نگاهی از دور

فروشگاه کلیه ایرانی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
 

دیشب کانالهای تلویزیون را برای انتخاب یک برنامه دلخواه دور میزدم که به کانال 2 تلویزیون دولتی اسپانیا رسیدم.معمولن مستند های خوبی تهیه و پخش میکنه.بنظرم رسید که چیزی به زبان شیرین ایرانی شنیدم.مرد جوانی با قیافه کاملن شرقی روی پرده تلویزیون دیده میشد.

اما صدای آقای گوینده که روی فیلم حرف میزد،صدای اصلی را پوشاند.صحنه بعدی دختر جوانی ظاهر شد که دست همان مرد را با مهربانی در دست گرفت.از مانتو و شلوارش فهمیدم که بی شک ایرانی هستند.اما دستهایشان همچنان در هم گره خورده باقی مانده بود!
اوه یک فیلم  ایرانی و بی ناموسی ؟! کجا هستند معلمان اخلاق؟ حافظان دین خدا؟ مرده اند شاید!


 زن نگاهی غمگین و نمناک داشت.و بنظر میامد که در یک محل دولتی هستند.

فهمیدم، در یک بیمارستان هستند. اسم مرد مهرداد هست و میخواهد برای خرید یک تاکسی که بتواند با آن کار کند،کلیه اش را بفروشد.خریدار یک مرد لاغر و شکسته است که  دختر جوانش به اسم شیوا نیاز فوری به یک کلیه دارد.

قیمت؟ پس از چانه رنی های معمول، دو هزار و پانصد دلار.
همه چیز آماده شده و باید به اتاق عمل بروند، اما برای شیوا نیاز به یک آمپول هست که پیش بینی نکرده بودند، پدر باید به بازار سیاه برود و آنرا بخرد. میگویند که قیمتش سی دلار هست. اوپس.


تنها دیدن قیافه و حال روز پدر شیوا به اندازه همه ماجرای صحرای کربلا، درناک و اسف انگیز بود. به خیابان میرود و در حالیکه دفترچه تلفنش را ورق میزند، میگوید: خدایا کمکم کن، خدایا کمک کن...به کی زنگ بزنم حالا؟ حالا از کی قرض بگیرم؟


مهرداد تنها فروشنده کلیه نیست، دختری بیست و چند ساله به اسم سهیلا هم فروشنده کلیه هست.

بله بله،او با اینکه یک زن هست،اما به لطف خدا، ایضن دو کلیه دارد.

خوب خدا لطف کرده و به زنان هم دو تا کلیه داده.اما این دلیل میشود که او هم بتواند مانند مهرداد، آنرا بفروشد؟
چه خیال خامی! مگر کلیه ما زنان، بخودمان تعلق دارد که آنرا بدون اجازه مرد-مان و سر خود بفروشیم؟
خانم مسئول از افسانه اجازه کتبی همسر میخواهد،میگوید بیوه هستم.
اجازه پدر میخواهد،اما افسانه پدر هم ندارد .بعد تند تند داستانش را برای خانم مسئول توضیح میدهد که قرار بوده امضای بزرگترش!! را بیاورد...حالا شما خودتان پرونده را نگاه کنید،متوجه میشوید...


در صحنه بعدی مهرداد خوابی را که شب پیش دیده برای همسرش و شیوا تعریف میکند.میگوید: خواب دیدم که در اتاق عمل هستم،با اینکه بیهوش بودم،ولی بیدار هم بودم.شکمم را باز کرده بودند و دکترا دنبال کلیه من میگشتند، به من میگفتند که تو کلیه نداری و من میگفتم:دارم،از من عکس و اسکن گرفتند و من کلیه داشتم...
آی. کمی گریه کنید، ثواب دارد.بخصوص این روزها که همه مهمان خدا هستیم ثوابش بیشتر است.


باری در قسمتی دیگر مهرداد روی تخت عمل و منتظر بیهوشی است،اشکش را پاک میکند و میگوید در این جامعه، کار آدمیزاد به اینجا کشیده میشود.
در حین عمل قسمتی از بازویش که لخت است پیداست و گویی رویش چیزی خالکوبی یا نوشته شده. فیلمبردار میپرسد چه چیزی روی بازویش توشته شده؟ و دکتر میگوید نوشته:   محکوم ولی بیگناه

خوب حالا یک خبر خوب هم براتون دارم: افسانه هم توانست از مسئولان اجازه بگیرد که بدون امضای بزرگترش که میدانید باید یک  نر  میبوده باشد،کلیه اش را بفروشد. و من از همینجا از ان مسئولان مهربان و دلسوز تشکر میکنم که اجازه فرمودند افسانه هم قسمتی از خودش را برای امرار معاش بفروشد.

