نگاهی از دور

گناه
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳٠
 

گناه در چیست؟

 نگاهی دزدکی به معشوقی دست نيافتنی؟
يا نگاهی از سر نفرت به کسی که همين نزدیکی هاست؟
بوسه ای در خیال یا بوسه‌ای از سر اجبار؟
راز مگوی، دوستی که برملا میکنی یا احساسی را که هرگز بروز نداده‌ای؟

لذت نوشیدن یک لیوان آب خنک در یک روز گرم رمضان؟
یا شادی خواندن دفتر خاطرات شخصی دیگر در خفا؟
سکوت در برابر بدیها یا تظاهر به خوبی؟

گناه چیست؟

جرم مدنی یا نوعی نگاه از ورای يک ايديولوژی؟


 


 
 
ما مردم مهربان
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۸
 

شب قبل از سفر به تهران،از هيجان ديدار، دخترم نتوانست بخوابد، در عوض،هنوز نيم ساعت از پرواز مادريد به استکهلم نگذشته بود که با کتاب نميه باز هاری پوتر،رو سينه‌اش،بخواب رفت.يکی از مهماندارن هواپيما با مهربانی خاص حرفه‌اش از من پرسيد که آيا برای دخترم به پتو نياز دارم يا نه.چون در تابستان بوديم و هوا خوب بود،گفتم که نه و تشکر کردم.او با ديدن جلد کتاب پرسيد که مگر آخرين جلد هاری پوتر منتشر شده؟

بهش توضيح دادم که نه،ولی چون بزودی منتشر ميشود،دخترم ميخواهد که خاطره داستان را در ذهنش تازه کند.

ميگويد که پسر او هم منتظر انتشار کتاب هست و به همين دليل پرسيده.بعد نگاهی به کتاب من می‌اندازد که به اسپانيايی است و اينبار به اسپانيايی سليس و با لهجه نسبتن خوب می پرسد که آيا مکزيکی هستم؟

ميگويم،اوه نه ايرانی هستم.

ميگويد:ايران ؟! و روی ن تشديد ميگذارد

ميگويم:بله ايران،میروم که کمی بمب بیاورم.صدای خنده ریزی از یکی از بغل دستیها که حتمن داشته گوش میداده،شنیده میشه.

فوری میگه:اوه میدونی،بین ۱۳۸* کشوری که ما با آنها تماس داریم،مردم ایران مهربانترین هستند.مهربانتر از همه ۱۳۸ کشور دیگر و این یک واقعیت است.

ازش تشکر میکنم و با احساس رضایت کامل به سفرم ادامه میدهم.

                                                                * * *

دیشب در اخبار کانال ۲ اسپانیا در بخش ورزش،دختران فوتبالیست ایرانی را نشان میداد که با مربی اسپانیایی خود تمرین میکردند و مصاحبه کوتاهی هم با خانم مربی کرده بودند که در پاسخ خبرنگار که پرسیده بود از ماجراجویی اش در ایران حرف بزند،گفت...مهمتر از هر چیزی مردم اینجا خیلی مهربان هستند...

و من فکر میکنم چرا تنها با خارجی ها مهربان هستیم؟

*اگر درست یادم مانده باشد


 
 
گرسنگی تشريفاتی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٥
 

ماه رمضان هست و ماه پرهيز.

اما بيشتر ما مردم مسلمان،تنها کاری که ميکنيم،پرهيز از خوردن هست،آنهم در ساعات بين طلوع و غروب آفتاب و بعد هم زياده روی در خوردن غداهايی خوشمزه تر و بهتر و بيشتر.

البته خوردن کم يا زياد،چيزی کاملن خصوصی هست و فکر ميکنم،دست کم در اين يک مورد،بايد آزادی داشته باشيم.

