نگاهی از دور

اين آقا را ميشناسيد؟
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 

این آقا را می شناسید؟البته به احتمال زیاد خودش را نمی شناسید.ولی بوتیک ها و مارک لباسهایش را حتمن می شناسید.این آقا صاحب زارا هست.به گواهی مجله فوربس،هشتمین مرد پولدار جهان در سال ۲۰۰۷ هست و در سال ۲۰۰۶ مقام بیست و سوم را داشته.ببینید در یک سال چه پیشرفتی کرده.

تنها در یک سال مبلغ ۹۰۰۰ میلیون یورو به سرمایه اش اضافه شده،سهم شما در این ازدیاد سرمایه چقدر بوده؟یعنی چند یورو در سال گذشته از فروشگاه های زارا خرید کرده اید؟

خودش راز موفقیتش را اینطور تفسیر میکند. اگر چیزی را که مردم دوست دارند،درست کنی،خوب آنرا میخرند.

خیلی ساده هست،نه؟

Amancio Ortega که اهل گالیسیا(اسپانیا) هست در اواخر سالهای هفتاد میلادی مدیر یک مغازه لباس فروشی بود و حالا خودش بیش از دوازده هزار کارمند دارد.این بجز شرکتهای مختلف مبل سازی و نساجی و دکوراسیون...است که تنها برای فروشگاه های او در سراسر دنیا ویترین و مبل...میسازند

او هنوز هم کار میکند.البته حالا کارش انتخاب محل های جدید برای خرید و بعد هم انتخاب نوع و رنگ و دکوراسیون داخلی فروشگاه هایش هست.چون در این مورد خیلی حساس هست.و اغلب هم همشهری هایش را برای این نوع سرویس ها انتخاب میکند.

راستی میدانید که وقتی مثلن یک دکمه از این لباسها در فروشگاهی کنده میشود،آن بلوز یا پیراهن را چکار میکنند؟

قسمتی از اتیکت(که پشت یقه هست)آنرا می برند و در فروشگاه دومی که مربوط به خود زارا هست،با تخفیف خیلی بالا میفروشند.این تخفیف ها شامل لباسهای باقیمانده از فصل قبلی هم میشود.

پ.ن در ایران که بودم،لباسهای زارا را قیمت کردم،خیلی گرانتر از اینجا بود.البته این کاملن منطقی است،چون رابطه مستقیم با ایران ندارند و کسانی که این لباسها را به ایران میبرند،باید سودی هم ببرند.


 
 
بليط بخت آزمايی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧
 

  در اسپانیا،بلیط های بخت آزمایی خیلی طرفدار دارد.تعدادشان هم کم نیست.برای همه جور ذوق و سلیقه ای،بلیط هست.که روزانه یا هر هفته قرعه کشی میشود.یکی از مهمترین بلیط های روزانه اونسه(یازده) نام دارد.که یک یورو و نیم قیمتش هست و بزرگترین جایره آن هم سی هزار یورو میباشد.خیلی از مردم،همراه با خرید روزانه شان یک بلیط اونسه هم میخرند و شاید خیلی هم برد و باختش برایشان مهم نباشد،چون آنرا نوعی کمک مردمی میدانند.اونسه مربوط به نابینایان هست و همه در آمد آنرا برای نابینایان خرج میکنند،از مدرسه و بیمارستان گرفته تا کمکهای مستقیم به آنان.دکه های فروش اونسه همه جا هست و فروشندگان آن،بدون استثنا نابینا هستند.

یک نوع دیگر از بلیط های بخت آزمایی که خیلی بین آقایان طرفدار دارد مربوط به پیش بینی نتایج مسابقات فوتبال هفته است.که فرم های مخصوص آنرا پر میکنند.به این شکل که هر هفته چهارده تیم دسته اول بازی میکنند و باید پیش بینی کرد که مثلن در بازی رآل مادرید و بارسلونا،کدامیک برنده و کدامیک بازنده میشود و یا مساوی میکنند.بعد به نسبت حدس های درست،برنده جایزه میشود.البته اگر تنها ۳ یا چهار حدس درست زده باشی،به اندازه پول بلیط خودت برنده میشوی،ولی اگر هر چهارده نتیجه را درست حدس زده باشی،میتوانی یک جزیره کوچک برای خودت بخری و تا آخر عمرت به تماشای مسابقات فوتبال بشینی.