 


 
 
ممدو و امر به معروف 4 (بخش آخر)
نویسنده : زیتا - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
 

خوب بریم سر اصل موضوغ:
چند ماه پیش ممدو  با همسرش، عایشاتو(‌ تلفظ سنگالی عایشه) وارد مغازه شد.طبق معمول به آنها چای و قهوه پیشنهاد کردیم.عایشاتو کنار من نشست و مشغول گپ زدن شدیم پاتریسا و آنیتا ،( دخترای فروشنده) به ممدو و یک خانم اسپانیایی کمک میکردند که خریدشان را انجام بدهند.ممدو چیزهایی را که انتخاب کرده بود آورد که پولش را بدهد.دیدم که برعکس دفعات قبل لباس نوزاد برداشته بود.شوخی و جدی به  عایشاتو گفتم: مبارکه،کی بدنیا میاد؟
گفت : نه برای من نیست.من  باردار نیستم.اینها برای بچه ممدو هست که تازه بدنیا آمده.
وقتی تعجب من را دید اضافه کرد که زن دوم ممدو چند روز پیش زایمان کرده. پاتریسا با وحشت تقربین فریاد زد و گفت: ممدو، تو دو تا زن داری؟!
ممدو خیلی عادی و راحت گفت: نه .من  3 تا زن دارم.چرا تعجب میکنید؟خدا میگه ما مردان میتوانیم 4 زن داشته باشیم. و من هنوز باید یک زن دیگر هم بگیرم

شاید باورتان نشود، آن خانم اسپانیایی آنچنان  نگاه غضب آلودی به ما  انداخت که گویی ما در این ماجرا شریک جرم هستیم و به او توهینی کرده باشیم و از مغازه بیرون رفت.
تا چند دقیقه به عکس العمل آن خانم میخندیدیم.پاتریسیا گفت که آن خانم از ممدو ترسیده و فکر کرده که اگر چند لحظه دیگر اینجا بماند،ممدو او را به غار خودش میبرد و میگوید این زن چهارم من هست...خنده


ممدو برای ما تعریف کرد که پدرش در 19 سالگی برایش زنی انتخاب کرده و ازدواچ کرده اند و از او دو فرزند دارد که یکی از آنها 20 سال دارد و سال پیش هم ازدواج کرده. ممدو وقتی سی سالش بوده، زن دومش را خودش انتخاب میکند که به تازگی برای بار سوم زایمان کرده  و این لباسها برای اوست.  چهار سال پیش هم با عایشاتو ازدواج کرده که تا حالا نتوانسته بچه دار بشود و در حال درمان هستند. ..
یکی از دخترا میگه:خوب پس با این حساب هر ده سال یک زن میگیری و تا ازدواج بعدی تو شش سال مونده...!
خوب میتونید بقیه گفتگو را حدس بزنید.بطور خلاصه ممدو عقیده دارد که هر مردی "باید" چهار زن داشته باشد تا هیچ زنی از نعمت شوهر محروم نماند  و جامعه به فساد کشیده نشود. به او گفتم بجای اینکه یک مرد چهار زن داشته باشد،چرا ترتیبی داده نمیشود که مردان مجرد ازدواج کنند؟ شما که اینقدر بفکر سلامت جامعه هستید و احساس مسئولیت میکنید به پسران  و دختران جوانی که میخواهند ازدواج کنند ولی از نظر مالی مشکل دارند،کمک کنید...
میگوید که اگر همه مردان مجرد جهان ازدواج کنند باز هم مشکل حل نمیشود و هر مردی باید چهار زن داشته باشد، چون خدا به ازای هر مرد چهار زن آفریدهعصبانیو  من همیشه دوستان و آشنایان را در مورد ازدواج کمک و به آن تشویق میکنم.به همین دلیل هم چند بار به حمید  گفتم که باید زن دیگری بگیرد. دخترا با سر و صدا و به شدت به ممدو اعتراض کردند که چرا این پیشنهاد را به همسر من داده...
عایشاتو با دلسوزی به من دلداری داد که نگران نشو، من خودم  حضور داشتم و همسرت گفت که اگر جوانی برای مخارج ازدواجش نیاز به کمک دارد، او آماده هست که کمک کند، ولی برای او، خدا یکی و تو هم یکی.
بعد که در باره همین ماجرا با همسرم حرف میزدم، از او پرسیدم که آیا همه این سالها میدانسته که عایشاتو همسر سوم ممدو هست و اینکه چرا در حضور او  گفته که خدا یکی و زن یکی...
گفت، باور کن همچین اصرار و تاکید میکرد که گویی توی جیبش یک زن داشته و میخواسته همانجا آنرا برایم عقد کند. حاضر بودم چیزی دستی به او بدهم که ولم کند و دیگه متوجه احساسات عایشه بیچاره نبودم.

