نگاهی از دور

جشن پايان دوره
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥
 

خوب،من برگشتم.با اينکه نتيجه دلخواه را از سفرم نگرفتم،ولی در مجموع بد نبود و بايد خودم را برای شرکت در جشن پايان دوره می رساندم.

ديروز،روز جشن پايان دوره کلاس ما بود.در کل چهارده آکادمی بوديم که نتيجه کارمان را به نمايش ميگذاشتيم.مشاور فرهنگی شهرداری مادريد هم آمده بود.

برنامه چند تا ار آکادمی ها براستی خوب بود،از همه بدتر ما بوديم.خوب خيلی مهم نيست که ديگران بهتر باشند،ولی اينکه خود برنامه بد و افتضاح باشد،چيز ديگری است.

برنامه گروه ما،يک نمايش بدون کلام بود که در يک پارک اتفاق می افتاد.بچه های کلاس موسيقی هم در انتهای صحنه ما را  همراهی ميکردند.به اين شکل که با شروع هر سازی،يک يا چند شخصيت داستان وارد صحنه ميشد و نقش خودش را اجرا ميکرد،من اولين نفری بودم که وارد صحنه ميشدم  و تا آخر نمايش بايد در صحنه ميماندم.چون در نقش فروشنده تنقلات در پارک ظاهر ميشدم.ولی ريتم موزيک خيلی با آن چيزی که تمرين کرده بوديم متفاوت از کار در آمد و در نيمه نمايش،موزيسين ها قطعه خودشان را به پايان رساندند و مردم هم شروع کردند به دست زدن،در حاليکه هنوز چند تا از شخصيت های نمايش پشت صحنه بودند و همه مفهوم حرکات ما و معنای نمايش در پايان کار فهميده ميشد.پس از قطع موسيقی چند ثانيه که بنظر خيلی طولانی ميامد،همه بيحرکت ايستاديم و بهم نگاه کرديم،به معلم موسيقی که بچه ها را رهبری ميکرد گقتم،که دوباره همان قطعه را تکرار کند،درست مثل يک بچه لجباز گفت:نه

معلم بيچاره ما که پشت صحنه بود گفت:تعظيم کنيد و خارج شويد،ولی اينرا همه نتوانستيم بشنويم و چند ثانيه ديگر طول کشيد که تا دستورش را اجرا کرديم.

خلاصه اينکه خيلی افتضاح بود.بدتر از همه اينکه،هر گروه پس از پايان اجرا بايد به سالن نمايش برميگشتيم و در گروه تماشاچيان می نشستيم.جايتان خالی نباشد،خيلی خجالت کشيديم.

موقع برگشتن در اتوبوس،همه ناراحت بوديم و ماجرا را بررسی ميکرديم،سيلويا(معلم ما)به آنخل(معلم موسيقی)گفت که چرا به اشاره اش توجه نکرده که ميخواسته دوباره همان قطعه را تکرار کند،و آنخل هم گفت که متوجه نشده،من هم بدون اينکه فکر کنم،گفتم که من هم اون بالا همين پيشنهاد را به او دادم.

نميدانيد چه بلوايی شد،بعد چند بار زبانم را گاز گرفتم،ولی ديگر فايده ای نداشت.خلاصه همه کاسه و کوزه ها سر آنخل بيچاره شکست،اما در حقيقت دليل اصلی نداشتن هماهنگی بين معلم ها بود.

چند نفر سعی کرديم که موضوع را بی اهميت جلوه بدهيم و ديگران را آرام کنيم،از جمله من گفتم که مهم نيست،سال ديگر بهتر انجام ميدهيم،يکی از دختر ها که کمی تپل هست و در خوشرويی و خنديدن هميشه با من رقابت دارد گفت:

خوب معلومه که برای تو مهم نيست،چون تو همون اول رفتی رو صحنه و Te haz lucido y disfrutaste (هنر نمايی کردی و لذت بردی) و حالا همه کارگردان ها ميان که با تو قرارداد ببندند...