چند نفر از شما آقایان،به رویا فرو رفتید؟ همه؟ 

لطفن بیدار شوید و بقیه پست را بخوانید و بعد همه با هم به رویا میرویم.

اگر بخوام در مورد همه انواع بلیط ها بنویسم،خیلی طولانی میشود.اما  اسپانیا بدون بلیط بخت آزمایی مخصوص کریسمس اصلن هویت خودش را از دست میدهد.این بلیط که هر سال در ۲۲ دسامبر قرعه کشی میشود،مهمترین واقعه سال هست.چهار ساعت مراسم قرعه کشی بطور کامل از چند کانال پخش میشود و نتایج آن دو صفحه روزنامه را پر میکند.از طریق اینترنت در تمام دنیا فروخته میشود و برندگان آن در خیابان شامپاین باز میکنند و بلافاصله بانکها بدنبال شکار آنها میروند که پولشان را در بانک آنها بریزند و مشاوران مالی که به آنها بگویند کجا سرمایه گذاری کنند و صد در صد همه فامیل و دوست و آشنا که پولی قرض کنند...

هر سال موقع قرعه کشی بلیط های مخصوص کریسمس که بخاطر جوایز چاق و چله اش به گوردو (چاق) معروف هست،تصمصم میگیرم که سال بعد من هم بکی بخرم.ولی خوب میدانم که آدم خوش شانسی در این چیز ها نیستم و هر گز نمیخریدم.اما چند روز پیش برای اولین بار بکی از همین بلیط ها خریدم و تا روز ۲۲ دسامبر وقت دارم که فکر کنم در صورت برنده شدن جایزه بزرگ آن که چند میلیون یورو هست،به کجا بروم که این بانکداران و مشاوران مالی، مزاحم من نشوند.فعلن یکی از جزایر ماداگاسکار را انتخاب کرده ام که برای احتیاط اسم آنرا نمیگویم.نکند بین شما کسی بانکدار یا مشاور مالی باشد.

.


 
 
ترس
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢
 

ازم میپرسه از چه چیزهایی میترسی؟

میگم از کسانی مثل تو که زیاد سوال میکنند بدون اینکه از خودشان چیزی بگن.یک علامتوبرام میفرسته و میگه:خوب هر چی دوست داری ازم بپرس.

میگم:نه.مهم نیست،هروقت خودت خواستی که من چیزی را بدونم،به من بگو.بلافاصله چند خط پشت سرهم برام سند میکنه،اسم و سن و محل زندگی،میزان تحصیلات...و اخرش می‌پرسه،دیگه چی میخوای بدونی؟

میگم حالا که اصرار میکنی،بگو خودت از چی میترسی؟

میگه:ازمرگ عزیزانم...

میگم:اینها که نگرانی هستند و همه ما گاهی از این نگرانی ها و یا ترس از آینده را داریم و بهتر است که به این چیزها فکر نکنیم...

میگه پس تو از هیچ چی نمیترسی؟یعنی عیر از آدمهای فضولی مثل من؟

میگم:اوه چرا از خیلی چیز ها می ترسم.از آدمهایی که بدون اینکه تلاش کنن،خودشون را بازنده اعلام میکنند.از اونهایی که فکر میکنند،غمگین بودن و افسردگی،نشانه فهم و شعور بالا هست.أنهایی که تو را نصیحت میکنند،بدون اینکه خودشان به آن دستورات عمل کنند.از کسانی که به قدرت تشخیص تو اعتماد  ندارندیا فکر میکنند خیر و صلاح تو را بهتر از خودت میدانند.

و بیشتر از همه، از آدمهایی که به دیگران دروغ میگن و بدتر از اون بخودشون دروغ میگن.

 

راستی تو، از چی میترسی؟


 
 
دندانپزشکی
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩
 

از سال ۲۰۰۸ میلادی، دندانپزشکی  در اسپانیا برای بچه ها تا ۸ سالگی مجانی خواهد شد.وزارت بهداشت و شهرداری،بطور مساوی هزینه دندانپزشکی کودکان را میپردازند و قرار است که تا سال  ۲۰۱۲ این گروه سنی را تا ۱۵ سالگی بالا ببرند.

