نگاهی از دور

کارولاين و گريشهام
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩
 

کارولاین(کارولین)یک خانم معلم انگلیسی هست که تنها در آپارتمانی درست روبروی محل کارم زندگی میکرد.میگم رندگی میکرد چون حالا به کشور زادگاهش،انگلیس برگشته.

کارولاین روزها تا ساعت ۴ بعد از ظهر در یکی از مدارس دولتی که بطور مساوی انگلیسی و اسپانیایی تدریس میشود،کار میکرد و بعد از ظهر ها هم در مدارس خصوصی زبان،درس میداد.

آشنایی و بقولی سلام و علیک ما، از آنجا شروع شد که یک روز آخر هفته به محل کارم وارد میشود و خواهش میکند که از تلفن ما به مرکز تلفن زنگ بزند و بپرسد که چرا تلفنش را قطع کرده اند. (هنوز تلفن همراه اینقدر رایج نشده بود)

بعد ها گاهی که در خیابان روبرو میشدیم لبخندی و سلامی و گاهی چند کلمه‌ای در باره ایران حرف میزدیم.خیام را میشناخت،هرگز خاویار را تست نکرده بود و خواهرش که با یک اسکاتلندی ازدواج کرده بوده،یک گلیم ایرانی داشت...

گاهی در باره خواهر زاده‌اش چیزی میگفت و به بچه های من توجه نشان میداد. ولی هرگز در باره خودش حرفی نزد.اینکه ازدواج کرده یا  نه و اینکه خودش هم فرزندی دارد...

نوروزی که پدر و مادرم به دیدن ما آمده بودند و خاویار هم آورده بودند،برای چای دعوتش کردم(آنهم سر ساعت ۵ بعد از ظهر)

وقتی خاویار را جلویش گذاشتم گفت:اوه،خاویار.خاویار واقعی!

این خاویار حتا یک انگلیسی را به هیجان میاورد و فکر میکنم هیچوقت اون روز را فراموش نکرد،چون وقتی چند ماه پیش که بازنشسته شد و میخواست به انگلیس برگردد،یک کارتن پر از کتاب به انگلیسی و بک کارتن دیگر به زبان اسپانیایی به من هدیه کرد.از جمله مجموعه کامل کتابهای جان گریشهام...

حالا که وصیت نامه، نوشته گریشهام را شروع کردم بیاد کارولاین افتادم.


 
 
چطور عاشق ميشيم؟
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
 

در یکی از بلاگهای اسپانیایی که معمولن میخوانم،نویسنده از خوانندگانش پرسیده که چطور عاشق شده‌ایم و یا عاشق میشویم

۱ـکم کم و رور به روز. در حالیکه بخودمان میگفتیم:اوه،دارم عاشق میشم؟

۲ـخیلی تند و ناگهانی،بدون اینکه فکرش را کرده باشی،یک روز میفهمی که عاشق شده‌ای؟

من هر چه فکر کردم،چیز زیادی یادم نیومد،خوب خدا سال از اون روزها که عاشق میشدم،گذشته.بهش گفتم که  از دوستان ایرانی ‌ام میپرسم و جواب آنها را به او منتقل میکنم

میشه لطفن، شما که عاشق هستید و یا حافظه بهتری از من دارید،جواب سوال این بلاگر اسپانیایی را بدهید؟


 
 
از چی بنويسم؟
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۳
 

دو روز پیش دوست داشتم در باره آقای معمر قذافی بنویسم که شاید دلقک ترین سیاستمدار قرن بیستم بود و هر بار که دهان باز میکرد،صفحات روزنامه ها را پر میکرد.مدتها بود که خبری از او نداشتیم. بنطر میامد که درمان شده،اما با چادر زدن در فرانسه بجای اقامت در هتل (از دروغ هایش بگذریم)بار دیگر ثابت کرد که این گونه بیماریها درمان شدنی نیستند و کم نیستند کسانی که تنها برای اینکه موضوع روز باشند ،حاضر هستند که منطقه ای را به آتش بکشند و در کنارش عکس بیندازند چه برسد به چادر و خیمه و لباسهای چشمگیر و گل منگولی.اسم مفعول این کلمه جدید تبرج میشود،متبرج؟ و آیا میشود آنرا در باره این آقایان هم بکار ببریم؟

میخواستم به او بگویم،که دیگر نوبت او گذشته و امروز در دنیای سیاست،بیش از یک دلقک داریم که عمرن بتواند با آنها مبارزه کند.اما چون میدانم که او این بلاگ را نمیخواند،این فکر را رها کردم.

