نگاهی از دور

میرم سفر
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱
 

 


 
 
سن فرمین و پامپلونا
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧
 

...At noon on Sunday the sixth of July the fiesta exploded. There is no other way to describe it.

(Ernest Hemingway, The sun also rises)

ارنست  همینگوی، جان کلام را در باره جشن سان فرمین، در جمله بالا گفته و شهر پامپلونا و جشن سن فرمین را جاودانه و بین المللی کرد.
این روزها دو میلیون توریست، از سراسر دنیا،با بلور و شلوار سفید و یک دستمال گردن قرمز، به مدت 9 روز شهر پامپلونا را در تسخیر خود خواهند داشت. 
دویست ساعت جشن، بدون انقطاع در جریان هست، تا هر لحظه از شبانه روز که اراده کنی،بتوانی به آن بپیوندی.
روز هفتم از ماه هفتم میلادی، روز سن فرمین هست. ولی مراسم بطور رسمی از 12 ظهر روز ششم ماه جولای شروع میشود.به این شکل که همه مردم با لباس سفید و دستمال گردن قرمز که به مچ دست یسته میشود، در میدان شهرداری چمع میشوند و سر ساعت دوازده ظهر، یکی از مسولین، موشکی را به هوا میفرستد و با گفتن جمله  " سن فرمین مبارک باد " جشن را افتتاح میکند.آنگاه همه دستمال گردن ها را بصورت 3 گوش در هوا نگه میدارند و فریاد شادی سر میدهند.

سپس بارانی از شامپاین و شراب قرمز که برای این روزها تهیه شده، بر سر و روی همدیگر میپاشند، آنقدر که تقریبن همه لباسها صورتی میشود.


در این چند روز، سر ساعت 8 صبح، چند گاو نر وحشی را از اصطبلی که در 700- 800 متری میدان گاو بازی هست،رها میکنند و چندین گاوباز حرفه ای، سعی میکنند آنها را از بین مردمی که آدرنالین شان به صد رسیده ومیخواهند برای چند ثانیه نقش اول را داشته باشند،رد کنند و به میدان برسانند. حتمن همه صحنه هایی از این مراسم را در اخبار دیده ایم.


بقیه روز و شب را در خیابان میرقصند و مینوشند و زندگی میکنند و خیلی ها در همان خیابان و پارک ها میخوابند. مسوولین کمپینگ های زیادی در شهر و اطراف آن بر پا میکننداما باز نمیتوانند جوابگوی  اسکان  میلیونی توریست ها باشند.

 گاهی حادثه نامطلوبی هم پیش میاید و کسانی زخمی میشوند.

اما با اینکه ممکن است تصاویر بسیار تکان دهنده باشتد، تعداد مرگ و میر در این جشن ها بسیار اندک است.در ده سال گذشته به تعداد انگشتان یک دست هم نبوده.مقایسه کنید با مرگ و میر در مسابقات موتور و یا حتا دوچرخه سواری.

این لینک عکس های دیدنی و تکی دارد.

با این همه این تنها جشنی است که من هرگز در آن شرکت نخواهم کرد. نه اینکه با گاو بازی یا شور و نشاط و زندگی کردن مخالف باشم.

 

 نه اصلن. تنها اینکه، شاید، تب و تاب جوانی در من کم کم،دارد کم میشود.لبخند


 
 
یک خبر خوش
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳
 

گاهی اتفاقی خوش هم در دنیا بوقوع می‌پیوندد

اینگرید بتان کورت آزاد شد.

