آمریکای جنوبی  همان سالها پخش آن ممنوع بود.خوب دیگه، این دیکتاتور ها در همه جای دنیا و در همه تاریخ همینطور بود‌ه‌اند.بظاهر قوی و شکست ناپذبر هستند، اما ببین که حتا از چند خط شعر و نوشته هم میترسند.

بیا با هم شعر این خواننده خوش صدا را که در جوانی از این دینا رفت، با هم بخوانیم و بشنویم. 

                                           آزاد :  LIBRE

هنوز بیست سالش نشده/  اما نومید و خسته است/

از پشت  مرزها٫خانه اش/دنیایش و شهرش را میبیند.

فکر میکند که مرزها تنها مشتی سنگ و آهن هستند/که هرگز نمیتوانند /شوق پرواز را در او بمیرانند.

آزاد/مانند خورشید بهنگام طلوع /  من آزادم/مانند دریا

 آزادمانند پرنده ای/که از زندانش رها میشود/و سرانجام میتواند پرواز کند.

آزاد/مانند باد/که غمها و دردهایم را می برد/خستگی ناپذیر/میروم بدنبال آزادی/و سرانجام خواهم فهمید/چیست آزادی.

با عشق به پرچمش/سرود خوانان براه افتاد

آنچنان شوق رفتن داشت/که صدای ایست را نشنید(نشنیده گرفت)

بر زمین افتاد/لبخندی بر لب و خاموش

بر سینه اش/گلهای قرمز می روئیدند مدام.

آزاد/مانند خورشید بهنگام طلوع/

من آزادم/مانند دریا آزاد.....


 
 
همدردی دیگران با ما
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

 

این   لینک یک بلاگر اسبانیایی زبان است که در باره ندا نوشته.

و  لینک دیگری از یلاگری دیگر