نگاهی از دور

محله لاوا پی يس
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩
 

محله لاوا پی يس در مرکز شهر مادريد٫يکی از قديمی ترين محله های  مادريد است. و از نظر گوناگونی فرهنگ٫ غنی ترين آن.

اگر کسی را از يک کشور ديگر با چشم بسته به اين محله بياورند٫به سختی ميتواند بفهمد که در چه کشوری هست.از آمريکای جنوبی گرفته تا چين و مراکش و عراق و سنگال و هند و پاکستان در کنار مردم اسپانيايی در اين محله زندگی و کار ميکنند.اگرچه ايرانی خيلی کم ديده ميشود ولی در يک مغازه ای که صاحبش عراقی است٫ميتوانی از ليمو عمانی گرفته تا زرشک و نبات و گز و سوهان پيدا کنی.

رستوران هندی٫سلمانی مراکشی ٫ کافی نت سنگالی يا بقالی چينی٫به زبان و خط خودشان مردم را دعوت به ورود و خريد ميکنند.

هنگام غروب روزهای تابستان و آخر هفته٫در هر گوشه ميدان لاوا پی يس  و اطراف٫ جوانان هر کشوری دور هم جمع ميشوند و در باره مسايل خودشان حرف ميزنند٫بعد از گوشه ای٫صدای طبل و موزيک افريقايی بلند ميشود و همه را دور خود جمع ميکند...

ترانه ای را که ميشنويد٫جغرافی نام دارد و ويديوی آن در همين محله ضبط شده.براستی که شعر زيبايی دارد. دوستی يه من پيشنهاد کرد که ترجمه اش را در اينجا بگذارم.پس اين پست را به او و همه آنهايی که به اين دهکده جهانی و آدمهايش عشق می ورزند٫تقديم ميکنم.

                             جغرافی:گروه: گوش وان گوگ.خواننده:آمایا

دوست دارم با تو سرزمينی را اختراع کنم/که کلماتی مانند سرزمين يا ميهن/پرچم٫کشور نژاديا سرنوشت/برايم مفهومی داشته باشند.


که  مرزهایش از غرب به هزار دوست/از جنوب به شور و نشاط تو    و از شرق به دريا./از شمال به اسراری که هرگز برايت فاش نميکنم باشد/تا که اگر بخواهی  تو آنرا فتح کنی.


اگر تو هم آنرا احساس ميکنی ٫اگر ميل داری/فکر نکن٫بيا برويم٫حالا دو تا هستيم/چرا دستانت را به من نميدهي که سوار اين کشتی شويم/و اين سفر را با بوسه ای جشن بگيريم.
سرزمين ما انجاست که تو من در آنجا باشيم/همه چيز نزديک خواهد بود٫اگر تو ومن با هم باشيم.بيا برويم/


دوست دارم که کشور ما/ در زير دريا انباری از اسلحه نوارش داشته باشد/که هنگام غروب من با روشنایی دو شمع/ به خلوت تنهايی تو شبيخون بزنم.


با دو نفر جمعیت٫کوچکترین سرزمین دنیا خواهد بود/اما بزرگتر از همه انهایی است که من دیده ام/باور کن که سرودی که برایش مینوسم٫صادقانه ترین است/از اینکه به اندازه همه آدمها کشوری وجود دارد حرف میزند.
 
اگر تو هم همین احساس را داری٫اگر تو هم میل داری/فکر نکن٫بیا برویم......

 


 
 
مردان٫راهنمای استفاده و بکار بردن
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥
 

بعد از اينکه آخرين کتاب به زبان فارسی را تمام کردم٫رفتم سراغ کتاب *خداحافظ آقای رييس جمهور*که چند تايی از داستانهايش را نيمه و نصفه خوانده بودم و بعدش هم هر چه در کتابخانه محقرم(ار نظر تعداد)گشتم چيز تازه ای پيدا نکردم٫اينجور وقتها شاهنامه ميخوانم تا فرصتی بشه و برم دوری در کتابفروشی بزنم.اين روز ها هم کتابفروشی ها خيلی شلوغ است٫همه دارند کتاب درسی بچه هايشان را ميخرن و بايد در صف بايستی تا پول آنرا پرداخت کنی.امروز فرصتی شد و به یک کتابفروشی بزرگ رفتم که مشکل صف و نوبت نداشته باشد.