بعد به همسرم گفتم که ممدو به  عنوان حسن ختام  گفت که اگر پاتریسیا و آنیتا مجرد هستند، گناهش  گردن من هست، چون من باید ترتیب  ازدواج  شما را بدهم. شوهرم که بشدت قند در دلش آب میکرد پرسید:خوب آنها چی گفتند؟

 گفتم:هیچی، گفتند اه اه خدا بدور.قهقهه


 
 
ممدو و امر به معروف 3
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
 

بقیه داستان:
در این چند سال همیشه بخاطر کار و کاسبی خودم و علاقه ام به کارهای اجتماعی که بعنوان داوطلب انجام میدادم(یعنی حالا تقریبن انجام نمیدهم) با گروه مهاجرین مسلمان عرب یا پاکستان و بنگلادش و سنگال و غیر مسلمان مانند کشورهای آمریکای جنوبی و این سالهای اخیر با مردم کشور رومانی زیاد برخورد و رابطه داشته ام. میتوانم با جرات بگویم که سالمترین و درست ترین این گروه ها همین مردم سنگال هستند. این را نه تنها تجربه شخصی من میگوید که در اخبار و حوادث هم نامی از سنگالی ها برده نمیشود.چون مردم آرام و سخت کوش و بردباری هستند.نمیدانم که این ربطی به مسلمانی دارد یا نه.ولی اکثریت آنها به نوعی مرید و پیرو رهبران دینی شان هستند که آنها را مارابو یا رییس دینی مینامند. چیزی شبیه امام جمعه مسجد محل.از نظر پوشش هم کمی شبیه هستند.(یک شلوار گشاد و یک تونیک بلند بدون عمامه) درجه و منصب آنها خانوادگی است. و از پدر به پسر میرسد.بارها دیده ام که یک مارابو-ی مثلن هفتاد ساله در نهایت احترام سعی میکند که دست یک مارابوی جوان مثلن سی ساله را ببوسد.(هرچند که او نمیگذراد)
ممدو هم یک مارابوی خوشنام هست. آرام، خوش خلق و مدرن که این آرامش را به دیگران هم منتقل میکند.اما خوب او  معتقد به باورهای خودش هست  و با یکدنگی هم از آن دفاع میکند.چهل سال و اندی از عمرش گذشته و همانطور که در اولین بخش این سری از پست ها گفتم، بیش از دومتر قد و حدود صد و بیست کیلو وزن دارد.ممدو چرو آن دسته از مارابو هاست که در خدمت سنگالی های مهاجر هست.در اسپانیا،ایتالیا و فرانسه...تعداد زیادی مهاجر آفریقایی زندگی میکنند و چون نمیتوانند در این کشورها از محضر رهبران دینی خود سود ببرند،آنها برای دیدار و راهنمایی هموطنان خود به این کشور ها سفر میکنند.مثلن ممدو چند ماه از سال را در سنگال زندگی میکند و بقیه را به نوبت در اسپانیا و ایتالیا و فرانسه  در سفر هست.تازه در خود این کشور ها هم به شهرهای مختلف که در آنجا هم سنگالی زیاد هست میرود.به هر شهری که وارد میشود،پیروان او به دیدنش میروند و پولی به اندازه وسع و یا ایمان خود در کف دست او میگذارند و طلب دعا میکنند.او هم بدون اینکه بداند چه کسی چه مبلغی اهدا کرده آنرا در جیبش میگذراد. خود سنگالی ها به من گفته اند که مردم فقیر بطور معمول از مارابو ها پول و کمک دریافت میکنند.حالا اگر کسی مشکلی از نظر مالی و عشق...هم داشته باشد، مارابو ها در نفش رمال و دعا نویس های خودمان آماده کمک هستند.لازم به گفتن نیست که من موافق اینگونه افکار و گفتار نیستم و هر کسی با کمی عقل معاش میداند که با آویزان کردن یک کیسه حاوی یک کاغذ پاره که رویش دعا نوشته‌اند مشکلش حل نمیشود.اما مارابو ها مانند امامان پاکستانی و بنگلادشی، هموطنان خود را تحریک به کشتن و خشونت نمیکنند.برعکس، که  همیشه آنها را دعوت به آرامش و رعایت قوانین کشور میزبان میکنند و به همین دلیل مورد احترام مردم هستند.