و بیشتر دوست داشتم در باره رییس جمهور تازه آرژانتین بنویسم،خانم کریستینا فرناندز که جانشین همسرش میشود.و اینکه کاش سیاستش هم مانند خودش زیبا و تر و تمیز خوشآیند باشد و اضافه کنم که  گاهی هم در پشت زنی موفق،مردی موفق وجود دارد.ولی فکر کردم که خیلی خوش بحال آقایان میشود و این فکر را هم بایگانی کردم.

                                                         

امروز اما فکر کردم در باره کریسمس بنویسم.اینکه من از این روزها خوشم میاد،مردم مهربان میشوند،دست و دلباز میشوند،خیابانها زیبا تر و تمیز تر و پر از آدمهای شاد هست، افراد خانواده بیشتر دور هم جمع میشوند،  برنامه های زیادی برای جمع آوری کمک های مالی برای نیازمندان برگزار میشود(که همیشه باید به آن خوش آمد گفت)...ولی فکر کردم که بنظر خیلی ها اینگونه جشنها تنها یک حقه تجاری است برای مصرف بیشتر...پس در باره کزیسمس هم نمیتوانم بنویسم.

کسی هست که به جای من تصمیم بگیره؟


 
 
سايه
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩
 

عکس از من.متن از تو.

نگاه کن و نگاهت را برایم بنویس.

Sombras

سالهایی که گذشت،روزهایی که رفتند.

روزهای طوفانی،دروغ های شیرین.اشکها و لبخند ها...

بر روح و جان چه کسانی اثر گداشتند؟رد پایشان را تا کجا برده‌اند؟

نمیدونم که میتونی آهنگی را که از بلاگ پخش میشود،بشنوی یا نه.میگه

مرا ببوس،مرا ببوس، بارها

آنچنان که گویی آخرین فرصت ما باشد.

مرا ببوس،مرا ببوس،بارها

که میترسم ،میترسم از اینکه ترا از دست بدهم.

میخوام که ترا نزدیک خودم داشته باشم ، در چشمایت بنگرم و در کنارت بمانم


 
 
حکم قاضی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٤
 

در بایادولید(یکی از شهرهای اسپانیا) یک قاضی پرونده خانمی را که بخاطر بدرفتاری همسرش شکایت به دادگاه برده بود ،بدون محکوم کردن مرد ، می بندد.چون بنظر او:

باور کردنی و پذیرفتنی نیست که زنی با تحصیلات دانشگاهی و امکانات ،سالها بدرفتاری فیزیکی و روحی همسرش را تاب بیاورد و زودتر از اینها بفکر چاره و پایان دادن به شرایط بد زندگی خودش نبوده باشد.

به زبان دیگر،حرفهای زن را باور نکرده و او را دروغگو دانسته.

نمیدانم در این مورد بخصوص،آن زن حق داشته یا نه،ولی بنظر شما دلیل قاضی پذیزفتنی هست؟

آیا تنها زنان بی سواد و بی امکانات هستند که در زندگی زناشویی،مورد آزار و بدرفتاری همسرانشان قرار میگیرند و سکوت میکنند؟

 


 
 
هادی و صمد
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱
 

خلاصه پس از مدتها انتظار،دیشب آقای هادی خرسندی و پرویز صیاد به مادرید آمدند و جای شما خالی دو ساعتی،شاهد هنرنمایی این دو هنرمند بزرگ ایران بودیم.

برنامه در یک کلیسا برگزار شد و آنطور که خود آقای خرسندی گفتند،کلیسا چیزی هم بابت اجاره سالن نگرفت.

از مسوولان کلیسا در سالن هیچ اثزی نبود بجز یک مجسمه مسیح بر صلیب بر دیواری.که اتفاقن،اولین چیزی بود که آقای خرسندی در بازه آن حرف زد و شوخی کرد.

حالا مجسم کنید که یک خارجی بخواهد در ایران برنامه ای اجرا کند!

متاسفانه جمعیت زیادی نیامده بودند،شاید کمی بیش از دویست نفر بودیم.البته تبلیغی هم نشده بود .خود من از سایت اصغر آقا خبردار شدم.

در آخر فرصتی شد که ماهنامه اصغز آقا و کتاب از هر دری سخنی نوشته آقای پرویز صیاد را بخرم که هنوز خواندنش را شروع نکرده ام.

اگر اشتباه نکنم دوشنبه هم در پاریس برنامه خواهند داشت،لیست بقیه شهر ها هم در اینجا هست.اگر قرار است که به شهر شما هم بروند،دیدنش را از دست ندهید.


