نگاهی از دور

جشن پايان دوره
نویسنده : زیتا - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
 

اين روز ها احساس خاصی دارم که نميدونم اسمش را چی بگذارم.

در اسپانيا هم مانند خيلی از کشور های ديگر در روزهای پايانی سه ماهه آخر سال،در مدارس جشن پايان تحصيلی ميگيرند و هميشه هم با اجرای يک نمايشنامه توسط تمام بچه های آن مدرسه همراه است.نقش های اصلی را بچه های بزرگتر اجرا ميکنند و کوچکتر ها هم در رقص و آوار های گروهی،در ميان پرده ها ظاهر ميشوند.

آخرين بار دخترم در نقش مگی در يکی از ماجرا های شرلوک هلمز بازی کرد و در بعد هم با گيتارش بعنوان يکی از اعضای گروه خوانندگان خيابانی اسپانيايی * Tuna شرکت داشت.

در اين جشن ها همه يدر و مادر ها شرکت ميکنيم و نيازی به گفتن ندارد که مانند بچه ها از ديدن اسباب بازی نو،از ديدن بچه هايمان ان بالا  و روی صحنه،به هيجان مياييم و بخودمان شادباش ميگوييم.

خوب ما در مدارسمان از اين چيز ها نداشتيم(راستش نميدانم که امروزه هست يا نه) و من گاهی دلم برای خودم ميسوخت که چرا به ما شانس داشتن اين تجربه کار گروهی را ندادند،و خوشحال بودم که ميتوانم بچه هايم را در اين موقعيت ببينم.

تا اينکه ديروز معلم کلاس رقصمان گفت که در چهارده ماه جون،با شاگردان کلاسهای ديگر آکادمی(موزيک،جودو...)،جشن پايان دوره خواهيم داشت.اول ميخواستم بگويم که من در آن روز قرار قبلی دارم و نميتوانم شرکت کنم،چون ياد گرفتن رقص بعنوان يک ورزش و پر کردن وقت،يک چيز هست و رقصيدن روی صحنه و بطور نمايشی،يک چيز ديگر.ولی بعد بخودم گفتم که چرا بايد خودم را اين موقعيت محروم کنم.به هر حال آنهايی که به تماشای اجرا ميايند،خانواده ديگر شاگردان همان کلاسها هستند و رقصيدن در اسپانيا اصلن به معنای رقص در ايران نيست و در حقيقت فرقی مثلن با اسب سواری يا کوهنوردی ندارد.و نوع رقص هم مانند رقص های شرقی نيست که به نظر من خيلی بيشتر از رقصهای بين المللی،جنبه اروتيک دارد.

خلاصه اينکه هنوز نتوانستم تصميم بگيرم و نميدانم چکار خواهم کرد.دوست داری کمکم کنی؟
برای اينکه بهتر بتونی نظر بدی،ميتونی اين کلیپ را ببينی.چون خيلی شبيه اين خواهد بود.با لباسی مشابه همين که در کلیپ هست.

 


 
 
جريمه
نویسنده : زیتا - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 

تنبلی خوب نيست.

تنبلی خوب نيست.

تنبلی خوب نيست.

تنبلی خوب نيست.

تنبلی خوب نيست.

اگر يک دختر بچه بودم و مشق شبم را ننوشته بودم،آموزگارم وادارم ميکرد که  جمله بالا را صد بار در دفتر مشقم بنويسم.

هفته گذشته خيلی تنبلی کردم،با بی ميلی سر کار ميرفتم و دوست داشتم رو مبل بشينم و به تلويزيون خيره بشم و چيزی نبينم،چند کتاب نيمه خوانده را ورق زدم و رها کردم.برای تغيير ذايقه کتاب جديدی را برداشتم و همانجا پای قفسه کتابها،بدون اينکه به اسم کتاب يا نويسنده نگاه کنم،شروع بخواندنش کردم.خوب شروع کرده بود.

آها خودشه،ميشه خوندنش.

همانطور که ميخواندم به آشپزخانه رفتم،استکانی چای برای خودم ريختم(برای اينکه بد آموزی نشه،روشن کردن يک سيگار را سانسور ميکنم) و بخواندن ادامه دادم.

