نگاهی از دور

یک دقیقه لطفن
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
 

میگه:یک دقیقه لطفن. (صبر کنید)
چند دقیقه منتظر میمانم و خبری نیست.
فکر میکنم، در یک دقیقه چکار میشود کرد!؟
در یک دقیقه میتونی برای خودت یک دشمن بتراشی، یا کسی را شاد  و ممنون کنی
میتونی به آواز پرنده ای گوش کنی یا شادمانه بخندی
میتونی یک زندگی را نجات بدهی، یا در تصادفی باعث مرگ کسی بشوی
یک دقیقه برای فشردن دست دوستی کافیست،
یک دقیقه برای احساس تلخی یک شکست، گرمای یک نگاه مهربان، سرمای تنهایی، شیرینی دیدار...

یک دقیقه گاهی به اندازه بینهایت طولانی میشود.شاید برای اینکه بینهایت خود از همین دقیقه ها ساخته شده.
دقیقه ها را از دست ندهیم.


 
 
آقای ماهی صفت
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
 


دیشب تو سایت یوتوپ کلمه ایران را سرچ کردم و بعد از نیم ساعتی گشت و گذار به آقای کمدینی به اسم  ماهی صفت رسیدم.

.فکر میکنم که در ایران کاملن شناخته شده باشد.اما من او را برای اولین بار بود که میدیدم.

اصولن هر برنامه یا فیلم کمدی را بیشتر از نوع جدی و درام آن دوست دارم.و این آقای ماهی صفت هم خیلی ماه هست.
همان لطیفه های کم و  بیش تکراری را با نمک و فلفل خودش دوباره گویی میکرد و من را هم مانند تماشاحیان در فیلم میخنداند.
اماجالبترین و  بهترین قسمت برنامه هایش که مردم به شدت دست میزدند  و فریاد شادی سر میدادند زمانی بود که او آهنگهای خواننده های قدیمی ایرانی را بازخوانی میکرد و بخصوص تبحر زیادی در تقلید صدای خانم حمیرا داشت(دارد) با اینکه مردم به لطیفه های او میخندیدند اما گویی برای شنیدن کنسرتی رفته باشند .حتا خود او در جایی از برنامه ،پس از اینکه آهنگ  همزبونم باش  خانم حمیرا را تمام و کمال میخواند و مردم سراپا هیحان برای او بشدت کف میزنند میگوید:

ببین حه کفی میزنند؟! و بعد از آنها میپرسد حالا این دست ها را برای من میزنید یا برای طرف اصلی؟

برای عزیزانی که نمیتوانند یوتوپ را ببینند میگویم که در کوبا پس از کناره گیری فیدل کاسترو ، داشتن کامپیوتر و اینترنت آزاد شده....

حالا اگر روزی روزگاری اینترنت باسرعت غیرنفتی به بازار ایران هم آمد و توانستید این ویدیو را ببینید، به آن قسمت که او شروع به خواندن آهنگ میکند توجه کنید، که چطور مردم از خوشحالی فریاد میکشند و آقای ماهی صفت از عاقبت کار میترسد و با دست بر سرش میکوبد.براستی که دیدنش به یک میلیون می ارزد.
آری آری، درست است که میگویند:شنیدن کی بود مانند دیدن.


 
 
آقای قطبی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱
 

این روزها، بخصوص پس از برد تیم پرسپولیس، در خیلی از وبلاگ های ایرانی، مطالبی در باره آقای افشین قطبی نوشته شده. همه، حتی آنانی که  طرفدار تیمهای دیگر هستند، از محسنات ایشان حرف میزنند. اینکه آدم با ادب و درستکاری است.از دیگران بد نمیگوید، گناه شکست تیم را به گردن دیگران نمی‌اندازد و پیروزی تیم را کاری در حد معحزه و لطف خدایان و امام زمان نمیداند...


مردم ایران آنقدر آقای قطبی را دوست دارند که پیشنهاد میکنند ایران را ترک کند. میترسند که فضای مسموم ایران، او را هم خراب کند و برای حفظ بقا ، مانند بقیه ما ایرانیها، دغل باز و دروغگو... شود و یا اینکه دیگران به اصطلاح برایش پاپوش بدوزند و آن یک مرد خوب در ایران را هم بدنام و سرخورده کنند. میگویند حالا که فرصت دارد و در  اوج هست و خوشنام برود.


البته این خود از شرف گویندگان و نویسندگان این پیشنهاد هست. اما 


1- اگر همه آدمهای خوب، دست از تلاش بردارند، میدان را یکسره به شارلاتان ها تقدیم نمیکنند؟
2-   چرا  تعداد آدمهای خوب در ایران عزیز ما ،حکم کیمیا را دارد؟
3- ما که خوب و بد را از هم تشخیص میدهیم چرا بد ها ماندگار میشوند و خوبها خانه نشین؟

شاید برای اینکه ما خودمان هم  چنگی بدل نمیزنیم؟


 
 
