نگاهی از دور

جمله سال
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٦
 

امروز بهار پريوش ترسون ثريا جوی آب چرا حيف سلام شروع صابون ضايع طولانی ظفر عشق غول چراغ جادو سلام فردا قورمه سبزی کافيه .گلوه سنگ لا مذهب مادر ناجی والده يا علی اسلام بيا پارميس.

 اين کلمه های انتخابی شما دوستان عزيزم بود.حروف خ د ذ ر ز ژ اصلن استفاده نشده.

از بين همين کلمات،چيزی را که شبيه به يک جمله باشد و يا مفهمومی داشته باشد ،پر رنگ تایپ کردم.

خوب ميبينيد که با اين جمله سازی،هيچگونه جايزه  نويسندگی و نويسندگان،نصيب ما نميشود،بنظرم که جايزه کار های گروهی را هم بايد فراموش کنيم.

به هر حال جمله   سلام،فردا قورمه سبزی کافيه   پيام مهم خودمان به همديگر در اينجا ثبت ميشود.


 
 
بازی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٢
 

بازی در اينترنت خيلی مد شده،نوشتن از آرزو ها،ترس ها...

يک بازی جالب در بلاگ های اسپانيايی ديدم که دوست دارم آنرا با شما تقسيم کنم.

خيلی هم ساده هست و به اين ترتيب که:هر کسی تنها يک کلمه در کامنتدونی من مينويسد،ولی

۱ـ بايد به ترتيب حروف الفبا باشد.(يعنی نفر اول،بايد کلمه ای بنويسد که با حرف الف شروع شود و نفر دوم کلمه ای که با حرف ب شروع شود،نفر سوم با پ و نفر چهارم ت ...)

۲ـاگر بر فرض بيش از ۳۲ نفر کامنت گذاشتند و به حرف ی رسيديم،دوباره از الف شروع ميکنيم و ادامه ميدهيم.

۳ـالبته بايد سعی کنيم که کلمات با هم ربطی داشته باشند که در نهايت داستان يا دست کم چند جمله با معنی درست شود.

نميدانم به اندازه کافی طريقه بازی کردن را توضيح داده ام يانه،ببينيم چه ميشود.

من خودم اولين کلمه را که با الف شروع ميشود مينويسم.  امروز

 


 
 
هفت هزار کلمه!
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧
 

ديروز تو روزنامه خوندم که شما آقايان عزيز،به طور متوسط،هفت هزار کلمه در روز حرف ميزنيد!!ديگه نگيد که ما رنان پر حرف هستيم.

حالا اينکه چطور به اين نتيجه رسيده اند و با چه تکنيکی کلمات را شمرده اند،بماند.

از نظر من بد نيست، خيلی هم خوب هست که شما آقايان بتوانيد در روز هفت هزار کلمه حرف بزنيد،اين يعنی اينکه شما هم:

چيزی برای گفتن داريد.

از باز گو کردن احساسات خودتان نميترسيد.

ميتوانيد نظر خودتان را بدهيد،و بعد هم اگر اشتباه کرديد،خوب آنرا می پذيريد.

درست است که خيلی از اوقات سکوت لازم هست،و يا راحت ترين کار هست،اما وقتی که لازم هست چيزی گفته شود،نبايد سکوت کرد.در مقابل ستمی که به زنان ميرود،سکوت نکن.

اوه يادم رفت بگويم که در همان مقاله نوشته بود که ما زنان بيست هزار کلمه در روز حرف ميزنيم.

 


 
 
جشن تولد من
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳
 

امروز،روز تولدم بود.مثل هر روز ساعت را کوک کرده کرده بودم که پيش از بيدار شدن بچه ها،بلند شم و صبحانه شان را آماده کنم،که بچه هايم بيدارم کردند،فکر کردم که خواب مانده ام،با عجله به ساعتم نگاه کردم،هنوز چند دقيقه به هفت مانده بود،همان موقع پسر و دخترم،با هم و به فارسی،البته با لهجه خاص خودشون،برايم تولدت مبارک را خواندند.خيلی برام جالب و دلچسب بود که زودتر از خواب بيدار شده اند تا من را غافلگير کنند،ولی از هديه خبری نبود،چون مدارس از آخر هفته گذشته تا همين امروز تعطيل بود و دو روز گذشته هم که همه جا بدليل روز کارگر بسته بود و فرصت خريد هديه را نداشتند،البته من هم انتظار هديه نداشتم.