چند تا کتاب خريدم که پس از خواندن اگر جالب بود خبرش را به شما ميدهم.اما يکی را که بنظرم از همه جالبتر بود امشب شروع ميکنم٫دست کم اسم کتاب که خيلی جالب هست.

مردان٫راهنمای بکار بردن و استفاده

با من موافقيد مگه نه؟

چند خطی را که پشت جلد نوشته برايتان مينويسم٫البته تنها دخترا بخونند.خواندنش برای پسرا ممنوع است. نوشته:

شما البته زنی هستيد با هوش٫ جذاب٫ مدرن و درخشان.شغلی بسيار خوب٫آپارتمانی راحت و اندامی بسيار زيبا داريد و بی شک مايه رشک و حسد همه دور و بری هایتان هستيد.شما به هيچ مردی نياز نداريد.

اما اگر با همه اين احوال مايل هستيد که از مصاحبت٫شيرينکاريها و نوازشهای او لذت ببريد٫اين کتاب ميتواند برای شما بدرد بخور باشد.

به شما نشان ميدهد که چگونه مردی را که بيشتر به نيازهای شما نزديک است٫انتخاب کنيد٫ چگونه او را به شرايط زندگی خودتان وفق بدهيد و يا چطور تربيتش کنيد که در دوره های دوستانه تان٫باعث انبساط خاطر دوستانتان بشود.

ياد بگيريد چگونه از مردان سود ببريد٫بدون ترس آنها را٫ بکار ببريد٫سرانجام آنها از شما ممنون خواهند شد.

البته من در اين ميان هيچ قصد و منظوری ندارم.چون اين کتاب ۲۲ سالی دير به دستم رسيده.تنها ميخواستم کتابی را به شما معرفی کنم.

 

اینهم چند خطی از ترجمه شعر ترانه این هفته:
هیچ چیز را راست نگفت/همه چیز یک شوخی بود/چطور من را فریب داد!/من به عشق او قسم میخوردم.....

مردا اینطوری هستند/همه شان یکجور هستند/اما آدم چه احساس خوبی ميکنه/وقتی بهت یه چشمک میزنه/مثل یک گیتار٫ترا یواش یواش/نوازش میکنه و برات یک ترانه میخونه.
مردا اینطوری هستند/همه شان یکجور هستند/اما آدم چه احساس خوبی ميکنه/وقتی بهت یک بوس کوچولو میده/بهت میگه دوستت داره/و یواش یواش میره تا اعماق قلبت جا میگیره....

 

 


 
 
افکارم را کنترول نکن
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۱
 


بيش از يکبار در پستهايم اشاره کرده ام که بخاطر کارم هر روز با مهاجران  سر و کار دارم.که همه آنها از جهان سوم می آيند و بيشترشان هم مسلمان هستند.البته مسلمان بودن من ربط مستقيم به اين رابطه يا انتخاب٫ بخصوص در اولين ديدار ندارد.من خودم اين حسن رابطه را  به پای راز داری من و محاکمه نکردنشان چه ظاهرن و چه قلبن ميدانم.

اما گاهی٫آنها خودشان ميخواهند بعضی از رفتار و گفتارشان را که در اينجا کاملن آزاد است ولی با اسلام هماهنگی ندارد به شکلی٫ نزد من توجيه کنند. گاهی هم رعايت نکردن قوانين را به راحتی به آزاد بودن آن در اسلام استناد ميکنند و با افتخار به ديندار بودنشان انتظار مدال دارند.من هم تا زمانی که براستی با پرنسيب های خودم در تضاد نباشد با قيافه ای ثابت و بدون واکنش به آنها گوش ميکنم و در ذهنم بايگانی ميشود.

