نگاهی از دور

ايران و سنگال و مسلمانی
نویسنده : زیتا - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
 

تازه از سفر چند ماهه اش به سنگال، به مادرید برگشته بود.در باره قرارداد جدیدی که اسپانیا برای استخدام نیروی کار سنگالی با کشورش بسته میپرسم.

میگوید:أره بدنیست،ولی نمیدانم چرا دارد اینها* را به کشورشان بر میگرداند؟

میگویم:خوب برای اینکه قوانین را برای رعایت کردن آن درست میکنند و ورود بدون رویه و غیر قانونی برای مهاجر و کشور مهمان،هر دو مضر هست،کسی که غیر قانونی وارد میشود،همیشه کار غیر قانونی هم میکند،مالیات نمیدهد،کارفرما هم برایش بیمه پرداخت نمیکند،و در نهایت بی قانونی رواج پیدا میکند و میشود مانند کشور تو ومن.

میگوید و میگویم.....

میگوید:این چیز ها درد ما را دوا نمیکند،تنها راه نجات کشورهای فقیر از وضع کنونی اینست که کشورهای پولدار،به ما کمک مالی کنند.

میگویم:چرا باید کاسه گدایی بدست بگیریم؟مگر در سنگال منابع طبیعی کم دارید و نمیتوانید غذایتان را از زمین های خودتان بدست بیاورید...

فکری میکند و میگوید:راستش درست میگویی،ولی این سیاستمداران فاسد نمیگذارند چیزی بدست مردم برسد.سران کشور ما در تجملات غرقند،برو بیایشان حتا از سران کشور ثروتمندی مانند ایران هم بیشتر است.....

اما تو چرا این حرف را میزنی؟کشور خودت ایران،که بهترین کشور است، به ما خیلی کمک مالی میکند.

میگویم:چه کمک هایی یه سنگال کرده و چرا؟

میگوید:مثلن،اتوبوسرانی شهری را به ما هدیه کرده،کارخانه ماشین سازی درست کرده...

میگویم.چرا؟

میگوید:خوب ما هم مسلمان هستیم....و سنگال تنها کشوری است که همچنان از ایران در سازمانهای بین المللی حمایت میکند..

میگویم:آها!!!

میدانی که رانندگان اتوبوس های شهری در ایران،بخاطر تقاضای اضافه حقوق،چه به سرشان آمده و هنوز چندتایی از آنها در زندان هستند؟تازه مسلمان هم هستند...

و اگر ایران بخاطر هم دین بودن،به شما کمک میکنند،چرا از اروپا انتظار کمک دارید؟ و اروپا که نیاز ندارد شما در جوامع بین المللی از انها پشتیبانی کنید،تا به شما باج بدهد.

تازه تو خودت که برای حل مشکلات مهاجران کشورت در اسپانیا کار میکنی،میبینی که با این همه امکانات و بودجه و نیرو،تا این وضع بی رویه ادامه دارد،همیشه کسانی خواهند بود که برای رساندن مهاجر به کشور های دیگر،تجارت خواهند کرد،حتا به قیمت مرگ این بخت برگشته ها. پس شاید بهترین راه همین استخدام نیروی کار در کشور  اصلی باشد،که با قرارداد کارشان به کشورهای دیگر بروند،چند ماه و چند سالی کار کنند و به کشور خودشان برگردند.


*معمولن اگر پلیس ساحلی،قایق و یا کشتی هایی که مهاجرین را به سواحل اسپانیا میرسانند،شناسایی کنند،آنها را پس از چند روز،پس از مداوا و رسیدگی روحی و جسمی به کشور اصلی برمیگردانند،البته کار مشکل و پیچیده ای هست و کشور های مطبوع آنها از شناسایی و پذیرفتن آنها خودداری میکنند.در هفته گدشته هم ماجرای یکی از همین کشتی هاMARINE 1  با بیش از ۲۰۰ نفر که ناخدا آنها را در وسط ناکجا آبادی رها کرده بوده...صفحات روزنامه ها پر کرده بود.


 
 
ترس
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٢
 

دوستی میگفت که ۳ جور ترس در رندگی وجود دارد.

۱-ترس های سوسکی:که به قدمت بشریت و خود زندگی هست،ترس های بی آزار که، بهت حمله نمیکنند.ولی حالت را بهم میزنند،سرو صدا نمیکنند،ولی ترا میترسانند.میشه بدون دردسر و مشکلات آنچنانی، بهشون غالب شد.

۲-ترس های شیر-ی:که تنها صدای نزدیک شدن و حمله اش،هر با شهامتی را میترساند،درنده ،سنگین،خطرناک و دردناک هستند،و نمیشود به آسانی با آن مقابله کرد.گاهی در خانه ات،کشیک میدهند و نمیگذارند که از آن بیرون بیایی.