حتمن میدونید که در اسپانیا مانند بیشتر کشور های اروپایی،ویزیت پزشک و بیمارستان کاملن مجانی هست و بیمار تنها ۱۰٪ از بهای دارو را میپردازد.(برای بازنشستگان و افراد تحت تکفل آنها و بیماران بستری در بیمارستان  دارو ۱۰۰٪ مجانی هست)

البته میگویند که دولت این قانون را به دلیل جلب آرا تصویب کرده(در ماه مارس ۲۰۰۸ انتخابات برگزار میشود)

ولی خوب هز کسی که نفت را به سر سفره ها بیاورد و به هر که دلیلی باشد،خوب هست.


 
 
پيشگويی ملک فاروق
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٥
 

طرفداران  اسقلال و جدایی پاسک از اسپانیا، این روزها  شعارهای تندی بر ضد حکومت مرکزی اسپانیا میدهند .فرماندار باسک اعلام کرده که میخواهد یک همه پرسی از مردم ،البته تنها در منطقه باسک برگزار کند و بپرسد که آیا میخواهند کشور مستقلی بشوند با نه. که  این از نظر قانون اساسی کشور قابل قبول نیست.چون همه پرسی  باید توسط حکومت مرکزی انجام شود و همه مردم اسپانیا مورد پرسش قرار بگیرند که خوب در اینصورت جواب نه خواهد بود.(مثل این میماند که مثلن شهروندان کرد ایران،بک همه پرسی تنها در مناطق کرد نشین انجام بدهند و بر مبنای آن اعلام اسقلال کنند)

دولت هم اعلام کرده که این کار غیر قانونی است و در صورت اقدام به آن، جلوی آنرا خواهد گرفت.از طرفی دیروز شنبه،در بیشتر شهرهای استان خودمختار باسک،تظاهزات خیابانی بود و میگفتند که دولت مرکزی با این حرف به آنها اعلان جنگ داده و آنها هم آماده جنگ هستند...

از دو هفته پیش هم جوانان جدایی طلب باسک،عکس های پادشاه خوان کارلوس را میسورانند،با اینکه او ابدن در سیاست کشور نقشی ندارد و تنها برای دادن مدال و لقب و نثار دسته گل بر مزار شهدا...در اجتماع طاهر میشود.

دوست  ندارم که در باره سیاست،آنهم در باره سیاست اسپانیا بنویسم،چون میدانم که جدایی منطقه باسک از اسپانیا،خواب را از چشم شما و من نمی‌رباید،اما گمان میکنم که این سر آغاز تغیراتی در اسپانیا باشد و شاید در این میان دوبازه رژیم  اسپانیا به جمهوری تبدیل شود و همه کاسه و کوزه ها بر سر خانواده سلطنی بشکند.

میگن ملک فاروق،آخرین پادشاه مصر،پس از خلع شدن از سلطنت گفته بود که:بزودی تمام رژیم های سلطنتی از بین خواهد رفت و در دنیا تنها پنج پادشاه باقی خواهد ماند،شاه انگلیس و چهار شاه در ورق پاسور.


 
 
شيراز و رانندگان تاکسی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٢
 

هر چقدر از سفرم به شیراز بگم،کم گفتم.این‌باز میخوام در باره راننده های تاکسی در شیراز حرف بزنم.چیزی که برام خیلی جالب بود،همه رانندگان، چه تاکسی و چه شخصی،یک پا تورگاید بودند و همه هم پیشنهاد میدادند که ما را به جاهای دیدنی ببرند.معلومات زیادی در باره هر کدام از آثار و ابنیه تاریخی و تفریحی داشتند که در نهایت مهربانی و اشتیاق در اختیار ما میگذاشتند و بعد هم شماره تلفن یا کارت ویزیت که اگر خواستیم برای روز بعد هم قرار بگذاریم.