هر بار در ماه رمضان،برايم اين سوال پيش مياد که فلسفه روزه داری در چيست؟

۱-آشنايی با حال و روز گرسنگان؟

بنابراين روزه برای فقرا  نبايد واجب باشد

برای آنهايی که واقعن و صادقانه،تمام روزهای سال،به فکر گرسنگان هستند و در حد توان خود به آنها کمک ميکنند چطور؟ (البته اگر فرض کنيم که همه روزه داران،براستی در ماه رمضان کمتر ميخوريم و آن چيری را که پس انداز کرده ايم،بين فقرا تقسيم ميکنيم که ميدانيم اينطور نيست،وگرنه قرنها پيش،مساله گرسنگی در تمام کره زمين حل ميشد)

۲-بخاطر سلامت جسمی و اينکه بدن ما نياز به يک ماه استراحت و کم کاری دارد؟(که اين خود جای بحث دارد)

پس،افرادی مانند من که هميشه در رژيم هستيم و کالری ها را ميشماريم،از روزه گرفتن معاف هستيم؟

۳ـتزکيه نفس و عادت به زندگی دشوار؟

پس چرا نبايد در برابر فرد روزه دار،غذا خورد و تظاهر به روزه خواری ممنوع هست و و مجازات شلاق دارد؟

من اطلاعات فنی و تکنيکی وفقهی زيادی در اين مورد ندارم،بجز همان خوانده و شنيده هايی که اکثريت مردم دارند(چون از خواص دين نيستم) اما فکر ميکنم که کم خوردن يا پرخوری،کمک به ديگران،راز ونياز با خدا، تزکيه نفس و تمرين برای زندگی در روزهای نداری و مشکلات، چيزهايی هستند، کاملن شخصی و انفرادی و نبايد اجباری در اين مورد باشد.

نه تنبهی برای روزه‌خوران و نه تشويقی برای روزه‌داران.مگر به گرسنگان واقعی دنيا مدال ميدهيم که برای گرسنگی تشريفاتی انتطار پاداش داشته باشيم؟!

پ.ن

«عبدالله گل» رئیس جمهور اسلامگرای تركیه در نخستین روز از ماه مبارك رمضان و در مقابل خبرنگاران و دوربین عكاسان و فیلمبرداران اقدام به خوردن آب كرد.
 
رئیس جمهور تركیه هنگام بازدید از استان جنوب شرقی كشورش « سیرت » بدون اینكه متوجه روزه دار بودن خود شود یك لیوان آب سر كشید اما وقتی با پرسش خبرنگاران روبرو شد كه « مگر روزه نیستی جناب رئیس » به شدت خشمگین شد و میزبانان را به دلیل قرار دادن لیوان آب در مقابل وی مورد خشم قرار داد. اينهم لينک خبر

http://www.tiknews.net/display/?ID=44520&page=1

آقای گل عصبانی نشويد.شما تازه وارد هستيد،کم کم ياد ميگيريد.


 
 
عشق و سياست
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱
 

تعطيلات تابستانی هم تمام شد و امروز همه مدارس در اينجا باز شدند.البته يک سری از مدارس، از هفته پيش شروع بکار کرده‌اند و بچه‌های من هم از همان گروه هستند.

دوباره بحث‌های سال گذشته،در باره افت تحصيلی بچه‌های مدارس شروع شده و اينکه چکار بايد کرد که پيش از اتمام دوره دبيرستانی،ترک تحصيل نکنند.قوانين جديدی هم تصويب شده که بيشتر به نفع بچه های تنبل هست که بتوانند راحت‌تر دیپلمشان را بگيرند.

مانند هر‌سال در برنامه های تلويزيونی حرف از افسردگی پس از تعطيلات و بازگشت به کار هست و اينکه چطور خودمان را با اين وضعيت تطبيق بدهيم که کمتر احساس ناراحتی بکنيم.

جنگ بين رسانه ها هم اين روز ها داغ‌تر از هميشه است.هر کدام در باره آخرين سريال های معروف و موفق آمريکايی و فيلم های تازه اکران شده،مجريان جديد و مد روز خود که در اين فصل خواهند داشت تبليغ ميکنند، تا بتوانند تماشاچيان بيشتری را جلب کنند.