در آشپزخانه با دوستم ناهيد مشفول بحث ميشوم،چند روزنامه روی ميز هست،و گاهگاه با استناد به مقاله ای چاپ شده در آنها ، از نظر خودمان دفاع ميکنيم،دوران آزادی بيان و بحث های بی پايان سياسی هست.از آقای طبری گرفته تا حاج سيد جوادی،از آقای فروهر گرفته تا رجوی،هر کدام در بلند گوهای خود ميدمند و ما مردم گرسنه چند حزبی بودن و يادگيری،همه را ميبلعيم.کم کم گوشمان به اسمهای مختلف احزاب و گرايش های سياسی آشنا ميشود.

دخترم به آشپزخانه ميايد و ميگويد: ؟Mam,Que tenemos para merienda (مامان برای عصرونه چی داريم؟)

اوه دختر،باز بدون اينکه عصرونه بچه ها را آماده کنی،رفتی ايران؟

ميگم:در خونه فارسی حرف بزن عزيزم،فارسی.

ميگه:تابستون که بريم ايران،خيلی practic ميکنم و aprender ميکنم.

عصرونه اش را ميدم و نگاهی به جلد کتاب می اندازم،نوشته:

zoe valdes

cafe nostalgia

قهوه دلتنگی  نوشته زويه بالدز.

نويسنده اهل کوبا هست و داستان در باره مهاجران کوبايی است که در ميامی زندگی ميکنند.

اوه، راستی يادم نره که هنوز بايد ۹۵ بار ديگه از اون جمله بالا رونويسی کنم.

 


 
 
کلمه
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

درست مانند يک بچه در اسباب بازی فروشی، که اسباب بازی مورد علاقه اش را انتخاب ميکند و يک شکمو در رستوران، غدايی را که دوست دارد.

مانند کارمندی که بهترين لباسش و دانش آموزی که کيف و کتابش را برای آغاز روز آماده ميکند،من هم هر روز صبح خودم را به کلمه مجهز ميکنم،برای هر کاری، برای هر چيزی.برای زندگی.

از چند کلمه،جمله کوتاهی ميسازم و به گوش همسايه ای که در آسانسور ميبينم،زن جوانی که بچه اش را به مدرسه ميبرد يا بانويی که با سگش گشت ميزند،ميرسانم و هميشه هم لبخندی شکار ميکنم.

کلماتی که با آن، خودم را به دنيا معرفی ميکنم،آرزو هايم را به زبان مياورم و يا خواسته هايم را طبقه بندی ميکنم.

کلماتی که با آن آشنايی را دلداری ميدهم،دوستی را تحريک به تلاش ميکنم و يا تنها تشکر يک مشتری را ميخرم.

کلماتی که شايد خيلی ها ميخواهند بگويند ولی هميشه در صندوقچه دل خود بايگانی ميکنند و شنونده ای را از شنيدن آن محروم.

کلماتی که هديه ای را در آن میپيچم يا دوستی قديمی را شگفت زده ميکنم.

حمل کلمات،با همه تنوع و حجم بی پايان- اش، آسان و دلپذير است.

کلمه بهترين يار و ياورم در زندگی است،دوستش دارم و هميشه مراقبشان هستم.گاهی در انتخابشان بسيار وسواس بخرج ميدهم:

وقتی که برای تو کامنت ميگذارم،چون ميخواهم در عين حالی که نظرم را بدون خود سانسوری در باره يادداشت تو مينويسم،دلگيرت نکنم.

وقتی که ناچار ميشوم در دعوای بين دختر و پسرم،به داوری بنشينم.

زمانی که کسی مرا به سختی عصبانی يا سرخورده ميکند.به هر حال زندگی که هميشه طعم شعر و شراب ندارد.دارد؟


 
 
ترک عادت
نویسنده : زیتا - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢
 

با دختر کوچولوی يازده ماهه اش اومده  که از من خداحافظی کنه.ميگه ميخواد بره رومانی  و بچه اش را بذاره نزد خاله اش و برگرده،حالا که وارد کشورهای مشترک اروبا شده ايم،ميتونم راحت  و بدون ويزا  برم و برگردم.ميگه خاله اش هيچوقت بچه دار نشده و از بچه خيلی خوشش مياد،من هم ماهی دويست ـسيصد دلار براشون ميفرستم که خرج نگهداری بچه و غيره باشه..

