نگاهی از دور

پسر بچه ای با پیژامه راه راه
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
 

وقتی که برای اولین بار تریلر  فیلم "پسر بچه ای با پیژامه راه راه" از تلویزیون پخش شد، دخترم به من گفت که میخواهد آن فیلم را ببیند. گفتم که من خیلی در باره کتابش شنیده ام و بهتر است که پیش از دیدن فیلم،’کتاش را بخوانیم. خیلی خوشش نیامد و گفت که این کتاب در لیست کتابهایی است که باید سال آینده در مدرسه بخوانند و دوست دارد که صبر کند و با بچه های کلاس آنرا بخواند. من آما کتاب را خریدم و به او دادم که بخواند و خودم هم آنرا خواندم.

                              
کتاب ساده و جالبی است. نویسنده اش John Boyne گفته که آنرا تنها در دو روز و نیم نوشته. . من حرفش را باور میکنم.اگر  داستانش به فکر من هم رسیده بود، میتوانستم آنرا خیلی زود به پایان برسانم.[لبخند]
شاید استقبال از این کتاب و ساختن فیلمی از روی آن، بدلیل نوع روایت داستان باشد که یک جنایت بزرگ تاریخ* را بدون اشاره ای مستقیم به اسم جنایتکاران،  از زبان و دید  بیگناه پسر بچه ای 8 ساله تعریف میکند که با اینکه در متن ماجرا زندگی میکند، بدلیل سیرت و طینت پاک کودکانه، تا انتها متوجه جنایاتی که در دور و برش در حین وقوغ هست نمیشود. و از طرفی نشان میدهد که چه راحت میشود تخم بدبینی و نفرت را بین آدمها کاشت و کشار و جنگ را ناگزیر کرد.
با اینکه نویسنده در آخر کتاب آرزو میکند که دیگر  آن بخش تاریخ هرگز تکرار نشود، اما متاسفانه، ما آدمها خیلی زود فریب ستمکاران و سیاستمداران سنگدل و نادان را میخوریم و بدون اینکه بدانیم براستی از چه چیزی حرف میزنیم، برای خالی نبودن عریضه شاید، آتش بیار معرکه میشویم.
دیروز فرصت شد که به دیدن فیلم برویم و از دخترم پرسیدم که ایا کتاب را تمام کرده یا نه؟ گفت که حتا شروع هم نکرده و همانطور که قبلن گفته، میخواهد آنرا سال آینده در مدرسه بخواند. من هم برای اینکه ثابت کنم، مرغ من هم یک پا دارد، با پسرم و بدون او به سینما رفتیم و فیلم را دیدیم. فکر میکنید که کار درستی کردم؟

* برای احترام به خواسته نویسنده که یشنهاد کرده کتاب را بدون اطلاع از موضوع داستان بخوانید/ توضیح بیشتری نمیدهم.

 


 
 
آنتونیو باندراس و گلشیفته فراهانی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

آنتونیو باندراس اولین بازیگر اسپانیایی است که دل به دریا زد و به هالیوود رفت که بختش را در قبله سینما آرمایش کند. در حالیکه در اسپانیا بسیار معروف و محبوب بود و فیلمهای موفقی با نامدارترین کارگردان اسپانیا یعنی پدرو آلمادووار بازی کرده بود و به همین دلیل هم اسمش در بیرون از مرزهای اسپانیا خیلی ناشناس نبود.
اما شرکت در فیلم مستند  Truth or dare که در اسپانیا به "با مادونا در تختخواب" ترچمه شد، نام او را در محافل سینمایی آمریکا بر زبانها انداخت، بخصوص که مادونا در همین فیلم میگوید که خواسته است آنتونیو را تور کند و نتوانسته.
ورود یک چهره جدید با معروفیتی مرموز و غلغلک دهنده از یک طرف و لاتین بودن او از طرف دیگر که باعث جلب تماشاچی اسپانیایی زبان به سینما میشد،مورد توجه کارگردانان آمریکایی قرار گرفت.