برای دیدن پاسارگاد و تخت جمشید با (احسان) که یک تاکسی سهند داشت رفتیم،هوای بیرون خیلی گرم بود و کولر سهند خوب خنک میکرد،احسان که ۲۷- ۲۸ سال داشت،تمام راه از تازیخ و گذشته شیراز برایمان گفت، از سد سیوند و همه نظرات مخالف و موافق، در باره پاسارگاد،نقش رستم و تخت جمشید...

برای نهار ما را به یک رستوران بزرگ که باغ بزرگی هم داشت برد. سالن آن پر از مجسمه های حیوانات و به رنگ سبز بود برد.(حیف که اسمش را بیاد نمیارم) شیرازی ها کمک کنند.

بعد از نهار در باغ رستوران،روی تخت ها نشستیم و در آن هوای گرم چای نوشیدیم.و برای دیدن تخت جمشید در پناه کولر دوباره براه افتادیم.پسرم که معلومات خیلی خوبی در باره تازیخ ایران دارد با احسان تبادل نظر و معلومات میکرد و احسان با مهربانی و افتخار کاملن درک کردنی و به حق، به پرسش های او  پاسخ میداد.

وقتی که برای تهیه بلیط برنامه نور و صدا در تخت جمشید در صف بودیم،به اصرار خودش بجای ما در صف ایستاد که ما خسته نشویم.در مسیر رفت و برگشت،هر وقت که دست به دوربین عکسبرداری یا فیلمبرداری میبردیم،فوری سرعت را کم میکرد که بتوانیم تصویر خوبی برداریم.یک پروفشینال کامل بود.خلاصه اینکه شیراز و شیزازی ها واقعن خوب و مهربان بودند و خیلی به ما خوش گذشت.

اما چیزی که در شیراز خیلی دوست داشتم،لهجه شیرین و دوست داشتنی آنها بود،بخصوص وقتی کلمه ها را بزبان می‌اوردند،ها به معنی تایید و با آن حالت کشدار خاص.


اينهم عکسی،هر چند از دور،از تاکسی آقا احسان.

لينک عکس در قطع بزرگتر.

http://www.freewebs.com/maaaam/DSCF2417%2Dd.JPG

پ.ن. پی‌ کواو-ب عزیز برام نوشته که اسم ماشین سمند هست نه سهند.

معلوم شد که از ماشین هیچی سرم نمیشه،حتا اسمش.خلاصه اینکه، ببخشید.

پ.ن ۲ :اسم آن رستوران هم به گفته آقای دهقان عزیز،باید سالن تخت جمشید باشد.


 
 
حرفهای نگفته
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩
 

 مدارس روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل هست و ترافیک هم سبکتر.اتوبوس مسیری که من هر روز سوار میشم ،هر پنج دقیقه و روزهای آخر هفته،با فاصله بیشتر،یعنی هر هشت دقیقه میرسد.چند نفری در صف منتظر هستیم.

اتوبوس میرسد،بیشتر  بیشتر ردیف صندلی ها خالی است.یا تنها یک نفر نشسته است.روی یک ردیف خالی، کنار پنجره مینشینم،دیگران هم همینکار را میکنند،انگار همه دوست داریم،اگر امکانش باشد، تنها باشیم.اما آقایی  که بنظر هفتاد و پنج سالی دارد ولی کاملن سرحال و قبراق هست، در ردیف جلوی من که یک دختر جوان چینی هم نشسته،مینشیند.و بلافاصله لوله کاغذی را که در دست دارد باز میکند،یک جور نقشه است،با همان سایز و انداره. از روی صندلی خودم بخوبی میتوانم آنرا ببینم،مارک شهرداری مادرید روی آن است،ولی نمیفهمم نقشه چه چیزی هست. تنها چهار یا پنج نقطه شهر با تعدادی درخت و شکلهای هندسی و یک صلیب بوضوح مشخص شده.فکر کردم باید نقشه کلیسا های شهر باشد،ولی تعداد کلیسا ها خیلی بیشتر از این حرفهاست.

سعی کردم نوشته ها را بخوانم،اما نمیخواستم که دیگران متوجه سرک کشیدن و کنجکاوی من بشوند.خوشتختانه خودش سر صحبت را با دختر خانوم بغل دستی اش  باز میکند و در حالیکه نقشه را نشانش میداد، گفت:نقشه آرامگاه های مادرید هست. و بعد انگشتش را روی نقطه ای گذاشت و ادامه داد:من اینجا را انتخاب کرده‌ام.طبقه دوم،این ردیف.