۳-ترس های ارواح:این دوستم میگفت،که اینجور ترسها ار همه انواع دیگر بدتر است،برای اینکه تماینده و معنای کلمه هستند.چون داخل مغز ما لانه میکنند،در حالیکه وجود خارجی ندارند(مثل حسادت).درد و رنجی که میتوانیم حتا آنرا خودمان اختراع کنیم که سد خوشبختی ما بشوند.

نمیدانم که این تءوری تا چه حد درست است و آیا باید توسط دانشمندان روانشناسی بررسی شود یا نه.اما فکر میکنم که انواع بیشتری از ترس وجود داشته باشد.

میدانید همین دیشب خودم با یک نوع  آن مواجه شدم که در هیچکدام ار این ۳ تیپ نمیگنجید.


 
 
آفسايد
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
 

شنبه رفتيم سينما.که خوب، خبر مهمی نيست،ولی فيلم ايرانی بود،که بنظر من خبر مهمی هست.ديدن يک فيلم به زبان مادری در يک کشور ديگر،دست کم در اسپانيا،چيزی نيست که برايت زياد اتفاق بيفتد.

فيلم آفسايد از جعفر پناهی که برنده جايزه بهترين هنرپيشه زن فستيوال خيخون ۲۰۰۶  اسپانيا هم شده.البته جايزه ای هم از فسبيوال برلين گرفته.

چند سال پيش هم فيلم دايره را در همين سينما ديده بودم،يک سينمای کوچک،با ۵ سالن نمايش. هرکدام با گنجايش ۸۰ تا ۱۰۰ نفر. و معمولن فيلمهای خوب و غير تجاری را به نمايش ميگذارد و مشتريهای خاص خودش را دارد.کوچک بودن سالن  نمايش باعث ميشد که محيط خيلی خودمونی باشه،انگار در سالن خانه اتُ با گروهی از دوستانت به تماشای فيلمی نشسته ای. پيش از شروع فيلم شنيدم که تماشاچيان در باره جعفر پناهی و فيلم دايره-اش حرف ميزنند،متوجه حضور ايرانی ديگری نشدم،شايد هم بودند و طبق معمول ما ايرانی ها،خودشان را پنهان کرده بودند.

فکر ميکنم که همه شما اين فيلم را ديده باشيد و لازم نباشد در موردش حرفی بزنم،ولی ميتونم بگم که از اينکه به واقغيت نزديک بود خوشم اومد،اگرچه از ديدن آن مينی بوس کهنه و توالت های کثيف و قديمی، خيلی پيش دوستام و پسرم،خجالت کشيدم.فکر ميکنم همان توالت هايی بودند که در زمان شاه ساخته شده بوده و در تمام اين سالها رنگ تعمير و تجديد بخودش نديده باشه،اگر مسوولان منتظر اجازه هستند،من از طرف سازنده آنها به ايشان اجازه ميدهم که آنزا تعمير کنند،مگر اينکه بخواهند بعنوان آثار باستانی حفظش کنند.

ببينيد که ميخواستم در باره فيلم بنويسم و اين غيرت ميهن پرستی من را به کجا برد.

حالا چند نکته ای که من را جلب کرد.

۱-وقتی که در اواسط فيلم،پس از أنهمه شوق و تلاش دختران برای ديدن فوتبال در استاديوم،و آنهمه مشکلات و وضعيت جهان سومی،برای اولين بار و تنها در يک زمان کوتاه،دوربين از فاصله بين ميله های آهنين،ناگهان فضا و زمين بازی را با تمام شکوه و عظمت آن نشان ميدهد،خيلی زيباست. و تماشاچيان با گفتن يک اوه تحسين آميز،واکنش نشان دادند.

۲-وقتی آن سرباز ترک،حرف يکی از دختر ها  را که ميگفت:

من خودم در تبريز ديدم که در سينما،دختر ها و پسر ها در کنار هم نشسته بودند و خواهر و برادر هم نبودند.نمی يذيرفت و اصرار داشت

که اينطور نيست و آنها حتمن خواهر و برادر يا پدر و دختر بوده اند،من را به ياد يکی از دوستان تبريری ام انداخت

 که هميشه از قهرمانی هايش در تبرير داستانها ميگفت و سرانجام هم ميگفت،البته اون دختر ها خودشون تبريزی نبودند،مال شهر های ديگه هستند که در تبربز زندگی ميکنند،و من هم هميشه ميگفتم،

آره ميدونم همه دخترای تبريزی رشتی هستند..

۳-پسرم پس از پايان فيلم گفت: من وقتی اون سرکار مشهدی حرف ميزد،هيچ نميفهميدم و مجبور بودم،زير نويس آنرا بخوانم. البته خود من هم خيلی خوب نميفهميدم،ولی از لهجه زيبا و بازی زيباترش لذت بردم.