این فاکتور ها به آسانی میتواند باعث معروف شدن بشود، اما ماندگار شدن در بازار پیچیده سینمای هالیوود، نیاز به فاکتور های دیگری هم دارد که در آنتونیو باندراس وجود داشت. او بازیگر خوبی هم هست و حتمن مشاوران خوبی هم داشته که توانست بدون گذر از مسائل حاشیه ای، همچنان مطرح و قابل احترام بماند.
پس از او بازیگران دیگری از اسپانیا به هالیوود راه پیدا کردند که معرفترین آنها پنه لوپه کروز، خاویر باردم... هستند.

میدانید،حتا آب زلال هم با ماندن در برکه، کدر میشود. و خوشبختانه همیشه کسانی خواهند بود که تاب ماندن در برکه را ندارند و با اینکه خطر رسیدن به اقیانوس را میشناسند، زندگی آرام و مطمئن خود را رها کرده و راه سفر بر خود هموار میکنند و بعصی ها هم موفق میشوند. آنتونیو باندراس موفق شد، آرزو میکنم که گلشیفته هم موفق شود. او خیلی از  فاکتور های لازم برای موفقیت را دارد. کاش مشاور خوبی داشته باشد که او را از هیاهو های بی مورد دور کند و یادش بدهد که خیلی وقتها، جواب ندادن، بهترین پاسخ هست.آنگاه میتواند همه هم و غمش زا در راه یادگیری بکار اندازد و تنها با کار و هنرش به قله برسد. چنین باد.

پ. ن :بنظر میاد که در ایران قرار شده که از این به بعد افراد زیر ۱۸ سال را اعدام نکنند.امیدوارم که خبر درست باشد و به نوبت خودم، از این تصمیم پشتیبانی میکنم.


 
 
لوبینا و آقای احمدی نزاد
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

هشام یکی از 5 فروشنده، ماهی فروشی نزدیک خونه ما هست. من مانند همه شمالی ها، از قبل فرهنگ ماهی خوری داشتم. اما در اینجا این فرهنگ خیلی غنی تر شده. در اسپانیا تنوع ماهی خیلی زیاد هست و بنظر من بیشتر آنها خوشمزه هستند.
شاید یک روز در باره انواع ماهی ها در اسپانیا،برایتان بنویسم.اما امروز فعلن با ماهی لوبینا آشنا بشید که به گفته و رای ایرانیها، چه از نظر ظاهر و بیشتر از نظر مزه، شبیه به ماهی سفید خودمان هست.البته به گرانی ماهی سفید نیستند.
من برای راحتی کار، همیشه آنرا درسته  با مخلفات در فر میگذارم تا بتوانم بقیه کارها را با خیال راحت انجام بدهم.
امروز نوبت من به هشام افتاد که مراکشی هست و از طرفداران آتشین آقای احمدی نزاد . اینجا ماهی را مانند گوشت و مرغ، هر جور که دوست داشته باشید برایتان آماده و تمیز میکنند. هشام همیشه از این فرصت استفاده میکند و با من در باره ایران حرف میزند و هر طوری که شده صحبت را به آقای احمدی نزاد میکشاند. امروز هم خیلی ماهرانه اینکار را کرد. اول طبق معمول پرسید که چه نوع ماهی میخواهم.منهم گفتم که3 تا لوبینا میخواهم و او هم 3 لوبینا برداشت،در ترازو گذاشت، وزنشان کرد و بعد در حالیکه چاقویش را تیز میکرد پرسید چطور میخواهیشان؟مثل همیشه؟
گفتم آره.
برای اطمینان پرسید، برای پختن در فر دیگه؟.  و من تایید کردم.

