نگاهی از دور

ماجرای حافظ و دخترکان و من
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳٠
 

اولين جايی که در شيراز به ديدنش رفتم،حافظيه بود.هوا گرم که نه،داغ بود.هتل ما خيلی نزديک به حافظيه بود و پياده رفتيم.چند نفری هم همان دور و بر ها بودند،به حافظ گفتم:

هی مرد،چطوری؟در اين سالها چند میليون آدم بديدنت آمده اند؟من را بياد داری؟چند سال پيش بود؟هی روزگار! يادت مياد؟با دوستم ناهيد و خواهر و برادراش بوديم،اون خواهر زاده کوچکش،حالا ازدواج کرده و يک بچه هم داره.ايندفعه با خواهر و پسرم اومدم.به پسرم گفته ام که تنها فارسی حرف زدن کافی نيست،بايد خوندن فارسی را هم ياد بگيره که بتونه شعرهای تو را خودش بخونه.امروز با من اومده که تو را بشناسه،ميدونی،روزی که از اين ديار ميرفتم،کتاب اشعار تو تنها کتابی بود که با خودم بردم.ايرانی بدون تو کمرنگ ميشه حافظ .

تو در اون سالهای دور چه حس ميکردی و چه ميديدی که هرگز کهنه نميشه و پس از اين همه سال و قرن،انگار همين دور و برها خانه داری و از دل ما ميگويی؟

همينطور با حافظ گپ ميزدم که دور برم شلوغ و تيره شد،يک گروه حدود پنجاه،شصت نفره از دخترانی جوان و زيبا و سرتا پا سياهپوش بديدن حافظ آمده بودند،به حافظ گفتم:

خوب من ميرم.ببين اين دخترکان جوان و رعنا را که هر چند با چادر،اما از مريدان تو هستند.خوش باش.

در تمام مدتی که در شيراز بوديم،آن دخترکان که از دانشجويان يکی از دانشگاههای تهران بودند،در همه جا ما را تعقيب ميکردند،در آرامگاه سعدی،در تخت جمشيد در باغ ارم...

از پسرم خواستم که عکسی از من با اون دختران برای يادگاری بگيرد،دستهايم را بطرفين باز کردم،که بدانند دارد از من عکس ميگرد.نکند،کسی به او اعتراض کند که چرا از آنها عکس ميگيرد.نتيجه اش اين شد که همه به من نگاه ميکنند و ميخندند.

اما نگاه آن دختر خانم که با دايره مشخص شده،چیز ديگری است.دلم ميخواد ببينمش و بپرسم که در زير اون نگاه،چه افکاری داشته،اگرچه ميتونم حدس بزنم

 

                                                     

 


 
 
جمهوری!!!
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٦
 

آقای چاوز(چابز) ميخواد قانون اساسی کشورش را عوض کند،چون اين يکی را دوست ندارد.خوب با اين قانون اساسی فعلی نميتواند برای بار سوم رييس جمهور شود،و دلش نميخواد رياست را ول کند،پس آنرا به ميل خودش عوض ميکند.در مجلس ونزو‌ءلا،حتا يک نماينده از حزب مخالف وجود ندارد،و وقتی که اين طرح به مجلس برود،صد در صد تصويب ميشود و آقای چابز ميتواند مانند دوست عزيزش،آقای کاسترو،رييس جمهور ابدی بشود و بعد از مرگ هم،حتمن منصبش را مثل حافظ اسد به پسرش ميسپارد.نميدانم اسم رژيمهايی از اين دست را چه بگذارم،بنظر شما جمهوری موروثی بهتر هست يا جمهوری سلطنتی؟

راستی متوجه شديد که بين چهار تا کشور دوست ايران،سه و تا و نصفی،جمهوری موروثی دارند؟نميدانم اين کشور ها اول با ايران دوست ميشوند و بعد از اين کارهای عجيب و غريب ميکنند،يا چون عجيب و غريب هستند،با ايران دوست ميشوند


 
 
کتاب ها و عکس ها
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٩
 

.
در اين سفر اخيرم به ايران،فرصت کردم که نگاهی به عکس ها و کتابهای قديمی ام بزنم،يک سری از عکس ها را با زحمت زياد از آلبوم ها در آوردم(چند تاشون هم خراب شد)و کتاب ايام محبس(آقای دشتی)،سال ۱۹۸۴ جرج ارول و مصاحبه با تاريخ را پس از ۲۷-۲۸ سال دوباره خوانی کردم.دلم ميخواست زوربای يونانی يا يک مرد  را هم بخونم،ولی وقت نشد.

به کتابفروشی ها هم سری زدم،کتابهای سفارشی همسرم را خريدم و بدليل محدوديت بار و حمل و نقل مدت زيادی را برای انتخاب کتاب برای خودم صرف کردم.اول هر چيزی که بنظرم خوب ميومد کنار گذاشتم و بعد بين اونها جالبترين ها را انتخاب ميکردم،کار سختی بود و چند بار آنها را جابجا ميکردم و دوباره عقيده ام عوض ميشد،يکی از اون کتابها که خيلی دو دلم ميکرد،خاطرات شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ بود،انقدر زياد در باره او شنيده و خوانده(بيشتر شنيده که خوانده)بودم که نميدانستم چه چيز جالب يا تازه ای ميشود در آن پيدا کرد،آخرش هم بخاطر اسم نويسنده يا گرد آورنده او،يعنی خانم هما سرشار آنرا خريدم.و چه خريد خوبی بود.