میگفت: البته دلم میخواست که پیش زنم که روحش شاد باشد بخوابم،ولی اون اهل کادیز بود و آنجا خوابیده ...که خودش اینجا را انتخاب کرده،چونکه جای قشنگی است، که پارکینگ بزرگی دارد، که به خانه پسرش نزدیک هست، که ایستگاه مترو در پنجاه قدمی آن هست و چند تا خط اتوبوس از آنجا میگذرد.

نمیدانم که دختر چینی حرفش را می‌فهمید یا نه،چون بنظر گیج میومد و تنها سرش را بعلامت تایید تکان میداد.اما شاید خیلی برای مرد مهم نبود.به هر حال او انتخاب خیلی مهمی کرده بود،حالا میدانست که در چه نقطه و مکانی خواهد آرمید، باید جایی باشد که خودش و دیگران راحت باشند،چون نمیشود به آسانی آنرا عوض کرد و به جای دیگری رفت. آری یک انتخاب مهم،و آدم وقتی که کار مهمی را در زندگی انجام میدهد،دلش میخواهد به گوش همه برساند.هر چند که برای دیگران مهم نباشد.

دلم میخواست بهش بگم،امیدوارم که سالهای زیادی،آن خانه، خالی و در انتظار بماند.اما انگار این هم از آن جمله هایی بود که در ذهنت بار ها تکرار میکنی و هرگز به زبان نمیاری. 

کاش بتونیم تا فرصت هست حرفهایمان را بزنیم.که گاهی خیلی زود،دیر میشود.


 
 
کارت ملی
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧
 

در سال ۸۵ بعد از بيست سال به ايران رفته بودم(تا حالا چند بار اين را نوشتم؟)
خوب معلومه که تقريبن همه چيز برام تازه بود و حتا خيابان خانه خودمان هم،برام نا آشنا بود.خانه های ويلايی،همه آپارتمان شده بود،استخر ها تبديل به باعچه شده بود...


شنيده بودم که کارت ملی جای شناسنامه را گرفته و تصميم گرفتم از فرصت استفاده کنم و برای همسرم،بچه هام و خودم کارت ملی بگيرم.تنها چند نفری از خانواده من کارت ملی گرفته بودند،يکی از انها خواهرم بود و ميدانست به چه مدارکی نياز هست،اول به عکاسی رفتيم تا برای دخترم و خودم عکس با حجاب اسلامی بگيريم.اینجا لازم هست بگم که در مدرسه بچه هایم هرسال یک عکاس به مدرسه میرود و از بچه های هر کلاس چند تا عکس دسته جمعی و تکی با یونیفورم مدرسه  و در سایز های گوناگون میگیرد.ما هم با همان عکس های پسرم که همراهم برده بودم و عکس های با حجاب  دخترم و خودم،به محل مربوطه رفتيم و در صف های بسیار نامرتب مختلف ايستاديم،فرم های لازم را پر کرديم و سرانجام در صف تحويل مدارک که از همه طولانی تر و نامرتب‌تر بود قرار گرفتيم.پس از مدتی انتظار،خواهرم گفت که برای خريد ميوه و سبزی به بازارچه بغلی ميرود و اگر کارم زودتر تمام شد،دم در ورودی منتظرش بمانم که جای پارک کردن نيست.پس از اينکه چند نفری از گوشه و کنار وارد صف شدند و مدارکشان را از بغل گوش من تحويل دادند و رفتند،متصدی باجه که گویی متوجه دست پا جلفتی بودن من شده بود، اشاره کرد که مدارکم را تحويل بدهم.پس از چند دقيقه بررسی،مدارک مربوط به بچه ها را طرفی گذاشت و عکس پسرم را به من داد و بدون اینکه نگاهم کند گفت:اين عکس را عوض کن.
پرسيدم:کوچکتر باشد يا بزرگتر؟
گفت:انداره اش خوب هست ولی يک عکس ديگر ازش بگير.
به عکس نگاه کردم و گفتم ببخشيد،رنگش بايد عوض شود؟
یک لحظه سرش را بلند کرد،نگاهم کرد و دوباره سرش را پایین انداحت و همانطور که کارش را انجام میداد گفت:شما بگو که یک عکس دیگر بیندازد.یکی از خانمهایی که در صف بود،البته منظور از صف همان حلقه ایست که دور گیشه زده بودند،و به عکس که در دستم بود نگاه میکرد،گفت:عکس بدون کراوات بگیرد.بقیه هم سرک کشیدند، نگاه کردند،حندیدند و چیزهایی گفتند.یکی با لحن با نمکی گفت:اوه،حالا با این سنش چرا کراوات زده؟!
من که خیلی دستپاچه شده بودم،در دفاع از خودم گفتم:
نه این کراوات نیست،یعنی کراوات هست،ولی یونیفورم مدرسه اش هست،خودش هم کراوات دوست نداره،ولی اجباری هست.
دیگه موضوع برای همه جالبتر شده بود و همه با همه حرف میزدیم که آقای مسوول باجه، دو قبض رسید و همه مدارک مربوط به بچه هایم را به من داد و گفت:کارت شما و همسرتان تا دو ماه دیگر به آدرس شما پست میشود و برای افراد زیر هیجده سال هم کارت ملی صادر نمیشود.

