نگاهی از دور

نياز فوری
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
 

یک کاغذ سفيد،مثل یک صبح،درست وقتی که ار خواب بيدار ميشی،ميتونی پرش کنی،با چيزهايی که رويش مينويسی و کارهايی که در آن روز انجام ميدی.چه داستانهايی  برای گفتن و چقدر حرف برای ساکت ماندن.

صبح را آغاز ميکنی،چه کارهايی که دوست داری بکنی و يا ميتوانی،اما از دادگاه دل و مغز،هميشه بی نتيجه بيرون میايی.شايد به اين دليل است که وکيل هر دو خودت هستی،شايد، بايد وکيلی برای دلت استخدام کنی،يا برای مغزت.يا اينکه برای هر کدام وکيلی جداگانه بگيری تا بتوانی بين دعوای قلب و مغز،بيطرف بمانی؟!!

کسی يک وکيل خوب سراغ دارد؟


 
 
روزهای من
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
 

من همه روزهای هفته را کار ميکنم،حتا شنبه و يکشنبه را،البته تنها صبح ها. و بجاش،بعد از ظهر ها آزادم.منظورم اينه که بعد از ظهر ها کار بيرون از خونه ندارم، و بقول معروف کار خونه هم هيچوقت تموم نميشه.اما سعی ميکنم از وقت آزادم خوب استفاده کنم،هر روز يکساعت پياده روی ميکنم و دو روز در هفته هم به کلاس رقص ميرم،يادم باشه يکبار يک ويديو از کلاسم تهيه کنم و اينجا بگذارم

شنبه ها٫بعد از ظهر با *فلور*(دختری که در کار هايم به من کمک ميکند)به ديدن موزه ها٫نمايشگاه ها....و خريد ميرويم،اين آخريش را خيلی دوست دارم

اما بهترين روز هفته يکشنبه است که با دخترم و فلور به ماجراجويی ميرويم،از پارک گرفته تا ديدن شهر های اطراف مادريد.و اغلب اين روز ها را با گرفتن فيلم و عکس جاودانه ميکنم و گاهگاهی هم آنرا با شما تقسيم ميکنم(ويديوی قصر يخ که در چند پست قبلی گداشتم از همان دست است)

اين هم تکه کوتاهی از ويديويی

که اين يکشنبه تهيه کردم،در ميدانcolon  گرفته شده و فلور به فارسی به شما سلام ميکند.

ترانه این هفته از خولیو ایگلسیا هست و بیشتر به درد هم سن و سالهای خودم میخوره.یک شعر ساده،با پیامی که هرگز کهنه نمیشود.
                          ترانه: رندگی همچنان ادامه دارد
                           خواننده:خولیو ایگلسیا
عده  ای بدنیا میان و عده ای می میرند/یعضی ها میحندند و بعضی ها میگریند/آبهایی بدون سرچشمه/رودحانه ای بدون دریا/غمها و شادیها/جنگها و صلح  ها.
همیشه چیزی هست که برایش زندگی کنیم/که برایش بجنگیم/همیشه کسی هست که بخاطرش رنج بکشیم،و کسی که به او عشق بورزیم
سر انجام،کار ها میمانند و آدمها میروند/دیگرانی که می آیند و ادامه میدهند/
رندگی همچنان ادامه دارد.دوستان کمی،که واقعی هستند/وقتی که بالایی با تو هستند و وقتی شکست میخوری،میدانی که خوبها میمانند و بد ها میروند.
همیشه چیزی هست که بخاطرش زندگی کنیم/که بخاطرش بجنگیم/همیشه کسی هست که بخاطرش رنج ببریم و کسی که به او عاشق شویم....

 


 
 
تنهايی
نویسنده : زیتا - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٩
 

جلو رفتم و نخ قرمزی را که پيچ در پيچ،مانند ماری روی شانه اش افتاده بود برداشتم.لبخندی زد  و دستهايش را جلو آورد که نخ را در آن بگذارم و به من گفت:ممنونم، لطف کرديد،شما کجايی هستيد؟

و شروع کرديم به گپ ردن،گفتگويی پر از نکته های جالب و عجيب،چون هر دوی ما به سفرهای زيادی رفته بوديم و خيلی در زندگی رنج کشيده بوديم.

بعد از او خداحافظی کردم و قول دادم که اگر دوباره گذارم به او افتاد،سلامی خواهم کرد و حتا ميتوانيم با هم فنجانی قهوه بنوشيم و گپ بزنيم و براه افتادم،نميدانم چه چيزی وادارم کرد که سرم را برگردانم و نگاهش کنم/درست همانجا در چند قدمی من ايستاده بود  و داشت همان نخ قرمز را٫ با دقت روی شانه اش ميگذاشت.

بی شک ميخواست قربانی ديگری را شکار کند که بتواند چند لحظه ای چاه عميق تنهايی-اش را پر کند.
                                   Pedro de Miguel


 
 
گوسفند سياه
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
 

 خيلی سالها پيش٫در يک کشور خيلی دور افتاده٫روزی٫يک گوسفند سياه بدنيا آمد که  با گوسفند های ديگر فرق داشت٫بزرگان کشور جمع شدند و شور کردند  و سرانجام رای بر بريدن سر آن گوسفند سياه دادند.صد سال گذشت و مردم آن  کشور فهميدند که پدرانشان اشتباه کرده بودند٫پس مجسمه ای از آن گوسفند ساختند و در ميدان شهر نصب کردند که شکوه و جلوه ای بسيار به ميدان داد.

پس از آن هرگاه که گوسفند سياهی بدنيا می آيد٫فوری سرش را ميبرند تا نسل های آينده٫بتوانند مجسمه ای برای نصب در ميدان شهر داشته باشند.

با کمی تغيير از:

Augusto Monterroso