اين بود ماجرای جشن پايان سال ما.

 

 


 
 
سفر
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦
 

فردا ميرم بارسلونا.يک هفته نيستم.خيلی خوشحالم.بايد چمدونم را ببندم.جای همه شما را خالی ميکنم.وقتی برگشتم به ديدن همه شما ميام.چون فکر نميکنم در آنجا وقت وبگردی داشته باشم.

عکس دخترم را که جمعه تولدش هست،اون بالا ميگذارم.چکار کنم.مادر هستم ديگه.ما و همين يکدونه دختر.

 


 
 
مهاجر بودن انتخابی است يا مادر زادی؟
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱
 

نميدونم به سرنوشت باور داريد يا نه.اما گاهی،و شايد بيشتر اوقات،خودمان در زندگی اختيار چندانی برای انتخاب نداريم.برای نمونه،فکر ميکنم من اصلن مهاجر بدنيا آمدم.چند روزه بودم که بخاطر محل کار مادرم،از رشت به يکی از روستا های استان گيلان رفتيم و تا يادم هست،بچه های مدرسه و همبازی هايم به من ميگفتن که رشتی هستم و سعی ميکردند که با لهجه رشتی حرف بزنند و با من شوخی کنند،با اينکه در حقيقت خودم در آنجا بزرگ شده بودم.بعد ار پايان دوره دبستان به رشت رفتيم و حالا نوبت همکلاسی های رشت بود که با من شوخی کنند و مثلن من را روستايی بدانند.پس از ۳ سال به تهران رفتيم و البته برای بچه های تهرانی،رشتی بودمو همه بشو بشو،من ترا نخوام ميخواندند.چند سال پس از انقلاب هم در يک کشور عربی زندگی کردم و در آنجا عجم بودم.

 سرانجام راهم به اسپانيا افتاد و در اينجا عرب هستم.هر چه هم که توضيح بدهی و بگويی که ايرانی نميتواند عرب باشد،فرقی نميکند و ميگويند: خلاصه مسلمان هستی و نميتوانی گوشت خوک بخوری و مرد تو ميتواند چهار تا زن بگيرد...

خلاصه اينکه من همه زندگيم،مهاجر بودم.حالا اگر روزی هم به ايران برگردم،حتمن به من ميگويند خارجی،و اگر خيلی لطف کنند ميگويند که ايرانی خالص نيستم.

اما نميدانم چرا تنها با ۳ سال زندگی کردن در رشت خودم را رشتی ميدانم،با اينکه اصلن لهجه رشتی ندارم(اين قسمت را بايد با لهجه رشتی بخوانيد)

حالا برای ختم کلام به يک آهنگ زيبای رشتی گوش کنيد(همين که از راديوی بلاگ در حال پخش هست) لينک آنرا آقای درويش پور،همشهری عزيزم برايم فرستاده و اتفاقن اسمش هم بانو هست،مانند آهنگ اسپانيش دو هفته پيش که در اينجا گذاشتم.

       ترانه:بانو

خواننده.محمد عذرخواه             

  نکنه که ميخواهيد براتون ترجمه هم بکنم؟

 پ ن:در اين صفحه ميتونيد به تمام آلبوم آقای عذر خواه گوش کنيد.

 http://www.waresh.net/music/ozrkhah-03.htm


 
 
شهردار مادريد
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧
 

                                      

امروز يکشنبه روز انتخابات شهرداری در اسپانيا بود.ميشه گفت که با تفاوت کمی در آرا، تقريبن همان قبلی ها انتخاب شدند .بجز در چند شهر کوچک و يا منطقه های شهرداری،تغيير زيادی ايجاد نشد و طبق معمول همه حزب ها خود را برنده معرفی کردند و بخودشان تبريک گفتند و ديگران را بازنده!!!