با اينکه معمولن کتاب های به زبان فارسی را تنها در خانه ميخوانم،اين را همه جا با خودم بردم و دو روزه تمامش کردم.

اگر ميتوانيد آنرا بخوانيد،تاريخ معاصر ايران را از ديدگاه خاصی مرور ميکنه.ميشه حرفهايش را باور کرد يا نه،ولی شنيدنش براستی که جالب است.

در مورد فيلم نيمه ماه در پست قبلی،انگار نظرم را خيلی پيچيده و نارسا بيان کرده بودم،حالا بطور مستقيم و شفاف ميگم که فيلم خيلی خوبی بود و هر چند تا جايزه که به اين کارگردانان ما بدهند،کم هست.ساختن هر فيلمی در ايران،خودش يک معجزه هست.ديدن صحنه ای که درپشت مينی بوس،بين آقای راننده و همسرش اتفاق ميفتند،شاهکار تنازع بقا فيلمسازی، در ايران هست و آخرين تصوير و صحنه ای که در فيلم ديده ميشود.....

گفتم که خودتان بايد ببينيد

                                                  

 


 
 
نيمه ماه
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۳
 

ديروز برای ديدن فيلم نيمه ماه،ساخته بهمن قبادی به سينما رفتيم.مثل همه فيلمهای ايرانی که مورد توجه خارجی ها قرار ميگيرد و برنده جايزه ميشود،خيلی کند و گاهی کسل کننده بود.

نميدانم اين منقدين و روزنامه نگاران  و هيات ژوری در فستيوال های جهانی، چرا اين جايزه ها را به اين کارگردانان ما ميدهند.بی شک ضديتی با ايران دارند.

 ميگن در زمان شاه،نميدانم چه کسی به روزنامه نگاران گفته بود که ميتوانيد در باره هر چيزی بنويسيد بجز خانواده شاه و سياست و اقتصاد(يا چيزی شبيه به اين).

حالا البته ميشود در باره شاه و خانواده اش نوشت (منظورم شاه سابق ايران هست).با اينحال اين آقای قبادی آمده يک فيلم ساخته و در آن با هزار استعاره و گوشه و کنايه گفته که زنان در ايران ممنوع الصدا هستند و صد و سی و چهار هزار از آنان را به مناطق کوهستانی و دور از دسترس کردستان تبعيد کرده اند که  مامو (شخصيت اصلی داستان) از محل آنها خبر داشت که ميخواست برای اجرای کنسرتی به کردستان عراق برود و همه فيلم در باره تلاش او بود که بتواند آوازه خوان زنی را به همراه ببرد و سرانجام....

دوست ندارم آخر فيلم را برايتان تعريف کنم،خودتان بايد آنرا ببينيد.من که نميدانم اين اسپانيايی های داخل سالن سينما،چرا پس از پايان فيلم از جايشان تکان نميخوردند، ديگر همه نوشته های آخر فيلم هم تمام شده بود و چراغ ها را هم روشن کرده بودند،آخرش خودم بلند شدم و بعد يواش يواش ديگران هم بلند شدند.نميدام که چرتشان را پاره کرده بودم يا  رشته آفکارشان را.

اوه يادم رفته بود که اين فيلم در ايران ممنوع النمايش هست و خيلی از شما ها نميتوانيد آنرا ببينيد.آقای رييس جمهور هم گفتند که آزادی در ايران تقريبن مطلق هست.

                                         


 
 
برگشت از ايران
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٠
 

چند روزی است که از سفر يکماهه ام به ايران،برگشته ام و انگار بی تفاوتی مردم در ايران هم در من اثر گذاشته،شايد هم مقصر تابستان و ميل به تنبلی باشه که دست و دلم به نوشتن نميره.

البته در ايران که بودم به همه دوستانی که ميدانستم و يا فکر ميکردم که در تهران زندگی ميکنند،اطلاع دادم که در ايران هستم و حتا از آنها دعوت کردم و يک قرار يکطرفه گذاشتم که در جايی همديگر را ببينيم،با پسرم و يکی از خواهر زاده هايم به محل پيش بينی شده رفتيم،اما کسی نيامد،البته من هم انتظار نداشتم که کسی بتواند بيايد.چون اگر من در تعطيلات هستم و وقت دارم،دليل نميشود که ديگران هم آزاد باشند و وقت داشته باشند،ولی چون پارسال همه دوستان ايرانيم گله کردند که چرا خبرشان نکردم،خواستم جای گله باقی نگذارم.

جای همه شما خالی،خيلی خوش گذشت،چند سفر داخلی به شهرهای اطراف دريای هميشه خزر(کار از محکم کاری عيب نميکنه)و شيراز و اصفهان هم داشتيم.

نتيجه سفر هم لذت ديدار و بودن با عزيزانم بود که برای خودم نگه ميدارم و يک سبد خاطره و صد ها عکس و ساعتها فيلم که در آينده با شما تقسيم ميکنم.