يکی از گروه هايی که من خودم با آنها راحتر هستم٫سنگالی ها هستند.بسيار درستکار تر و سخت کوش تر از ديگر مهاجران مسلمان هستند.شايد جالب باشد که بدانيد نماز خواندن در بين مردان خيلی بيشتر از زنان رواج دارد. از نظر لباس پوشيدن٫ بخاطر وضعيت جغرافيايی(گرمی هوا) يا سنتی قبيله ای هيچ شباهتی به قوانين اسلامی که از قديم ميشناختم و اسلامی که حالا مرسوم هست٫ندارند.خيلی از زنان سنگالی مانند مردانشان٫ تنها چند ماه از سال را در سنگال و در کنار همسر و خانواده خود ميگذرانند و بقيه سال را در کشورهای ديگر مشغول تجارت و خريد و فروش هستند.اما جالبتر از همه اينست که همه با هم خواهر و برادر هستند.يعنی هر مرد و زنی را در حال حرف زدن يا هر کار ديگری ببينی مهم نيست٫آنها خودشان را به تو خواهر و برادر معرفی ميکنند٫و هرکدام از سنگالی هايی که من ميشناسم کمتر از ده خواهر یا برادر در همين مادريد ندارند. تازه اينکه خواهر هايی ديدم پنجاه ساله که برادران سی ساله و کوچکتر دارند.اصلن قيافه و سن وزن و مدت آشنايی و غيره مهم نيست٫انگار پايه و اصل آن رابطه خواهر و برادری است. البته باور کنيد که برايم مهم نيست٫خدا رابطه شان را محکمتر کند.اما امروز يکی از اين دوستان را که يکسالی ميشد که نديده بودم٫در خيابان ديدم٫خواهرش! هم همراهش بود٫با هيجان به من گفت:از اينکه ايران داری بمب اتمی شده خيلی خوشحالم.و در حالیکه دستانش را در هوا تکان ميداد با صدايی آرام که مردم نشنوند ولی شعار گونه ادامه داد:زنده باد ايران٫زنده باد ايران.

گفتم:ممنونم. زنده باد ايران ولی نه بخاطر بمب. من از بمب خوشم نمياد.

اخمش را در هم کشيد و گفت:چرا نه؟مگر مسلمان نيستی٫حالا همه از ايران ميترسند و اين برای ما مسلمانها خيلی خوب هست.

ساعت دو بعد از ظهر بود و من ماهی خريده بودم و بايد برای ناهار آماده ميکردم٫حوصله بحث انسانی و سياسی و دينی نداشتم.ولی نتوانستم بدون جواب هم بروم

گفتم :بله ممکن نظر شما درست باشد ولی من اينطور فکر نميکنم٫و حالا هم فرصت توضيح ندارم.چون همسر و بچه هايم منتظر هستند که بروم و نهارشان را آماده کنم و شما و خواهرتان هم حتمن کارهای بهتری از حرف زدن در باره بمب اتمی  داريد.اينطور نيست؟!

پ.ن ترانه ای را که ميشنويد(البته اگر ميشنويد) مرا کنترول نکن . شعری ساده و پيامی مستقيم دارد.ميگويد

لباس پوشيدن مرا کنترول نکن/چون با حال هست و همه دوست دارند.

افکار مرا کنترول نکن/چون با حال هست و همه خوششان ميآيد.

نگاه کردن مرا کنترول نکن/چون با حال هست و همه عاشق آنند.

رقصيدن مرا کنترول نکن....

اگر دوست داريد ويديو کلیپ اين ترانه را ميتوانيد در اينجا ببينيد


 
 
دوست قديمی من
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤
 

سالهاست که با هم دوستيم.از همان روز اول که ديدمش فهميدم که دوستان خوبی برای همديگر خواهيم بود.سرانجام٫اين چيز ها فهميدنش خيلی هم دشوار نيست.هرگز چيزی را ازش پنهان نکردم.در همه اشکها و لبخند هايم شريک بوده.در شاديها و غمهايم من را همراهی کرده.

گاهگاهی مياد به خونه من.گاهی انگار کارهای جالبتری داره و مدتی از من خبری نميگيره٫من هم ازش چيزی نمیپرسم که کجا بودی٫چکار ميکردی.

گاهی هم مياد که مدتی پيش من بمونه٫از طرز رفتارش می فهمم که قراره موندگار بشه٫بدون توضيحی٫بدون هماهنگی قبلی.