من که برای خندیدن نیاز به بهانه ندارم،اما دیگران هم خندیدند.نمیدانم وقتی که قرار نبود اصلن کارتی صادر شود،چرا به عکس ایراد گرفت،آنهم با ان همه رمز و راز.


 
 
وچه تشابه آقای احمدی نژاد و آقای زاباترو
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 

شاید فکر کنید که هیچ شباهتی با هم ندارند.به این دو عکس نگاه کنید.

Photo
آقای احمدی نژاد با دیدن خانم لورا بوش،رویش را بر میگرداند و خودش را به کوچه علی چپ میرند. انگار با هم قهر هستند.

 

این هم آقای زاپاترو در سال ۲۰۰۳ که در اپوزیسیون بود، در یک مراسم رژه نظامی، درست هنگام عبور پرچم آمریکا،می‌نشیند(قبل از آن مانند دیگران ایستاده بود) و پس از آن دوباره می‌ایستد.

بعد که نخست وزیر میشود و در مراسمی مانند دیروز،ناچار به رعابت تشزیفات و پروتکل،دوباره همین عکس و همان رفتار کودکانه،در اخبار و تفسیر ها مطرح میشود.

دیروز در تمام کانال ها و در تمام برنامه های خبری و تاک شو ها،صحنه دست دادن آن دو را چندین بار نشان دادند.

آقای بوش با خونسردی کامل به آقای زاپاترو نزدیک میشود و  در حالی که دستش را بطرف او دراز میکند به اسپانیایی میگوید.

سلام.چطوری؟

خیلی خوب

بعد به انگلیسی ادامه میدهد:خوشحالم که دوباره می بینمت و برای سلام کردن به دیگران، دور میشود

آقای زاپاترو هم میگوید ممنونم و بلافاصله با لبخند رضایت و فاتحانه رویش را به روزنامه نگاران برمیگرداند که آن لحظه را ثبت کنند.میداند که برای سیاست  داخلی و خارجی و حزبی به آن نیاز دارد.

امروز هم در روزنامه ها  تفسیر و بحث، که آیا برخورد سردی بوده یا همانند دیگر رهبران دنیا بوده..

آی که رییس دولت بودن چه کار سختی هست،آدم باید اول گفتار و رفتارش را بسنجه و این از همه بر نمیاد.

پ.ن :اگر میتونید به رادیو این وبلاگ  هم گوش کنید.یک موزیک مذهبی هست که در عزا و شادی آنرا در کلیسا ها میخوانند. یکی از خوانندگان بزرگ اسپانیا آنرا خوانده.روحش شاد باشد.


 
 
خورشيد
نویسنده : زیتا - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢
 

بگذار که عکس ها سخن بگویند.

یک دقیقه بعد.

طبیعت گویا است.  دریای خزر  تیر ماه ۱۳۸۶