پيش از رفتن به سر کارم،کمی شکلات و نوشيدنی خريدم،که در آنجا به سلامتی من بنوشند

همين دو ساعت پيش،بخانه برگشتم،وقتی در را باز کردم،همه خانه را پر از بادکنک و تزيينات ديگر ديدم،رو ديوار با حروف درشت نوشته شده بود:تولدت مبارک.

خلاصه اينکه دخترم،با کمک پدر و برادرش برايم يک جشن تولد کامل برگزار کرده بود،با هديه و فيلمبرداری و عکس و چیپس و غيره.بايد اعتراف کنم که کم مونده بود اشکم سرازير بشه.بخودم گفتم،آره،بچه هام دارند بزرگ ميشن و من خوب تربيتشون کردم

از من ايراد نگيريد که چرا اينقدر از خودم تعريف ميکنم،خوب روز تولدم هست ديگه.

عکس بلاگم را هم عوض کردم،شايد نورش خيلی کم و نا مناسب باشد.ولی  اين عکس را،دو روز پيش دخترم ازم انداخته و از اينکه اينجا گذاشتمش خوشحاله.

 


 
 
يک پرسش
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧
 

در ماه گذشته يک برنامه جديد خيلی خوب در تلويزيون دولتی اسپانيا،روی آنتن رفت. به اسم:آقای نخست وزير،يک سوال دارم.

تهيه کننده،با يک روش خيلی سربسته و سکرت،صد نفر از مردم عادی اسپانيا را که از حانم خانه دار تا وکيل و دانشجو و مهاجر در آن بود،انتخاب کرد و آقای زاپاترو را هم دعوت کرده و آن گروه صد نفره به انتخاب مجری برنامه بلند ميشدند و ميگقتند:شب بخير آقای نخست وزير و بعد هم سوال خود را مطرح ميکردند و آقای زاپاترو هم جواب آنها را ميداد.پرسش ها گاهی خيلی تند و مشکل آفرين ميشد.مثلن يک کارمند پرسيد:شما که برای حل مشکلات مردم قول داده ايد،آيا از مخارج زندگی مردم کوچه و خيابان خبر داريد؟مثلن ميدانيد که قيمت يک فنجان قهوه چقدر است؟

ديدن قيافه متعجب و دستپاچگی آقای زاپاترو به راستی ديدنی بود،نميدانم چرا من را ياد دانش آموزی مينداخت که در حين تقلب گير افتاده باشد.(لازم به گفتن نيست که نميدانستند).

هفته گذشته اما،نوبت آقای راخوی،رهبر حزب مخالف بود و اينبار هم مانند دفعه اول، پر ببيننده ترين برنامه در کشور بود.پرسش ها کمی تند تر و تعداد مخالفين هم بيشتر بودند،خلاصه تلويزيون دولتی است و رييس آنرا دولت تعيين ميکند و بايد هوای رييس خودشان را داشته باشند يا نه!

پرسش جالب از آقای راخوی را يک خانم بيوه پرسيد:آقای راخوی سلام،ميشه به من بگيد چطور ميشه با ماهی سيصد* يورو يک خانه را اداره کرد و اگر خيلی مزاحمت ايجاد نميکند(اشکالی ندارد)ميشه بپرسم،شما چقدر حقوق ميگيريد؟

باز هم همان قيافه گير افتادن در تله و اينبار در صورت آقای راخوی براستی ديدنی بود. و پس از اينکه از اون خانم خواست تا سوالش را تکرار کند،جواب داد:خيلی بيشتر از مبلغی که شما ميگيريد،ولی من همه سعی خودم را ميکنم که حداقل دريافتی ها را زياد کنم....

*اين خانم ۲/۱حقوق باز نشستگی همسرش را که سالها پيش فوت کرده دريافت ميکند.

راستی اگر شما در اين موقعيت قرار بگيريد چه چيزی از رييس دولت میپرسيد؟