اعتراف ميکنم که اينجور وقتها٫من را خسته ميکند.گاهی حتا نميتونم تحملش کنم.هر چند که دوست خوبی است٫ولی خوب٫ آدمها عوض ميشويم٫زمانه و اوضاع هم همينطور.

گاهی اصلن دلم نميخواد ببينمش٫اينکه مستقيم به چشمهايم نگاه کنه و بپرسه :چطور هستی؟

اين اواخر با اينکه  سعی ميکنم که ازش دوری کنم٫زياد مياد سراغ من.دلم ميخواد سرش فرياد بزنم و بگم:اوه خاطرات لعنتی٫امروز نميخواهم با تو باشم.

 

پ.ن:امروز شستمين سالروز تولد فردی مرکوری است٫و به همين دليل آهنگ اين پست را به او اختصاص ميدهم.البته هر بهانه ای برای شنيدن صدای او بجاست.


 
 
پريچهر
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۸
 

سرانجام آخرين کتابی را که از ايران آورده بودم ديشب تمام کردم.من هم مانند همه ايرانی هايی که به ايران ميرويم٫يک روز را برای خريد کتاب و بازديد از کتابفروشی های جلوی دانشگاه در نظر گرفته بودم.

يک ليست کوچک از کتابهايی که در باره شان شنيده بودم ولی نخوانده بودم همراه داشتم٫(يکی از آنها لوليتا خوانی ؟ بود که گفتند ممنوع شده و نتونستم پيدا کنم)چند تايی هم دوستم ناهيد به من پيشنهاد کرد.به هر کتابفروشی هم که ميرفتم ٫مانند آنموقع ها از فروشنده ميخواستم که کتابی را به من پيشنهاد کند٫ولی چون وقت نداشتند؟زياد همراهی نکردند٫شايد هم من ديگر گيرايی آنموقع ها را نداشتم.يادم مياد پيشتر ها وقتی از فروشنده ای اين درخواست را ميکردم٫نصف کتابهای قفسه را بيرون ميکشيد و يکساعت توضيح ميداد.تازه يک چيز ديگر هم يادم مياد٫هر وقت سر قراری زود می رسيدم٫کتابخانه ای آن دور و بر ها پيدا ميکردم و با يک تير دو نشان ميزدم٫هم از گرما و سرما و شيرين زبانی رهگذران در امان بودم و هم کتابی ميخريدم.

برگرديم به فروردين ۸۵ ٫ميگفتم که کتاب فروش ها زياد تحويلم نگرفتند٫ولی در يکی از آنها٫که چند فروشنده داشت و قاطی خريداران ميگشتند و کمکشان ميکردند٫خودش از من پرسيد که چه نوع کتابی ميخواهم.

گفتم آخرين کتابی که خودتون خونديد و خوشتون اومده را به من بدهيد. مرا به يک نگاه شيرين و لبخندی شيرينتر مهمان کرد٫و چند تا کتاب از قفسه ها بيرون کشيد و به من داد.از بين آنها همين آخرين کتابی را که خوندم انتخاب کردم٫به اسم پريچهر نوشته م.مودب پور چاپ بيستم.

فکر کردم که کتابی که بيست بار تجديد چاپ شده بايد کتابستان باشد.البته دوست ندارم تو سر مال بزنم ها!ولی همچين هم استثنايی نبود.

البته خواندنش آسان بود از آنهايی که در مترو و ترن ميشه خوند٫با داستانی که براحتی ميشد پايان آنرا گمانه زنی کرد٫بدون هيجان و سورپرايز.با اينحال از شخصيت هومن خوشم اومد و بيشتر از يکبار من را خنداند.من هم که هميشه دنبال يک لقمه خنده هستم و بخاطر حرفهای با نمکی که هومن ميزد٫ارزش حمل و نقلش را داشت.

آه راستی در همين جا از آن آقای فروشنده بخاطر معرفی کتاب و آن لبخند شيرينش تشکر ميکنم.