۴-من عادت به بلند نويسی ندارم،پس بطور خلاصه بگم که فيلم خوب و جالبی است،آفرين به هنرمندان ايرانی که با وجود آنهمه محدوديت،ميتوانند با فيلمی ساده،بدون اغراق و تجهيزات و هزينه های نجومی،تماشاچی خارجی را تا قلب مشکلات زن ايرانی پيش ببرند،و نشان بدهد که زن ايرانی تسليم نميشود و اگر در مقايسه با زنان،  ديگر کشورهای منطقه و جهان سوم،دارای حق و حقوقی( هر چند ناچيز) هست،روزانه جنگيده است.

اگر فيلم آفسايد را نديده ايد،حتمن ببينيد.


 
 
نگاهی از گوشه چشم
نویسنده : زیتا - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
 

 

راست راستش،دستش را گذاشت روی باسنم،نزديک بود که بزنم تو گوشش،که سيل جمعيت از کنار کليسا گذشت،و ديدم که او با احترام علامت صليب کشيد.فکر کردم:ببين که بچه خوبی است و شايد قصدی نداشته و يا از اون آدمهايی است که دست راستش از دست چپش خبر ندارد که چکار ميکند.

سعی کردم که از جمعيت جدا بشم و سوار اتوبوس شوم، چون يکی اين است که بخواهی رفتار مردم را توجيه کنی و يکی اين که اجازه بدهی که ازت استفاده کنند.

ولی جمعيت زيادی ميخواستند سوار شوند و بقيه را بطرف داخل هول ميداند،و همين باعث شد که او بيشتر بتواند به من نرديک شود.تازه جرات کرد که دوباره دستش را روی باسنم بگدارد و حتا نوازشم کند.

من عصبی شده بودم،او هم همينطور.

از کنار کليسای ديگری رد شديم،ولی اون حتا متوجه هم نشد و تنها دستش را به صورتش برد که عرقش را خشک کند.

از گوشه چشم نگاهش کردم و طوری رفتار کردم که انگار متوجه کارهای او نيستم، نکند فکر کند که دارد خوشم می آيد.

نميتونستم حرکتی بکنم و داشت اعصابم خرد ميشد،تصميم گرفتم خودم را با اوضاع وفق بدم و من هم دستم را گذاشتم روی باسن او.

پس از چند لحظه تعداد ديگری سوار شدند  و آنهايی که پياده ميشدند،من را به بيرون هل دادند.

حالا متاسفم که چقدر زود از دستش دادم،چون در کيفش تنها هفت هزار و چهارصد پزو(واحد پول مکزيک)بود،فکرش را بکن در يک ملاقات خصوصی،چقدر بيشتر ميتوانستم ازش کش بروم.

 آدم مهربان و گيجی بنظر می آمد.

Luisa Valenzuela


 
 
بلوغ زن در اسپانيا
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢
 

در ۲۱ ژانويه ۱۹۷۵ ميلادی،يعنی يک بهمن ۱۳۵۴ شمسی(تنها ۳۲  سال پيش)طبق قانون جديدی،زن اسپانيايی،رسمن و عملن،به سن قانونی ميرسد.

چون تا آنزمان(دوره فرانکو)زن اسپانيايی مانند کودکان نا بالغ و زير سن قانونی،برای باز کردن يک حساب پس انداز،يا دريافت حقوق خودش از بانک،نياز به اجازه کتبی از همسرش داشت...

از آن زمان تا کنون زن اسپانيايی راه زيادی را پيموده و راهی طولانی تا برابری شرایط زندگی و کاری با مردان،در پیش دارد.چون در سال گدشته ۶۴ زن بدست همسران سابق یا کنونی خود به قتل رسیدند و درست دیروز،در سی و دومین سالگرد این قانون،اولین زن قربانی خشونت خانوادگی،در سال میلادی جدید،به ثبت رسید.زنی ۴۱ ساله با یک فرزند که چند ماه پیش از همسرش جدا شده بود، و از همان موقع  مورد تهدید و آزار همسر قبلی اش بوده،ولی متاسفانه مانند بیشتر زنهای دنیا،تنها تحمل میکند و این تجاوز به حقوق اولیه خودش،که یک زندگی آرام و بدون خشونت باشد را به پلیس گزارش نمیدهد و سرانجام هم قربانی همین سکوت خود میشود.
میدانم، تا زمانی که ما زنان در بند زندان افکار و ترسهای خود هستیم،ترس از قضاوت های دیگران،آینده،مسایل مادی...قربانی آسانی برای مردسالاران هستیم،اما قوانینی از این دست همیشه کمکی خواهد بود برای رهایی زن از حیوانات مرد نما.
سالهاست که یاد گرفتم نمازم را انفرادی بخوانم و پشت هیچ دسته و گروه و حزبی سینه نزنم،اما خدایش بیامرزد کسی را که پایه گذار همین آزادی نسبی زنان ،خیلی پیشتر از ۱۳۵۴ در ایران شد.