من هم با اين لبخند هميشيگی که  انگار جز ثابت صورتم هست بهش گوش ميدم و با بچه که ميخواد عينکم را که به گردنم هست برداره، بازی ميکنم.

اون همينطور يکريز حرف ميزنه،گويي،با گفتن دلايلش به من،ميخواد  خودش را توجيه کنه و يا از من تاييد بگيره.،ميرم از یخچال يک ليوان ماست برميدارم و با قاشق به بچه ميدم،اينکار  کمکم ميکنه حالت بی نظری داشته باشم.دوست ندارم برای ديگران نسخه بنويسم.اما اگر صريحن نظرم را بپرسه،بهش ميگم که موافق نيستم،خودش هم اين را حدس ميزنه و مرتب از مشکلات زندگی  و نداشتن کمک ...برام داستان ميبافه.قبلن هم در باره مشکلاتش با من حرف زده  و من هم راه های موجود را، که کم هم نیستند بهش نشان دادم .

چند ماهی هست که ميشناسمش.اولين بار بعنوان مشتری وارد محل کارم شد،دخترش ديانا در کيف  حمل بچه  همراهش بود که به سختی بيتاب بود وگريه ميکرد.آمرانه ازش خواستم که بچه را به من بدهد و خودش هم بنشيند و چند نفس عميق بکشد تا اعصابش آرام شود ،انوقت بچه هم آرام خواهد شد.بچه را به من ميده و می نشينه.از پشت عينک دودی Dior ـ اش نميتوانم چشمهايش را ببينم،ولی اشکهايش را چرا.

از تضادی که بين لباسهای گران قيمت و حال و روزش هست،ميشود براحتی حدس زد که دزد فروشگاهای بزرگ است.

بدون گفتن کلامی،يک دستمال کاغذی و يک فنجان قهوه جلوش ميگذارم و برای ديانا شکلک در ميارم.شيشه شير بچه را بطرفم دراز ميکنه و لبخند ميزنه.بعد هم در ۵ دقيقه همه داستان زندگيش را برايم ميگويد و بچه را در کيفش ميگذارد و خداحافظی ميکند و ميرود.

چند روز بعد برميگرده و ميگه که با پدر بچه اش آشتی کرده و حالا همه چيز بخوبی و خوشی ميگذره،چند وقت بعد دوباره پيداش ميشه اينبار روبرت  کتکش زده و رفته و نميدونه چکار کنه.ميگه با بچه نميتونم کار کنم،هر وقت که ميخوام چيزی بردارم، گريه ميکنه و همه نگاهها را جلب ميکنه،انگار ميخواد بگه:مامی دزدی نکن.

از تفسير و برداشتش بصدای بلند ميخندم.

بهش ميگم که از چه سازمانهايی ميتونه کمک بگيره،بچه را در مهد کودک دولتی بذاره و دنبال يک کار درست باشه،چون اگر گير بيفته بچه را ازش ميگيرن...حرفم را تاييد ميکنه و ميگه:آره،آره،همين کار را خواهم کرد،فردا ميرم دنبال يک کار شرافتمندانه،وقتی کنترات کار داشته باشم،ميتونم خونه ای هم اجاره کنم و دربدر نباشم،ساعات بیکاريم را هم ميرم دزدی.

ميگم در زبان ما گفته ای هست که در مورد تو کاملن صدق ميکنه،ميگن: ترک عادت موجب مرض است.

خلاصه فردا قراره که بره رومانی و بچه را به خاله اش بسپره،که ديگه بهش نگه،مامی دزدی نکن،نميدونم من را ميخواد به کجا بفرسته؟؟


 
 
اطاعت از همسر
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٦
 

ديروز به اصرار همسرم به ديدن فيلم ۳۰۰ رفتيم.اصولن از فيلم های جنگی و خشن خوشم نمياد و از شنيده ها و تبليغاتی که در باره فيلم شده بود ميدانستم که مطابق ذوق و سليقه من نخواهد بود ولی هميشه و در همه موارد هم که نميشود آدم به همسرش نه بگويد.