 
 
بحث های هميشيگی و بی خطر
نویسنده : زیتا - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٤
 

هميشه از بحث های بانمک و خنثی که در آن هيچکس برنده و بازنده نيست خوشم اومده.اين ايميل را يکی از دوستان برايم فرستاده.اميدوارم ترجمه آن به فارسی چيزی از جذابيت آن کم نکند.

                                      يک داستان جادويی مدرن

روزی زنی در حال بازی گلف بود٫آنچنان محکم شوت ميکند که توپش به درون يک جنگل نزديک می افتد٫وقتی برای آوردن توپش به جنگل ميرود٫ موشی را ميبيند که در تله ای گرفتار شده.

موش به زن پيشنهاد ميکند که او را آزاد کند و او در عوض ۳ آرزوی او را بر آورده ميکند.

زن مدرن که از موش نميترسد٫میپذيرد و موش را از تله آزاد ميکند.

موش پس از آزادی به زن ميگويد:فراموش کردم که بگويم اين کار تبصره ای هم دارد و بايد بدانی هر چی که برای خودت ميخواهی برآورده ميشود٫ولی همسرت صاحب ده برابر آن ميشود.

زن میپذيرد و به عنوان اولين آرزويش از موش جادوگر ميخواهد که او را به زيباترين زن جهان تبديل کند.

موش ميگويد توجه داشته باش که همسرت هم تبديل به زيباترين مرد جهان خواهد شد.و همه زنان بدنبالش خواهند بود.

زن ميگويد عيبی ندارد٫چون من هم زيباترين زن جهان هستم٫او به کسی جز به من نگاه نخواهد کرد.

و زن داستان ما تبديل میشود به زيباترين زن دنيا.

برای دومين آرزويش ميخواهد که ثروتمندترين زن دنيا بشود.

موش ميگويد:يادت باشد که همسرت هم تبديل به پولدارترين مرد جهان خواهد شد ولی ده برابر تو ثروت خواهد داشت.

زن ميگويد.عيبی ندارد٫چون چيزی که من دارم مال همسرم هست و هر چه هم که او دارد مال من خواهد بود.

پس زن ميشود پولدارترين زن دنيا.

موش جادوگر میپرسد:خوب حالا برای سومين آرزوی خودت چی ميخواهی؟

زن ميگويد.ميخواهم  يک سکته خفيف قلبی بکنم.

پايين رفتيم ماست بود٫بالا رفتيم دوغ بود٫زن داستان ما  با هوشترين٫ زيباترين و پولدارترين بيوه جهان بود.

 


 
 
فروشگاه ابنترنتی
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱
 

داریم به آخر تعطیلات تابستانی نزدیک میشویم و در برنامه های تلویزیونی حرف از دپرسیون پس از تعطیلات و برگشت به روتین و زندگی روزانه هست و آمار مرگ و میر در جاده ها و مقایسه آن با سالهای پیش.

از اول ماه جولای  اسپانيا٫برای پيشگيری از تصادفات و وادار کردن مردم به رعايت قوانين رانندگی٫سيستم گواهينامه با امتياز را تصويب کرد.يعنی به همه دارندگان گواهينانه رانندگی٫پنجاه امتياز داد که با هر خلاف رانندگی و متناسب با اهميت آن٫علاوه بر جريمه نقدی٫چند امتيار منفی هم ميگيرد.اگر کسی زودتر از يکسال آن پنجاه امتياز را از دست بدهد٫ گواهينامه اش را هم برای مدت ۳ سال از دست ميدهد.

البته هميشه کسانی هستند که با پرداخت پول٫قوانين را دور ميزنند و با پررويی به ديگران و جامعه ميخندند.در اين مورد هم راهی پيدا کرده اند٫چون شنيدم که در اينترنت* امتياز* ميفروشند.يعنی  کسی که خلاف رانندگی نکرده٫يا خلاف کرده ولی توسط پليس يا رادارها ديده نشده و هنوز امتياز زيادی از دست نداده آنرا به ديگران  ميفروشد.حالا اينکه چطور  اين تغيير و تحول انجام ميشود و امکان پذير است٫نميدام.

ميدانيد چی؟اصلن نميخواهم بدانم.به اندازه کافی در دنيا بی شرم وجود دارد٫نيازی نيست که شما و من به ليست آنها اضافه شويم.