آنهم طی یک عملیات غافلگیرانه که توسط دولت کلمبیا انجام شد. عملیاتی که من را یاد شاهکارهای اسرائیل می اندازد.( فرودگاه اوگاندا)
اینگرید که نامزد ریاست جمهوری کشورش بود، در سال 2002 توسط گروه فارک دزدیده شد و بیش از 6 سال در اسارت این گروه در جنگلهای کلمبیا زندگی کرد.او که بخاطر ازدواج با یک دیپلمات فرانسوی، تابعیت فرانسوی هم دارد، همیشه مورد توجه رهبران فرانسوی بود و بارها آزادی او را درخواست کردند، سعی کردند با فارک وارد گفتگو شوند و حتا یکبار دست به اقدامی نظامی، امنیتی زدند که ناموفق ماند.
کسانی که اینگرید را میشناسند و داستان زندگیش را میدانند، نیازی نیست که من در باره اش چیزی بنویسم و در چند خط نمیشود حق مطلب را در باره زنی که 6  سال رنج اسارت و دوری از خانواده و فرزندان کوچکش را تحمل کرده،ادا کرد.
ماجرای رهایی و مصاحبه اش بلافاصله پس از پیاده شدن از هلکوبتر را شاید دیده و شنیده باشید.بی شک  پس از شش و سال ونیم زندگی بدون یک مصاحب مناسب،میل و مطالب زیادی برای گفتن دارد.اما شاید مهمترین پیامش را در همان لحظات اولیه پس از آزادیش، به زبان آورده باشد. وقتی که گفت:


...دیدم که فرمانده زندان بانان که در چهار سال اخیر، مسوول اسارت ما بود و گاهی با ما زندانیان، بی اندازه بی ادب و خشن زفتار میکرد، بر خاک افتاده...
(آنگاه به نقطه نامعلومی نگاه میکند و ادامه میدهد) خوشحال نشدم...


 آری، آری.حتا خشن ترین و بی رحم  ترین زندان بانان جهان هم روزی بر خاک خواهند افتاد.
خانم اینگرید بتان کورت، صمیمانه و شادمانه، پایان دوره اسارت شما را به خانواده تان، به عزیزانتان، به خودم و به همه بشریت، شادباش میگویم. و آرزو میکنم که همه بیگناهانی که در اسارت و در بند هستند، روزی مانند شما،  زندانبان خود را ، نه مرده، که بر خاک افتاده ببینند. چنین باد


 
 
من هم از فوتبال مینویسم.
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

 

آره آره بردیم.
فرناندو توررس که در اینجا همه نی نیو، یعنی پسر بچه صداش میکنند.تنها گل بازی را، همانطور که پیش بینی کرده بودم، به ثمر رساند.
چه احساس خوبی! لبخند

بنظر من اسم 3 نفر از تیم اسپانیا بخاطر حضور در این بازی ها در تاریخ ثبت میشود.
1-لوئیز آراگونس که پس 44 سال، بهترین های اسپانیا را به یاری گرفت. و حتمن میدانید که از این به بعد مربی تیم فنر باچه میشود.
2-توررس که گل پیروزی  در بازی نهایی را زد
3-کاسیاس که براستی بهترین دروازه بان دنیا، در حال حاضر هست. و به او لقب سان ایکر( ایکر مقدس) داده اند .
شاید جالب باشد که بدانید، وقتی در باری با ایتالیا کار به زدن پنالتی کشید، مادر ایکر کاسیاس درواره بان تیم ملی اسپانیا، از شدت تگرانی از مسوولیتی که  در آن لحظه به عهده پسرش بود، چند لحظه بیهوش شد.

 


 
 
یک پرسش دیگر.
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

دیروز یکی از من پرسید که: آیا بیشتر حرف میزنم یا گوش میکنم؟
نمیدونستم چی جواب بدم، بدون تعارف فکر میکنم شنونده خوبی هستم و مردم خیلی زود به من اطمینان میکنند و از زندگی و افکارشان برایم میگویند.

اما من عاشق حرف زدن هم هستم( کدام رن اینطور نیست).لبخند

تنها شرط من برای پرچانگی، اینست که طرف مقابل هم حرف بزند(همان داستان، مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد).

شما  چطور؟   بیشتر حرف میزنید یا بیشتر گوش میکنید؟

 فردا مسابقه اسپانیا و آلمان . کسی جرات میکنه پیش بینی خودش را اینجا ثبت کنه؟ من میگم که 0-1 به سود اسپانیا تمام میشه.