تبليغ کلاسهای جديد از آشپری گرفته تا مجسمه ساری و نقاشی، کتابهای تازه منتشر شده،آخرين روزهای حراج در حراج،وام های کوتاه مدت با بهره‌های بالا، برای کسانی که همه پول خود را در تابستان خرج کرده اند...خلاصه تبليغ خريد هرگونه وسيله و خدمات،از در و ديوار شهر و رسانه ها،بيادت می‌اندازد که تابستان تمام شده و جنگ روزانه تو هم آغاز شده است.

اما داغترين و بی رحمانه‌ترين جنگها در بين سياستمداران جريان دارد. سياستمداران هم برگشته اند که يکبار ديگر، مشکل مسکن، بيکاری، تناسب بین درآمد و مخارج، خشونتهای خانگی، فاصله های طبقاتی...را حل کنند تا همه بتوانيم در يک جامعه سالم و مهربان، بخوشی و خوبی زندگی کنيم.

آری سياستمداران هم از تعطيلات برگشته‌اند.همه با پوستی برنزه،دندانهايی سفيد‌تر، و بعضی ها با چروکهای کمتر...

اينبار جنگ سختی در پيش دارند،چون انتخابات ماه مارس در پيش هست و برای جلب آرا مردم، به همه سلاح های موجود نياز هست.از خراب کردن رقبا تا فراموش کردن گذشته خودشان،از تظاهر به در دست داشتن راه حل همه مشکلات تا داشتن کليد بهشت اين دنيا و آن دنيا، حرفهای قشنگ...و چرا نه! حتا ظاهری زيباتر.

ميگن در عشق و سياست، استفاده از همه ايزار، برای رسيدن به وصال معشوق آزاد هست!!


 
 
انتخابات در مراکش
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۸
 

نتايج انتخابات  مراکش اعلام شد.جالب هست ،بد نيست نگاهی به آن بيانداريد.

۱-از پانزده  میليون و نيم،تنها پيج ميليون و نيم نقر رای دادند.يعنی تقريبن از هر ده نفر واجد شرايط رای دادن،۳ نفر.

۲ـبيشترين آرا را حزب ناسیوناليست استقلال،کسب کرد که ۵۲ کرسی از ۳۲۵  تا را اشغال خواهد کرد.

۳-حزب ميانه روی اسلامی،عدالت و پيشرفت ،۴۷ کرسی را بدست آورد

۴ـبرای تشکيل دولت،دست کم پنج حزب بايد اءتلاف کنند

۵ـ در سال ۲۰۰۲ يعنی پنج سال پيش ۵۲٪ در انتخابات شرکت کرده بودند.

۶ـبيش ار چهار ميليون مراکشی بصورت مهاجر،در ديگر کشورهای دنيا زندگی ميکنند(يک ميليون ار انها در اسپانيا هستند)که نتوانستند رای بدهند.نه اينکه حق رای نداشته باشند،بلکه،چون امکانات رای دادن بيرون از کشور اصلن پيش بينی نشده  بود و برای اينکار بايد بليط ميخريدند و به مراکش ميرفتند تا بتوانند رای بدهند

 حاشيه:از خديجا(خديجه)می‌پرسم:خانواده تو رای ميدهند؟

ميگويد:ای بابا،در کشور ما تنها يک نقر تصميم ميگيرد.مجلس کاره ای نيست.

ميگويم خوب کشور شما استثنا نيست،در ونزويلا و سوريه و کوبا ...هم همينطور هست،هرچی کوشش کردم که ايران را هم اضافه کنم،نتوانستم.واسه آدم افت داره.