فکر ميکنم در همه کشور ها همينطور باشد و چيز زيادی  در اين مورد برای گفتن نداشته باشم،ولی دوست دارم در باره شهردار مادريد که با اکثريت آرا در اين دوره هم انتخاب شده چند کلمه ای بنويسم.

من،به درست يا نادرست،نميتوانم به سياستمداران اعتماد کنم،و فکر ميکنم که اصولن سياست،بعنوان يک شغل،تنها گروه خاصی را بخود جلب ميکند که ميتوانند در چشم های تو نگاه کنند و دروغ بگويند،وعده بدهند و عمل نکنند،مشکلات مردم را ببينند و خم به ابرو نياورند...و بدتر از آن گاهی در سخنرانی ها،مصاحبه ها و مناظره ها،تا حد يک کودک لوس،حرفهای بچگانه بزنند و کارهای غير معقول بکنند.

اما هر بار که آقای گاياردون را ميبينم،بخودم ميگويم:شايد هم سياستمدار درستکار و منطقی، ممکن باشد،شايد هم عملی باشد که کسی بتواند سياستمدار باشد و تنها بفکر خودش و اطرافيانش نباشد و اينکه تنها هنرش،فريب مردم و جلب آرا نباشد.

آقای گاياردون آنقدر جدی و پرکار و از نظر شخصيتی متعادل و ثابت است که بيشتر به آدم آهنی شبيه است،در تمام مناظره های انتخاباتی،آنقدر با متانت و بدون لبخند های مصنوعی يا تمسخر آميز و کلمات کليشه ای و کنايه دار و لوس،حرفهايش را ميزد و يا از برنامه هايش ميگفت،که دست کم،تنها بخاطر احترامی که به عقل و شعور رای دهنده ميگذاشت،حقش بود که دو باره انتخاب شود و انتخاب هم شد.

اما امشب وقتی برای تشکر از مردمی که به او رای داده بودند،در بالکن ساختمان حزب مردم ظاهر شد،صدايش از شوق،کمی ميلرزيد و من فکر کردم که آقای گاياردون هم يک انسان است،هر چند که مانند يک ساعت خوب، درست و منظم کار ميکند.

آهنگی را که ميشنويد(اگر ميشنويد)امروز دلم ترا ميخواد:Hoy tengo ganas de ti

نام دارد.شعر زيبايی دارد و شايد روزی،ترجمه اش را در همينجا برايتان گداشتم


 
 
بانو
نویسنده : زیتا - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢
 

چند وقتی هست که اينجا براتون آهنگی نگذاشتم.البته نه اينکه حرف ديگری برای گفتن نداشته باشم،ولی گاهی فکر ميکنم که اينجا همه حرف ميزنيم و هرگز به حرف ديگران گوش نميکنيم، ما که بيرون هستيم به ايران دشمنی و حداکثر به نا آگاهی محکوم ميشويم و آنها که در داخل هستند،دچار فيلترينگ.

گفتن از برخورد با زنان همانقدر آب در هاون کوفتن هست که بحث در باره محاکمه و مجازات اراذل و اوباش!!در همان محل دستگيری،بدون وکيل و قاضی.

پس از عشق ميگويم که به هرزبانی،تازه هست.

   ترانه   :Señora    بانو

  خواننده:rocio jurado

وقتی حقيقت را فهميدم/بانو

ديگر  برای برگشت خيلی دير بود/بانو

ديگر جزيی از وجود او بودم،و او سايه من

وقتی فهميدم، که شما وجود داريد/بانو

ديگر همه دنيای من، او بود/بانو

عشق او همه وجودم را پر کرده بود.

 

او  گفته بود که آزاد هست/درست مانند هوا،آزاد هست

مانند کبوتر ها آزاد هست/و من باورش کردم

حالا خيلی دير شده/بانو

حالا خيلی دير شده/بانو

حالا، ديگر هيچکس نميتواند او را از من جدا کند

او گفته بود که آزاد هست/درست مانند هوا،آزاد هست....