ماری لوز و پدرش
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦
 

ماری لوز پنج ساله اون روز  کذایی، ساعت چهار بعداز ظهر، یک یورو از مادرش میگیره و میره از کیوسک سر کوچه شون، یک پاکت چیپس بخره.
 خونه شون در یک محله مسکونی و کولی نشین هست، از اون محله هایی که همه تقریبن همدیگر را میشناسند.
فاصله کیوسک تا خانه، صد متر است و همیشه پس از ده دقیقه برمیگشته.
ساعت چهار و نیم مادر ماری لوز نگران میشه که چرا دختر کوجولویش برنگشته،
برادر بزرگترش را میفرستد که خواهر بازیگوش را به خانه برگرداند، صاحب کیوسک میگوید که همین یک ربع پیش، اینجا بوده و چیپس خریده. برادر به خانه برمیگردد، ولی ماری لوز هنوز  برنگشته.تراژدی شروع میشود...
 ساکنین محله در کنار نیروهای دولتی به جستجوی ماری لوز کوچولو میگردند. همه جا حرف از ماری لوز است. از هر خیابانی که رد میشوی ، ماری لوز از درون پوستر های بزرگ و کوچک با آن لبخند شیرینش نگاهت میکند، اگر تلویزیون را روشن کنی، ماری لور حتی برایت قلامینکو میرقصد.
از همان روزهای اول، خانواده ماری لوز میگوید که به یکی از همسایه ها مشکوک هستند. مردی که سابقه مزاحمت برای دختران نابالغ دارد و از جمله چند سال پیش بخاطر سواستفاده جنسی از دختر خردسال خودش محاکمه و محکوم به چند سال زندان شده .
این همسایه سابقه دار، به گفته نزدیکانش به دلیل ترس از خانواده ماری لوز، در نهایت بیگناهی، ناچار شده که محله را ترک کند...
دوماه بعد جسد بی جان دخترک پیدا میشود، قاتل همان مرد همسایه هست،اعتراف میکند که ماری لوز را، هنگامی که از در خانه او با پاکت چیپسش عبور میکرده، با نشان دادن یک خرس عروسکی فریب داده، دخترک برای گرفتن عروسک چند پله بالا میرود و بعد که مرد به او نزدیک میشود، میترسد و از پله ها به پایین  پرت میشود و میمرد...
همسر و خواهر این مرد هم به جرم همکاری در پنهان کردن جسد ماری لوز  دستگیر میشوند...

بله، همان داستان همیشگی.مردی بیمار و شاید پدر و مادری بی توجه.
اما وظیفه نیروی قضایی و انتظامی چه میشود؟ چرا به مردی که سابقه تجاور دارد، فرصت داده میشود که  موجب آزار و مرگ افراد دیگری شود؟
اسپانیا هنوز دوره نقاهت پس از فرانکو را میگذراند و از هرگونه سخت گیری در هر موردی، وحشت دارد، میترسد آن روزهای سیاه دیگتاتوری با  قوانین سخت و بیرحمانه برگردد.اما باید قوانین را  متناسب با نیاز های روز جامعه تغییر داد.
پدر ماری لوز، مرد بزرگی است، یک کولی، که همه پیش داوریهای جامعه اسپانیایی را از یک کولی بهم ریخته.بر عکس آنچه که از یک پدر کولی(خیتانو) انتظار میرفت، در تمام آن روزهای دردناک و دشوار، در نهایت متانت رفتار کرد، افراد خانواده و قبیله اش را به آرامش دعوت میکرد که مزاحم کار پلیس نشوند...


از طرفی پس از دستگیری قاتل فرزندش و آگاهی کامل از سابقه شرم آور آن مرد و نارسایی قانون در اینگونه موارد ،دست به جمع آوری پانصد هزار امضا از مردم زد که در آن  درخواست شده که قوانین مناسبتری در این مورد، تدوین شود. و امروز آنرا تحویل آقای زاپاترو، نحست وزیر اسپانیا داد
اینکه موفق شود یا نه، داستان دیگری است.  اما پدر ماری لوز مرد بزرگی است.


 
 
ایده ناب!
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢
 

دوستم" ف " که همیشه بلاگم را میخونه و هرگز هم نظرش را نمینویسه به من گفت که انگار ایده هایم برای نوشتن ته کشیده زیرا مدتی است که کم مینویسم و آنهم گویی برای خالی نبودن عریضه ...

میگم: راستش نمیدونم . شاید هم همین باشه که تو میگی. ولی با این همه خبر های خوب و بد که در دنیا هست پیدا کردن یک موضوع برای نوشتن کار مشکلی نیست. اما اینکه تو میل بحث و گفتگو در باره آنها را داشته باشی یا نه خود داستان دیگری است.

گاهی کار و گرفتاری زیادتر از معمول هست و گاهی فکر میکنی که اصلن برای کی مینویسی...

به هر حال دنیای اینترنت و بلاگ دنیای خاصی است و قید و بند ندارد.هرگاه حرفی برای گفتن بود مینویسیم و گرنه خاموش مینشینیم و گوش میدهیم.

شما هم فکر میکنید که ایده هایم برای نوشتن تمام شده؟ اگر اینطور است، میدانید کجا میشود کمی ایده  ناب پیدا کرد؟

فعلن به آهنگ بلاگ گوش کنید. امیدوارم دوست داشته باشید. اسم خواننده کورال هست.خودش حتا از صدایش هم زیباتر هست.این ادرس در یوتوپ هست.