برای تایید حرفم، ماجرایی را تعریف میکنم که خودم شاهد آن بودم.
در اینجا هم مانند بقیه کشورها، نوارهای موسیقی و فیلم های سینمایی، بدون توجه به حقوق ناشرین آن، توسط چینی ها تکثیر و به وسیله سنگالی ها با قیمت خیلی پایینی بفروش میرسد.چند سال پیش این پدیده آنقدر رایج شده بود که بدون اغراق برای عبور مرور در خیابانهای تجاری و مرکزی شهر،باید مانند کانگورو از روی بساط دستفروش ها میپریدی.از طرف دیگر صدای اعتراض هنرمندان و کمپانی های ضبط و نشر در همه جا شنیده میشد. و به ناچار دولت با شدت مشغول جمع آوری دستفروش ها شد و خود کمپانی ها هم با استخدام کاراگاهان خصوصی و پیدا کردن محل های  غیر قانونی تکثیر نوارها و اطلاع آن، به پلیس کمک میکردند.خوب در این میان تعداد زیادی سنگالی بیکار و برای مخارج زندگی دچار مشکل شدند و عده ای میخواستند متوسل به خشونت و اعتراض شوند. اما همین مارابو ها آنها را از هرگونه اعتراضی منع کردند.شنیدم که به آنها گفتند که: دولت چند هفته ای ناچار هست که سخت بگیرد و بهتر است که  بپذیرند و سکوت کنند.و کم کم بدنبال راههای دیگری برای امرار معاش باشند و تا آرام شدن اوضاع هم،آنهایی که کاسبی قانونی و درآمد ثابتی دارند به دیگران کمک کنند.عجیب اینکه همینکار را هم کردند.قابلمه های غذا یا مواد اولیه را به در خانه هایشان میبردند و یا برای کمک در مغازه هایشان بکار گرفتند که خیلی ها ماندگار شدند و عده ای هم به کار و کاسبی قبلی شان برگشتند...
در پست بعدی حتمن ماجرای امر به معروف را تعریف میکنم.
شما فکر میکنید که ممدو چه امر به معروفی را به همسرم گوشزد کرده باشد؟ عجله کنید که تنها چند روز وقت دارید.


 
 
ممدو و امر به معروف 2
نویسنده : زیتا - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧
 

توضیح: پست قبلی من باعث شده که بعضی از دوستان خوبم فکر کنند که من مشکلی برای اعلام دین و مذهبم دارم.باید بگویم که اینطور نیست،بخاطر همین هم روی لحن جواب تکیه کرده بودم.

حدود پنجاه سال پیش،(حالا یکسال پائین یا بالا.شما سخت نگیرید) بدون اینکه کسی با من مشورت کند و یا نظرم را بخواهد با جنسیت مونث، در ایران، از پدر و مادری مسلمان زاده شدم. حالا شما بگوئید که من چه افتخاری در مورد این 3 صفت یا خصیصه ام میتوانم داشته باشم؟

اگر به صورت یک مرد در تبت و با آئین بودایی به این دنیا میامدم، باید در حضور دیگران از این 3 مشخصه خودم شرمسار یا غمگین میبودم؟!
نه. نه این و نه آن.
اما اگر میخواهی بدانی من به چه چیزی افتخار میکنم باید بگویم که آره به بخودم افتخار میکنم که توانستم با کمک همسرم در یک کشور بیگانه ، بدون کوچکترین آشنایی با زبان یا فرهنگ ان، سرپا بایستم. شروع به کار بکنم .کاری که هیچگونه شناخت یا تجربه ای در مورد آن نداشتم و موفق هم باشم.

در این شکست  یا پیروزی،به هیچ عنوان،زن بودن،ایرانی بودن و یا مسلمان بودن من نقشی نداشته اند.بلکه  نوع تربیت من در خانواده و فرهنگ مردم کشور میزبان در کنار کوشش و پشتکار خودم نفش اساسی را داشتند.
میدانید. چند سال پیش، همسرم شماره تلفن خانمی را به من داد و گفت که این خانم میخواهد شما را ببیند.گفتم میدانی که من گرفتارم و میل و وقت خاله بازی ندارم. اما چون گفت که آن خانم مشکلی دارد  و شاید نیار به کمک یک زن دارد پذیرفتم و به دیدنش رفتم.از همان اول شروع کرد به سوال های ممدو- یی. برای اینکه زودتر جلسه را تمام کنم و برگردم به زندگی خودم و بچه هایم برسم.تند و سریع شرح حال مختصر  مفیدیلبخند از زندگیم به او دادم.اینکه در کجا بدنیا آمدم، در چه رشته ای تحصیل کرده ام، شغل پدر و مادر،آدرس خانه پدری ،تعداد خواهر و برادر ... و بعد به او نگاه کردم و گفتم:خوب؟! انتظار داشتم که او هم در باره خودش چیزی بگوید و یا معنی رفتار من را بفهمد. اما او خیلی خونسرد پرسید: کجا با همسرت آشنا شدی، همانجا در ایران ازدواج کردی یا خارج از ایران؟!تعجب