حاشيه ۲-چندی پيش در بخش اخبار تلويزيون اينترناسيونال مراکش که برای خارج از کشور پخش ميشود،پادشاه محمد را نشان ميداد که برای افتتاح يک مرکز درمانی بيماران سرطانی رفته بود.دم در بيمارستان،يک صف قابل توجه از پزشکان با روپوش سفيد و چند نفر با کت و شلوار و يک خانم دکتر هم ايستاده بودند،که پادشاه بايد با همه دست ميداد.پادشاه با سرعت زياد دست گروه استقبال را لمس ميکرد و فوری دستش را به عقب ميکشيد و آنها هم با سرعت زياد سعی ميکردند که دست او را ببوسند،آنقدر اين کشمکش ديدنی بود که بيشتر به يک مسابقه می‌مانست.بار اول که ان فيلم کوتاه را ديدم،خوشم آمد و پس از يک دقيقه در مشروح اخبار که تکرار شد،من را خنداند.و بعد با اشتياق منبطر ماندم که در خلاصه آخر اخبار هم ،آن ماجرا را ببينم.درست مانند بازی،نان بيار،کباب ببر بود.همان که يکطرف سعی ميکند با کف دستش،پشت دست حريف را بزند.و طرف مقابل هم سعی ميکند که بموقع دستش را به عقب بکشد.

ديدن قيافه آنهايی که موفق ميشدند دست پادشاه را ببوسند و آنهايی که نميتوانستند،ديدنی بود.خيلی ديدنی بود.


 
 
مشکل فرار
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٤
 

چند وقت پيش در يک وبلاگ دسته جمعی،بعنوان مشاور خانواده،چيزهايی مينوشتم و گاهی دوستان جوانم،مشکلات و نگرانی‌‌هايشان را با من تقسيم می‌کردند.

حالا با اينکه مدتهاست،آن بلاگ نيمه تعطيل هست،ولی هنوز هم گاهگاهی کسانی برايم پيعام ميگذراند و بعد هم يک قرار چت و گپ زدن...

دخترک برام از يک عشق نافرجام و پيچيده حرف ميزنه و من گوش ميکنم.هر راه حلی که ميدم،به بن بست ميخوره نه راه نجات و نه اميد وصال.

.سرانجام ميگم:گاهی بهترين راه اتمام يک جنگ،فرار هست و دور شدن از مهلکه.

ميگه:آره ممکنه،‌‌‌ ولی مشکل فرار کردن در اينه که نميدونی به کجا

آره دخترک خيلی جوان هست،ولی حرف بزرگی زد.براستی که گاهی حتا،راه فرار و تسليم هم،بسته است و به ناچار بايد بايستی و تاوان اشتباهات خودت را تمام و کمال پرداخت کنی؟!

 


 
 
اندرز های مادرانه من
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
 


حامد از من خواسته که در اين بازی شرکت کنم.مختصر نحوه بازی را شرح ميدم که ابداع کننده بازی خودش خيلی بد شرح داده ولی در اصل خيلی ساده هست.

هر کسی ۵ مورد از روشهايی که برای داشتن يک وبلاگ خوب بنظرش ميرسه را در بلاگش بنويسه و طبق معمول ۵ نفر را برای ادامه بازی دعوت کنه.

به حامد ميگم:اما من که نه وبلاگ فعالی دارم و نه بازديد کننده زياد،اول خودم بايد بدونم چه طور ميشه يک وبلاگنويس خوب بود تا به ديگران بگويم چکار کنند.

ميگه:آره درسته،تو بيشتر ميتونی نصيحت های مادرانه بکنی تا راهنمايی های فنی و تکنيکی.با دوستانی مثل حامد،چه نيازی به دشمن دارم!

پس اين هم از روش های مادرانه من.که خوب يا بد،چيرهايی هستند که خودم به آنها پابندم.

۱-ويرايش پيش از پست کردن مطالب.اشتباهات نوشتاری در چت يا حتا(حتی) در کامنتدونی را ميتونم بپذيرم.ولی در خود پست که برای ديدن و خواندن عموم ميگذاريم،درست نيست.ميتونيم از ديکشنری کمک بگيريم،اينطوری هم خودمان آن کلمه را ياد ميگيريم و هم ديگران را به اشتباه نمی اندازيم.

