نگاهی از دور

انتقام زنانه
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۸
 

اين مطلب را دوستی برايم ايميل کرده.ترجمه اش را اينجا ميگذارم٫به خواندش می ارزد.

دختر جوانی از مکزيک برای يک ماموريت اداری چند ماهه به أرژانتين منتقل ميشود.پس از دو ماه٫نامه ای از نامزد مکزيکی خود دريافت ميکند٫به اين مضمون:

لورا-ی عزيز٫ متاسفانه ديگر نميتوانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم.و بايد بگويم که در اين مدت ده بار به تو خيانت کرده ام و ميدانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع هستيم.من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برايم  پس بفرست.

                                                                با عشق:روبرت

دختر جوان رنجيده خاطر از رفتار مرد٫از همه همکاران و دوستانش ميخواهد که عکسی از نامزد٫برادر٫پسر عمو٫پسر دايی ...خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که ۵۶ تا بودند با عکس روبرت٫نامزد بی وفايش٫در يک پاکت گذاشته و همراه يادداشتی برايش پست ميکند٫به اين مضمون:

روبرت عزيز٫مرا ببخش٫اما هر چه فکر کردم قيافه ترا بياد نياوردم٫لطفن عکس خودت را از ميان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان.

نتيجه اخلاقی ۱-حتا اگر شکست خوردی٫دشمن را دلشاد نکن.

نتيجه اخلاقی ۲-قوی باش٫حتا اگر دردناک باشد٫عشق را گدايی نکن.

 نتيجه اخلاقی ۳-حالا شما بفرماييد


 
 
قوی و حساس
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٢
 

به اين آهنگ گوش کنيد.اسمش هست دوستت دارم.فلامينکو ناب هست.

من قوی هستم.منظورم از نظر روحی است.نه اينکه ناراحت باشم٫که آنرا ضرورتی برای بقا در اين زمانه ای که زندگی ميکنيم ميدانم.اما در پشت اين شخصيت قوی و بردبار که از مشکلات نمی ترسد که رشد ميکند٫ناخودآگاه يا به ضرورت٫مسووليت ها را میپذيرد و هرگز گله ای هم ندارد٫کسی پنهان شده که در عين حال بشدت حساس است.و گاهی دلش ميخواهد که ديگران لوسش کنند٫بگويند که برايشان مهم هستم و چرا نه!که زندگی بدون من برايشان زيبا نيست و تعارفاتی از اين دست که به زندگی روزمره هرکسی معنی ميدهد.

ميدانيد آدم به هر چيزی در زندگی عادت ميکند٫حتا به چيزهای با ارزش دور و برش و کم کم ديگر آنها را نمی بيند.شايد هم ديگر چندان با ارزش نيستند؟

شما چطور هستيد؟به چيزهای با ارزش زندگيتان٫تنها بخاطر اينکه ميدانيد مال خودتان هست٫بی توجه هستيد؟

يادم باشد که يک روزی از همين روزها٫به کسی بگويم که  دوستش دارم.


 
 
فوايد تنها زندگی کردن
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
 

۱-با هيچ کس بگو مگو نميکنی.

۲-همه تختخواب مال خودته٫فرقی نميکنه که کدوم طرف را ترجيح ميدی٫راست يا چپ.

۳-هر کانال تلويزيون را که بخوای می بينی و کنترول از راه دور تلويزيون تنها مال خودته.

۴ـلازم نيست به کسی توضيح بدی چرا دير به خانه رسيدی.

۵-درجه کولر يا شوفاژ را  هر انداره که دلت خواست کم و زياد ميکنی.

۶-لازم نيست خودت را خوشحال و سرحال نشان بدی٫در حاليکه اصلن حالش را نداری.

۷-اگر چيزی را پيدا نميکنی٫بخاطر اينه که يادت رفته کجا گذاشتی٫نه اينکه کسی جايش را عوض کرده.

۸-اگر دلت نخواست ميتونی يک هفته تمام آشپزی نکنی و غذای سرد بخوری.

۹-تنها رندگی کردن يعنی استقلال-استقلال-استقلال٫هرچند همراه با خودخواهی.ولی فکر نميکنيد گاهی کمی خودخواهی لازمست.

ميدانم که شما هم ميتوانيد چيزهای ديگری در فوايد تنها زندگی کردن به اين ليست اضافه کنيد٫بفرماييد...


 
 
روز من
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٤
 

امروز روز تولد من است.از همه کسانی که به من شادباش گفتند ممنونم.اين هم مدرک که تولدم بوده.انگار از وقتی که به ايران رفتم خيلی شجاع شدم.حالا ميدانيد چه کسی با شما گپ ميزند.