 
 
حماقت و تکنولوژی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۸
 

دوست داريد با چه كسي عكس بگيريد ؟

این عکس را از وبلاگ دوستی قرض گرفتم.

فکر میکنم اسم این عکس را بگذارم :تلفیق حماقت و تکنولوژی.

شما فکر میکنید زیر اون همه سیاهی،چه کسانی زندگی میکنند؟میدانم که ۵ زن هستند.همین و بس.

هر ۵ نفر همسران آن مرد هستند یا همسر و دختران؟

آیا کسی جرآت میکند که بگوید ان زنها خودشان آن پوشش را انتخاب کرده اند؟ کاش میتوانستم با آن زنان به گفتگو بنشینم.یک گپ صادقانه و بدون حجاب و پرده پوشی.

اینکه زندگی و آینده را چطور میبینند؟روزهایشان را چگونه به شب میرسانند؟آیا هرگز در زندگیشان تصمیمی گرفته‌اند؟یا همه وجود انها در اختیار تصمیمات ان مرد هست؟ درست مانند یک گلدان، که صاحبش آنرا به هر جایی که میخواهد میبرد و در هز جایی که میخواهد قرار میدهد؟

هرگز نمیتوانم بینش آنان زا ار جهان و زندگی حدس بزنم،برای اینکار باید عمری را در بردگی گذرانده باشم.

البته پوششی اینگونه یک حسن دارد.میتوان با خیال راحت،همه مردان خوش تیپ را دید زد.

هی مردک.میتوانی جسم آنها را در افکار احمقانه ات زندانی کنی،اما پرنده خیالشان همیشه آزاد خواهد بود.

این تنها چیزی است که با آن میتوان بخودم دلداری دهم.


 
 
موزيکال کوئين
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
 

مدتها بود که دلم میخواست یک موزیکال ببینم.دیروز ،فرصتی پیش اومد و با پسرم به تئاتر کالدورن برای دیدن کوئین رفتیم.

Teatro Calderón.

 ورودی را از چند روز قبل از اینترنت خریده بودم،ولی بدلیل کار زیاد(منظور همان تنبلی هست)خود بلیط را در دست نداشتم و ناچار شدیم در صف بایستیم.با اینکه قیمت بلیط برای جیب جوانها نسبتن زیاد هست،و معمولن برای خرج کردن،اولویت های دیگری دارند،ولی میشد گفت که همه زیر ۲۵ سال  بودند(تئاتر کالدرون گنجایش هزار نفر را دارد و بیش از دویست نفر در صف بودیم) و اینجانب کمی احساس وصله ناجور بودن کردم.به پسرم گفتم:حتمن این دختر و پسر ها،دلشان برای تو میسوزه و میگن که این طفلی دوست دختر نداره و بخاطر همین با مامان جونش اومده.او هم برای اینکه به من روحیه بده گفت:من هم دلم برای اینها میسوزه که مادراشون از موسیقی،تنها پائولینا روبیو را میشناسند.

پس از مدت نه چندان کوتاهی،یکی از کارکنان تئاتر آمد و گفت:اهدا کنندگان به گیشه شماره یک بروند،همه به گیشه شماره یک هجوم بردند و تنها چند نفری باقی ماندیم.با تعجب به هم نگاه کردیم که اهدا کنندگان چه شرایطی دارند و چه چیزی را میخواهند به تئاتر اهدا کنند.بعد از پرس و جوهای ضروری،متوجه شدیم که سازمان خون مادرید،به اهدا کنندگان خون،یک ورودی برای یکی از تئاتر های شهر،هدیه میکند.

آه.که اینطور!

 در سالن هم آنها،بالکن های دو طرف را اشغال کرده بودند و کلی بهشان خوش گذشت.

سازمان خون فکر خوبی برای جلب جوانان برای اهدا خون کرده،مگه نه؟

البته باید بگم که بدون این روش تشویقی هم، در مورد اهدای اعضای بدن پس از مرگ،اسپانیا مقام اول را در اروپا را دارد.

خوب در مورد کوئین و فردی مرکوری چی بگم که خودتان ندانید.چند خواننده بسیار خوش صدا و تقریبن ناشناس اسپانیایی،آهنگهای بیاد ماندنی کوئین را با مهارت خواندند و رقصیدند.میدانم که روح فردی مرکوری،درست شبی که شانزده سال از مرگش میگذشت یک جایی،همان نزدیک ها بود. 

 

                          

من همه آهنگهایش را دوست دارم.اما بوهیمیان را بیش از همه.

برای شادی روحش به این آهنگ او گوش کنید.