۲-اگر حرفی برای گفتن ندارم،خوب آنروز چيزی نمی نويسم.بايد هميشه هدفی از نوشتن داشته باشيم،کسی انتظار ندارد که در هر پست،کلمات قصار و يا شاهکاری از ادبيات ارايه بدهيم ولی بايد چيزی باشد که ارزش وقت بازديد کننده را هم داشته باشد.

۳-اگر مطلبی يا شعری از ديگران در وبلاگم کپی ميکنم،حتمن اسم صاحب اثر را کاملن واضح و روشن،در اول صفحه يا زير مطلب مينويسم.حتا اگر مثلن شعری از شاملو يا سپهری... باشد،چون دليلی ندارد که همه بازديد کنندگان،اشعار و نوشته های همه شاعران و نويسندگان را بشناسند،و من هم که نميخواهم آثار آنها را به اسم خودم به ديگران قالب کنم.

۴-هرگز و به هيچ عنوان،در نوشته هايم به کسی توهين نميکنم.بايد انتقاد و برشمردن اشتباهات ديگران را از درشتگويی و توهين به افراد،فرق بگذاريم

۵-کوتاه نويسی.البته خودم،نوشته بعضی از دوستانم را،هر چند هم که طولانی و بلند باشد،با کمال ميل و رغبت و گاهی حتا بيش از يکبار ميخوانم.

اما چون قابليت های نويسندگی خودم را ميشناسم،بخودم اجازه نوشتن پستهای دو صفحه ای را نميدهم.

در مجموع ما بلاگران،از بلاگ خوانی و نت گردی،بدنبال هدفی هستيم،شايد بيشترين ما ميخواهيم که در عين حال که ساعتی از روز را سرگرم ميشويم،با عقايد و آرا  غير رسمی و خودمانی آدمهای ديگری که مانند خودمان هستند،آگاه شويم.پس از آنچه دوست داری و واقعن افکار خودت هست بنويس.فکرميکنم برای ما ايرانيها نوشتن با اسم مستعار خيلی راحتر باشد و به مقدار زيادی ما را از قيد و بند ها رها ميکند.پس خودت باش،اسم مهم نيست،چيزی که ميگويی مهم هست.

حالا بايد ۵ نفر را برای ادامه بازی دعوت کنم.تنها ۵ نفر؟من همه آنهايی که اين پست را ميخوانند به شرکت در اين ماجرا تشويق ميکنم.


 
 
دنيا کارمن
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٩
 

دونيا کارمن مرا هميشه نی نيا*صدا ميکند،يعنی دختر.

خودش ميگه که شصت سالشه،ولی خوب مونده.گاهگاهی به من سری ميزنه و کمی گپ ميزنيم،نه اينکه من، شنونده خوبی باشم،دونيا کارمن گوش های زيادی برای شنيدن پيدا نميکنه.اين دوره و زمونه کی حوصله شنيدن حرفهای زن تنهايی را داره که روزگار با هاش خيلی بد تا کرده؟من هم که بعنوان زکات مهری که دنيا به من داشته،به حرفهاش گوش ميکنم،اون وسطا گاهی نميشنوم

وقتی از غصه هاش ميگه،چشماش سرخ ميشه و پيش از اينکه اشکش در بياد،و من را هم با خودش همراه کنه،بخودم ميام و ميگم:

دونيا کارمن،از چيزهای خوب حرف بزنيم،از روزهای خوب گذشته،قبل از، ۱۴ -۱۵ سال پيش،اونها هم جزو زندگی تو هستند.با ياد آوری آن روز بد،خودت را شکنجه نکن.گاهی نميشه حوادث را پيش بينی کرد و تو گناهی نداری،بايد زندگی کنی،تا چند سال ميخواهی اشک بريزی؟