ادامه داد،خیلی خوبه،منهم همیشه در فر درست میکنم.ماهی را روی یک صفحه کاغذ آلومینیومی میگداری، کمی نمک و فلفل و سیر و جعفری رویش می ریزی،کمی روغن زیتون اضافه میکنی خوب سر و ته کاغذ را میبندی که ماهی خشک نشود، بیست دقیقه در فر و تمام.تمیز و راحت.
گفتم. درسته،ولی من در کاغذ آلومینیوم نمیگذارم.میخواستم بگم که زیاد طرفدار استفاده از این نوع کاغذ، آنهم برای آشپزی نیستم.اما هشام حرفم را قطع کرد و گفت: اوه توی کاغد آلومینیوم خیلی بهتر میشه.بخصوص اگر دو تا گوجه فرنگی را پوست بگیری،خرد کنی و روی ماهی بریزی، بهتر و آبدار تر هم میشه.اونوقت میشه حتا آقای احمدی نزاد را هم دعوت کنیم.اصلن اگر به اسپانیا بیان من خودم ایشان و همرانشان را دعوت میکنم و برایشان با کمال میل لوبینا آماده میکنم. گفتم میدانم که با کمال میل اینکار را خواهی کرد.
همه این حرفها باعث شد که لوبینا را به روش آقا هشام درست کردم و موقع خوردن ناهار داستان را برای خانواده ام تعریف کردم.آنها هم گوش میکردند و میخوردند، حرفم که تمام شد، پسرم گفت:مام، روزهای دیگه که ماهی درست میکردی،نمی شد به آشپزخانه نزدیک شد، چون بوی ماهی میداد، ولی خود ماهی، خوب بود و بو نمیداد. اما امروز آشپزخانه اصلن بوی ماهی نمیده، چون همه بوی ماهی داخل آلومینویم مانده و ما باید آنرا میل کنیم...
 و بعد همسرم با احتیاط  گفت:عزیزم به همان روش قدیم خودت درست کن.که خیلی بهتر بود.
حالا نمیدانم نسخه خودم را به آقا هشام بدهم که بعد بتواند برای آفای احمدی نزاد آنرا تهیه کند و یا بگذارم که طبق روش خودش آنرا بپزد؟


 
 
رباعی بر گزیده من
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

یکی از رباعیات خیام را با خط نازیبای خودم نوشته بودم و به تابلوی کارهای روزانه در محل کارم چسبانده بودم.

میپرسه: این نوشته عربی است؟ میگم نه فارسی است و شعری از خیام هست. میپرسه چی میگه؟ براش کم و بیش ترجمه میکنم. متفکرانه سرش را تکان میده و میگه فیلسوف بوده.

اسمش را میپرسه و روی کاغذی مینویسه...


دیروز پس از حدود یکسال برگشته بود که برای فصل زمستان خرید کنه. میگه این خیام را خیلی دوست دارم.هر چی تو اینترنت در باره اش پیدا کردم،خوندم...بعد با اخم به تابلو روی دیوار اشاره میکنه و میگه:چرا برداشتیش؟ چکارش کردی؟ و با کمرویی ادامه میده :میخواستم که آنرا به من هدیه کنی.
میخندم و میگم: این که مشکلی نیست، همین حالا برات مینویسم. یک کاغذ برمیدارم و همه سعی خودم را میکنم که خوش خط برایش بنویسم:

ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقتی، نه از روی مجاز

یک چند در این بساط بازی کردیم

رفتیم بصندوف عدم یک یک باز

میپرسه چرا این را انتخاب کردی؟ میگم این یکی از آنهایی است که خیلی دوست دارم.

او هم چند تا رباعی مورد علاقه خودش را داره و با توضیحاتی که داد یکی از انها باید این باشد

از جمله رفتگان این راه دراز


بازآمده ای کو،که خبر پرسم باز؟


هان بر سر این دو راهه آز و نیاز


چیزی نگذاری، که نمی آیی باز

تو کدام رباعی خیام را بیشتر دوست داری؟