پ.ن.اين حامد ميگه من زشت هستم.مردم شوکه ميشن.پس تنها عکس کیک را ميگذارم.


 
 
عادت!
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠
 

هنوز به دور بودن از ايران عادت نکرده ام.گويی در اين بيست سال هنور متوجه اين واقعيت نشده بودم و تازه پس از سفر و بازگشت دارم اين جدايی را حس ميکنم.شايد هم در آن زمان آنقدر عصبانی و سرخورده بودم که هيچ احساسی نداشتم!!يا آن چنان از موفقيت در بدست آوردن آن چيزی که ميخواستم و تلاش در شروعی تازه غرق بودم که از دست دادن مهر عزيزان٫ نديدن صورتهای مهربانشان٫بزرگ شدن کوچولوهای فاميل٫نشنيدن شيرين زبانيهايشان٫جشنهای تولد و نامزدی و ازدواج و يا همدردی در غمها و دردها را اينطور که حالا حس ميکنم٫حس نکرده بودم.اوه شايد هم همان داستان عادت باشد.چند روز ديگر همه چيز بحالت عادی بر ميگردد و دوباره از جشنهای اسپانيا حرف ميزنم...البته اگر اين دوتا بچه بگذارند و هر روز از تاريخ سفر بعدی به ايران با من وارد معامله و جر و بحث نشوند.


 
 
بازگشت
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

از سفر برگشتم.از سفری کوتاه به ميهن.نميدانم از چه بگويم.از کودکانی که پس از بيست سال٫ زنان و مردانی جوان شده بودند٫از خيابان هايی که ديگر تقريبن نمی شناختم يا از قيمت اجناس و خدمات که با قيمت های موجود در اسپانيا پهلو ميزد٫شصت نفر به پيشوازم آمده بودند و به ازای هر نفر٫ سه بوسه٫ صد و هشتاد بوسه گرفتم و بوسه دادم.پيشتر ها٫دو بوسه ای بوديم٫مگر نه؟من مرتب چارقد-م را مرتب ميکردم که نا فرمانی ميکرد.پسرم و دخترم حيرت زده به اشکهای من و ديگران نگاه ميکردند و با شرم و گيجی از آغوش اين به آن ميرفتند و بوسه ها را جواب ميدادند.من با آن مانتو و روسری و صورت بی آرايش٫درست مانند خدمتکاران سالهای نوجوانی-ام بودم.اگر بخواهم دو چيز برجسته از همه سفرم را نام ببرم٫يکی آرايش کامل دختران جوان و ديگری کار کردن کودکان و مردان سالمند در خيابان ها ميباشد. خواهرم همه روزها را برايمان برنامه ريزی کرده بود.چون پنجشنبه به تهران رسيديم و تا دير وقت همه بيدار بوديم٫فردايش يعنی جمعه را برای استراحت ما در نظر گرفته بود و اين تنها روزی بود که از برنامه او پيروی نکردم و ساعت هشت صبح بيدار شدم و با برادرم و بچه هايمان به کوه رفتيم.همه از اين تصميم من تعجب کردند و مادرم خواست که مرا منصرف کند٫پدرم گفت:خانم٫ آنموقع که دختر خانه بود در اين مورد زياد موفق نبودی٫حالا ميخواهی دوباره امتحانش کنی؟

صبح شنبه به آرايشگاهی که خواهرم از پيش وقت گرفته بود رفتيم و پس از چهار ساعت و پرداخت هشتاد هراز تومان برای يک مش مو و بقول خود آنها٫های لايت٫با کله ای متفاوت و روسری کوچکتری به خانه برگشتيم.با ديدن من همه گفتند٫حالا شدی يک خانم ايرانی٫با آن مو ها و صورت شسته شده٫خيلی اروپايی شده بودی.

روزهای ديگر به مهمانی و خريد و ديد و بازديد گذشت.تنها برای صبحانه در خانه بوديم.با اين همه توانستم گريزی ۳ روزه به شمال داشته باشم و اگرچه بخاطر پيشروی آب در ساحل٫همه جا پر از تخته سنگهای بزرگ بود و حسرت قدم زدن با پای برهنه در ساحل شنی٫بدلم ماند٫ولی به هر حال موفق شدم تکه ای ساحل شنی پيدا کنم و پاهايم را در آن فرو کردم...

انتظار نداشتيد که همه جزييات سفر را بنويسم؟