از من عذر خواهی ميکنه و من باز ناتوان از فهماندن حرفم،به همان روشی که ميدانم در مورد او کارساز است برميگردم و میگم:
از اون ۴ سال دوره نامزدی-ات بگو.نگاه شیرینی به من میندازه . میگه:پنج سال.پنج سال نامزد بودیم.
میگم.آه درسته.میدونی که سالهای زندگی ،خلاصه  فاکتور میده دست آدم که باید پرداخت بشه.
میگه:اوه اوه. نی نیا.تو هنوز یک چابال( دختر. جوانک )هستی.دوستم پیلار که چند سال هم از من بزرگتره،همین چند هفته پیش یک نامزد پیدا کرده مثل یک گاو نر.
با صدای بلند و با میل و رغبت میخندم.بعد اندازه قد و هیکل و شانه های نامزد پیلار را در هوا رسم میکنه.من هم از اسم ورسم و کار و در آمد و هر چیز دیگری که بنظرم میرسه در باره نامرد پیلار میپرسم و اضافه میکنم،که خدا کنه ادم خوبی هم باشه،طفلی پیلار که از شوهرش شانس نیاورد.
میگه: درسته شوهرش خیلی ادیتش میکرد....ولی هر سه مرد  من خوب بودند.یک لحظه میره تو فکر و دوباره چشماش سزخ میشه.
بخودم میگم این همه زحمت کشیدی و با يک کلمه دوباره خرابش کردی؟!

بعد بخودم دلداری ميدم و ميگم،خوب ،خيلی هم مقصر نيستی.با زنی که  هر سه مردش،همسر و دو پسرش را در يک روز از دست ميدهد،از هر چی که حرف يزنی داری در باره انها حرف ميزنی.

سرش را بجلو خم میکنه و با انگشتاش چند قطره اشکی را که روی دستش ریخته به آرامی و با حوصله روی تمام دستش پخش میکنه.من هم از فرصت استفاده میکنم و به سقف اتاق خیره میشم.این کلک دیگه رد خور نداره،امکان نداره اشکت  پایین بریزه.
میگم:
کارمن تو فکر میکنی دست نامزد پیلار به این سقف برسه؟
با مهربانی نگام میکنه و میگه:Eres buena niña.Eres buena (تو خوبی دختر.خوبی.)

از در که داره ميره بيرون، بهش ميگم: بابا، دنبال يک گاو نر  واسه خودت باش،همه زنهای تنهای دنيا نياز به يک گاو نر خوب دارند.نخودی ميخنده.

نگاهش ميکنم که با لباس عزای چهارده ساله اش،ولی با لبخندی بر لب دور ميشود.فکر میکنم:آی کارمن،این یک جنگ اعلان نشده هست،جنگی تن به تن،بین تو و من.تو میای که اشک من را دربیاری و من میخوام تو بخندی.اینبار را هم من بردم،مثل همیشه. خوب... میشه گفت که تقریبن مثل همیشه.
باز هم بیا،شاید هم بذارم که یکبار تو برنده بشی.

*اينجا در بيشتر مواقع،بدون توجه به مقام اجتماعی و کاری و غيره،تا  يک دست دندان مصنوعی خوب نداشته باشی و همه موهات سفيد نشده باشد،ترا با عنوان سه نيورا يا دونيا(خانم .بانو )صدات نميکنند.


 
 
آقای کاسترو و پناهندگی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧
 

دو پست قبلی من خیلی جدی بود و برای تغییر ذايقه ،اینبار میخوام براتون یک لطیفه تعریف کنم.اما قبلش باید این چند خط را هم بخوانید که دلیل انتخاب این جوک بخصوص را بدانید.

همین ده دقیقه پیش یک ایمیل از یک آقا پسر ایرانی داشتم به این مضمون:

سلام دوست عزیز.من احسان هستم.۲۲ ساله و در تهران زندگی میکنم.از طریق وبلاگ دوستم با شما آشنا شدم و فهمیدم که در اسپانیا زندگی میکنید و میخواستم از شما چند سوال بپرسم۱-برای گرفتن اقامت تحصیلی یا کار در اسپانیا چه اقداماتی باید بکنیم؟۲-هزینه زندگی(ساده) در ماه چقدر هست؟۳-بهترین دانشگاه اسپانیا کدام هست.....