و بايد بگويم که اشتباه نميکردم.اگر ما ايرانيها در مورد اين فيلم اين همه سر و صدا و اعتراض نميکرديم٫هرگز نميتوانست اين همه فروش کند.در اين مورد هم خودمان بر ضد خودمان و به سود دشمنان! دست بکار شديم.

دو سالن بزرگ از هشت سالن آن سينما را به فيلم سيصد اختصاص داده بودند٫که در فيلمهای بزرگ و مهمی مانند هری پاتر٫ارباب حلقه ها،کد داوينجی...اين روش را دارند که به نظر من اصلن با آن فيلمها قابل مقايسه نيست.

داستان فيلم را حالا همه ميدانيد و قبول دارم که از واقيعيت تاريخی٫دست کم به روايتی که ما ميشناسيم٫خيلی دور است و بسيار يک حانبه نوشته و ساخته شده است.اما از فيلمی که بر اساس يک کميک ساخته شده چه انتظاری ميتوانيم داشته باشيم.چيزی است در حد ميلو و تن تن،بات من يا اسپايدر من.

جنگل کريستال يا فيلمهای جيمز باند در مقايسه با اين فيلم،واقعی بنظر می آيد

اعتراض به فيلم سيصد مانند آنست که مثلن،ارتش آمريکا بخواهد به سازنده فيلم رامبو اعتراض کند که چرا رامبو يک تنه چندين گردان را تار و مار ميکند و آبروی ارتش کشورشان را در نزد جهانيان کم اعتبار ميکند.

به هرحال باور کنيد که فيلم سيصد ارزش اين همه هياهوی را ندارد و اگر ميخواهيد اعتراض کنيد،بهتر است که ديدن آنرا بايکوت کنيد و پول خودتان را به جيب سازنده آن نريزيد.من اگر اينکار را کردم،تنها بدليل اطاعت از اوامر همسر بود که به هر زنی واجب است.


 
 
برای مادرم
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
 

آقای بلوچ بدون کوچکترين خوشامد گويی و تعارف يکی از بهترين و نازنين ترين بلاگرـهايی است که شانس شناختن شان را داشته ام.خودم را واجد شرايط نميدانم که در باره توانايی قلم ايشان و يا کتابهايشان حرفی بزنم. ديروز مطلبی در بلاگ ايشان خواندم که مانند هميشه خواندنی بود.در چند خط آنقدر گفتنی دارد که تنها با خواندن خود آن مطلب ميتوانيد متوجه منظورم شويد.ايشان آنرا به دايی خودشان تقديم کرده اند.و من آنرا به مادرم٫به خاله هايم٫به خواهرانم و بطور کلی به همه زنان فاميلم که بدون استثنا٫معلم هستند تقديم ميکنم.

با هم آنرا بخوانيم.

آنوقتها که کفش ملی به شوروی صادر می‌شد و کفش شادانپور گیر هر کسی نمی‌افتاد و کفشهای لاستیکی بی نامی که معلوم نبود در کدام جهنم دره‌ای و با چه استانداردی ساخته می‌شوند نصیب ما می‌شد صد البته کفش و پیراهن و کت و شلوار معلم به چشممان لباسی شاهانه می‌نمود، اما حالا که آدم می‌داند یکماه چقدر خرج و زجر دارد و چشم و گوشش به مد و مارک باز شده می‌فهمد که معلم بیچاره‌اش با چه سیلی‌هایی صورتش را قرمز و خودش را نو نوار می‌کرده. انصاف است در این دمدمای عید هزار نفر از همان معلمان را که گذر زمان چیزی جز چین و چروک و دلتنگی برایشان به ارمغان نیاورده به جای عیدی و پاداش کتک بزنند و به اوین ببرند؟
ما در دو سوی یک بدبختی زیسته‌ایم. معلمان دو کلمه یادمان نداده‌اند که یک کلمه در حقشان بنویسیم؟