 
 
تابستان گرم و طولانی
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 

جمعه آخرین روز مدرسه  در اسپانیا بود.و به همین زودی، برنامه های من بهم ریخت.
در روزهای مدرسه، بچه ها ساعت ده میخوابیدند و من دو ساعنی برای خودم وقت داشتم و با خودم خلوت میکردم.حاکم مطلق کنترول از راه دور و کامپیوتر بودم.سر وصدایی نبود و میشد در آرامش چیزی نوشت، کتابی خواند و اگز برنامه یا فیلم خوبی از تلویزیون پخش میشد،با خیال راحت به تماشا نشست و یا ده بار همه کانالها را برای انتخاب چیز بدرد بخوری، دور زد.
اما حالا تا اخر تعطیلات تابستان، به بهانه  اینکه تلویزیون سالن، کانالهای بیشتری دارد و یا صفحه آن بزرگتر است،تاج و تختم را اشغال خواهند کرد. بدتر از همه وقتی است که بوسیله ایکس باکس، با دیگرانی که معلوم نیست در کدام نقطه دنیا هستند، آنلاین بازی میکنند و اینجوری تلویزیون و کامپیوتر  را با هم اشغال میکنند و تنها چیزی که بر صفحه تلویزیون دیده میشود، یک سری موجودات نیمه آدم و نیمه روبات هست که در قالب کارتون(انیمیشن)از دیوار بالا میروند،صد بار میمیرند و  دوباره رنده میشوند  تا آن ماموریت را پاس کنند و به مرحله دیگر بروند...

سالهایی که دختر مدرسه ای بودم، روز اول تعطیلات تابستان، پدر و مادر،پول مختصری به ما بچه ها میدادند و دو خواهر بزرگترم و من به کتابفروشی میرفتیم و با آن پول هر کدام 2 یا 3 کتاب داستان جیبی میخریدم.گاهی کتابی که اسمش را شنیده بودیم و یا نویسنده اش را میشناختیم،میخریدیم و گاهی تنها بدنبال کتابهای کلفت تر و قطورتر بودیم که صفحات بیشتری برای خواندن داشته باشیم. بعد از ظهر ها که پدر و مادر چرت بعد از ناهار شان را میزدند، ما مشغول خواندن میشدیم که مزاحم خواب و آرامش انها نشویم و هر کدام از ما سعی میکردیم که زودتر کتابهای خودمان را تمام کنیم و کتابهای آن دیگری را بخوانیم.
اما تابستان طولانی بود و سرگرمی دیگری هم نبود.بهترین روزهای تابستان وقتی بود که یکی از دختر خاله ها یا دختر عمو ها برای مدت کوتاهی در خانه ما میماندند و بهتر از آن وقتی بود که ما برای دیدن خاله‌ام که در یک شهر ساحلی زندگی میکرد به آن شهر میرفتیم.

تمام روز را در ساحل و دریا میگذراندیم و شبها  بزرگتر ها در ساحل آتشی بر پا میکردند و با کباب اوزن برون، کنیاک مینوشیدند.

یادم میاد که  همسر رییس شیلات ، برای آن گروه دوستانه آواز میخواند .لابد صدای خوشی داشت، چون برایش خیلی کف میزدند البته ما یچه ها خیلی خوشمان نمیامد،شاید برای اینکه همیشه آهنگهای خانم مرضیه را میخواند.
در عوض ما دختر ها بیشتر دوست داشتیم که در ساحل، دریاچه درست کنیم و آنرا با آب دریا پر میکردیم و همیشه هم کسی بود که داستانی از جن و پری و ارواح تعریف کند و بقیه را بترساند.
پسر ها هم معمولن با هم کشتی میگرفتند و یا کاراته بازی میکردند و صدای پدر و مادر ها را در میاوردند که سری تکان میدادند و میگفتند: از صبح تا حالا دارند بالا و پایین مپرند و بازی میکنند و هنوز خسته نشدند! 

 و حق هم داشتند، زیرا در خانه پیش از خواب هم کلی با هم حرف میزدیم و میخندیدم و خودمان هم نمیفهمیدیم که کی خواب بر ما غلبه میکرد.و روز بعد وقتی از خواب بیدار میشدیم که بزرگتر ها، ناهار را درست کرده بودند و آماده رفتن به ساحل بودند.

آری آری، دوره و زمانه عوض شده که این قانون طبیغت است. ولی نمیدانم که بهتر هم شده؟