مهم نیست که دیگران بدانند شما در کجا با همسرتان آشنا شده اید، ممکن است خودمان در یک موقعیتی داستان آنرا با آب و تاب برای دوستانمان تعریف کنیم و حتا چیزهای ناموسیلبخند را هم چاشنی آن بکنیم.اما اینکه کسی پس ار نیم ساعت آشنایی، اینرا از تو بپرسد، تنها نشانه...
نمیدانم نشانه چه هست،اما به زبان کوچه و بازاری، با گروه خون من یکی نیست.
بگذریم . برگردیم به جواب من به ممدو.

 به ممدو گفتم.یله. در ایران هم مانند سنگال، اکثرن مسلمان هستیم.البته ما شیعه و شما سنی.اما خوب همه مخلوق خدای بکتا هستیم...

اوه. انگار باز هم به حاشیه رفتم و داستان  امربه معروف  میماند برای پست بعدی.


 
 
ممدو و امر به معروف
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
 

ممدو   آدم خوبی است.یعنی  کی جرات دارد در باره دو متر قد و صد و بیست کیلو آدم،  چیز بدی بگوید؟

البته در مورد صد وبیست کیلو ورنش,خیلی مطمئن نیستم ,فرض، دو کیلو بالا یا بائین، شما سخت نگیرید.لبخند

ولی دو متر وچهار سانت قد را میتوانم سند بدهم.نه اینکه سانتیمتر برداشته باشم و قدش را گرفته باشم. نه. ولی سالها پیش وقتی برای اولین بار  وارد مغازه من شد، سرش به لوستر وسط اتاق خورد که دو متری از زمین فاصله دارد.یادم میاد آنروز تازه در مغازه را باز کرده بودیم و داشتیم دفتر و دستک را روبراه میکردیم که وارد شد و با سرش لوستر را نشانه گرفت ، دو تا دخترا و خود من یک قیافه دردآلود گرفتیم وبه لوستر که تاب میخورد خیره شدیم. ایشان  بدون اینکه نیم نگاهی به اون بالا بیاندازد  با خونسردی لوستر را گرفت که تکان نخورد و پرسید:


-حمید کجاست؟ نیست؟

نه  نیستند، با ایشون قرار دارید؟

-نه.قرار ندارم ولی حمید ،صاحب اینجا دوست من هست.
درست. اما حمید  اینجا کار نمیکند . من همسرش هستم میتوانم کمکی بکنم؟
-  حمیده* خانم،  سلامن علیکم. من ممدو هستم ،  اهل سنگال. بعد هم با سر و صدا و شادی ادامه داد: تو مسلمان هستی دیگه؟


اینجور موقع ها آدم میماند چه بگوید و مهمتر  اینکه چه جوری بگوید.شما وضع من را تصور کنید و بگوئید که


1_  باید با همان احساس شادی و افتخار  پرسش کننده جواب بدهم  و بگویم: بله من مسلمان هستم؟

خوب با احساسات اون دوستی که دارد حرفهای تو را میشنود  چکار کنیم؟ خدا را خوش میاد که به او فخر بفروشیم؟  یا

  
2_  خیلی بدون احساس و بدون افتخار بگویم: بله مسلمان هستم. ؟

 اونوقت اون طرف و یا حتا دوستانت فکر میکند که از مسلمان بودن خودت شاد نیستی...


اصلن چه معنی دارد که از کسی بپرسیم چه دینی دارد؟ مگر پیروان سایر ادیان هم، فرضن در عربستان سعودی یا کویت، با دیدن یکی از هم میهنان  خود با هیجان از او میپرسند :که آیا( مثلن) مسیحی است؟!

 میخواستم در باره امر به معروفی که ممدو به همسرم کرد بنویسم، اما کمی به حاشیه رفتم و اصل مطلب را برای پست بعدی میگذارم.

*باید بگم همانطور که میدانید اسم من حمیده نیست و او برای اینکه اسمم را نپرسد و یا برای راحتی خودش مرا با اسم همسرم مینامید.البته با اضافه کردن  ؛ه ؛ مونث به آن .