خلاصه تا ۷ مورد سوال کرده که با کمال میل جوابش را میفرستم.باید اضافه کنم که معمولن ایمیل هایی با همین پرسش ها قبلن هم داشته ام.و همیشه هم فکر کرده ام که چرا اکثر ما ایرانیها میخواهیم بیرون از ایران زندگی کنیم،حتا شده در بنگلادش؟خوب این که داره باز هم جدی میشه!!بریم سر جوک یا لطیفه.

میگن:آقای فیدل کاسترو رییس جمهمور مادام العمر کوبا میمیرد و روحش به آسمان پرواز میکند و سرراست میرود در بهشت را میزند.دربان بهشت در را باز میکند و چمدان اعمال آقای کاستر و را به همراه نامه نکیر و منکر تحویل میگیرد،چون چمدان سنگین بوده آنرا همان دم پایش به زمین میگذارد و نامه را میخواند،میبیند که آقای کاسترو اشتباه به بهشت رفته و باید به جهنم تشریف ببرند،نامه را میدهد دستشان و به در روبرویی اشاره میکند و میگوید:به آنجا مراجعه کنید.در این بین چمدان همانجا میماند و فراموش میشود.

آقای کاسترو میرود در جهنم را میزند و ناگهان خود شیطان در را باز میکند و آقای کاسترو را در آغوش میگیرد و با هم از گروه استقبال سان میبینند ...

پس از پایان مراسم استقبال رسمی و غیره،و گرفتن نامه میپرسد:پس چمدانت کجاست؟و آقای کاسترو ماجرا را تعریف میکند و میگوید که دربان اولی از او گرفته و پس نداده.

شیطان متوجه ماجرا میشود و میگوید ایرادی ندارد و دو تا از کارمندانش را صدا میزند و میگوید بروید و چمدان ایشان را بیاورید. آندو میروند به در بهشت که چمدان را پس بگیرند،ولی کسی در را باز نمیکند(احتمالن ساعت نماز یا نهار بوده)پس تصمیم میگیرند از دیوار بهشت بالا بروند و خودشان چمدان را بردارند.همانموقع دو فرشته از آنجا رد میشوند و آن دو را میبینند که دارند از دیوار بالا میروند . یکی به دیگری میگوید.اوه ببین این فیدل کاسترو همش دو ساعت هست که به جهنم رسیده و به همین زودی ساکنین جهنم دارند فرار میکنند و میخواهند پناهنده شوند.


 
 
نتيجه مثبت
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 

ع.ل.ی در کامنت پست قبلی من مينويسد:

سلام دوست من...بهتر بود به اعمال ورفتار وجنايات فجيعی که اين دست از افراد می کنند هم اشاره می کرديد!....رفتاری که اينها می کنند شلاق در برابر آن چيزی نيست!از شما سوال می کنم ؟!واقعاشلاق در مقابل بی ابرو کردن يک دختر يک زن برابر است؟؟

شما فقط يک طرف قضيه را نگاه می کنيد//! وآن دردی است که اين جوان زير شلاق می کشد!!پس آن دردهای که او به ديگران متحمل شده است راچه بايد کرد؟به که بايد گفت ّ کجا حساب می شود؟آخر اين نمی شود که هر کس هر کاری که دلش خواست انجام بدهد وبعد گفت دست شما درد نکند!!در همه جای دنيا در برابراعمال خلاف مجازات های تعريف شده است

علی عزيز،قسمتی از حرفهای شما درست است.اما

۱-خودت هم ميدانی که آن مرد به کسی تجاوز نکرده،وگرنه اعدام ميشد

۲-کسی انتظار ندارد که خلاف و خلافکاران بدون جزا بمانند،چه برسد که به آنها بگوييم،دستتان درد نکند.اما بين شلاق زدن و دستتان درد نکند،راه بسيار درازی هست.چرا نميتوانيم بين اين دو نهايت حرکت کنيم؟

۳-در همه کشور ها قوانين بايد رعايت شود.و هميشه هستند کسانی که از قدرت شغلی خودشان سواستفاده ميکنند . مثلن در آمريکا و يا هرجای ديگر،ماموری موقع دستگيری شخص مظنونی با خشونت زياد برخورد ميکند و ما گاهی فيلم آنرا در تلويريون و اينترنت ميبينيم و بحق آنرا پيراهن عثمان ميکنيم و انتقاد ميکنيم،چرا وفتی که در ايران خودمان اتفاق ميفتد،نبايد اعتراض کنيم؟

۴-شلاق زدن،آنهم در ملا عام چه دليلی دارد؟يعنی آقای قاضی از دادن اين حکم چه نتيجه مثبتی ميخواهد بگيرد(فرض کنيم که ميخواهد نتيجه مثبتی بگيرد)

الف:که مجرم از ترس درد جسمانی، ديگر بدنبال خطا نرود؟پس چرا در ملا عام شلاق ميزنند؟

ب-که از ترس بی آبرويی در جامعه، ديگر عمل زشتش را تکرار نکند؟پس چرا هشتاد ضربه ميرنند؟با دو ضربه شلاق هم طرف بی آبرو ميشود و آبرو ريخته را ديگر نميتوان به جو بار گرداند.

ج- زهر چشم گرفتن از مردم؟

آيا اين باعث نميشود که خشونت در جامعه بيشتر جا بيفتد و امری مشروع و پسنديده بشود؟

ايا ممکن هست،آن پدری که فرزندش را روی دوشش ميگيرد که بهتر بتواند آن صحنه را ببيند،يک آدم متعادل هست؟خود او در خانه از همين روش تنبيه بدنی استفاده نميکند؟و آن بچه در بزرگی و يا همين حالا،همه مشکلاتش را با همين روش حل و فصل نميکند؟

بپذير که خشونت و بدتر از آن،نمايش آن در جامعه،کار درستی نيست.چون نتيجه اش اين ميشود که تو دوست عزيز جوان ايرانی من،که حتمن به گذشته و حال کشورمان افتخار هم ميکنی،بگويی:

تاثير گذاری مجازات در هر قوم ملتی متفاوت است!در امريکا از یک طور مجازات مردم می ترسند وحساب می برند..! ودر ايران يک طو رديگر!

چرا؟چرا در ايران از اين نوع مجازات حساب ميبريم؟ما کمتر انسان هستيم يا آنها کمتر حيوان هستند؟پروردگار ما را اينچنين آفريده يا اين صفات را از محيط خود کسب ميکنيم؟

با نمايش اعدام و شلاق و دستگيری های وحشيانه،چه نتيجه مثبتی ميگيريم؟


 
 
انسان!!!
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢
 

 

فکر ميکنيد اين مردم برای چی در يک محل جمع شده اند؟با اين همه دقت و اشتياق دارند به چه نگاه ميکنند؟

اينجا ايران هست و نميشود فکر کنی که دارند کسب فرهنگ و آموزش مهربانی و مهرورزی ميکنند.دارند تماشا ميکنند که چطور دارند مردی را شلاق ميزنند.ميتوانم آنقدر بی خيال و مثبت باشم که بگويم:حتمن کاری کرده که مستوجب اين جزا باشد،ميتوانم بگويم که آن مجريان عدالت يادشان رفته که موقع شلاق زدن طبق همان قوانين اسلامی خودشان بايد کتاب قرآن را زير بازويش بگذارد که حد بالا بردن دستش را کنترول کند.اما اين مردم تماشاچی را چطور ببخشم؟

اينهم لينک خبر هست،عکس های ديگری هم دارد.

http://iranianuk.com/article.php?id=17661