نگاهی از دور

وارث بی نظر
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
 

در ۳روز گذشته دو خبر جالب شنيدم که به نوعی به هم ارتباط دارند و فکر کردم شايد برای شما هم خوش آيند باشد.

۱-آنتونيو،يک رفتگر بازنشسته شهر سانتاندر اسپانيا،پس ار سالها کار در شهرداری، که ميگويند خيلی با جديت و با علاقه هم کار ميکرده،چند روز پيش،مبلغ دويست و هشتاد هزار يورو،که همه پس انداز زندگيش بوده/را به شهر خودش هديه ميکند و از آقای شهردار ميخواهد که اين پول را برای زيبا سازی سانتاندر استفاده کند.

۲-يکی از نجبای پرتغال،همين ديروز فوت ميکند،او که هميشه تنها زندگی ميکرده و هيچ وارثی هم نداشته برای اينکه اموالش پس ار مرگش به وزارت دارايی نرسد،تصميم ميگيرد که آنرا بين ديگران تقسيم کند،پس، ار روی راهنمای تلفن،بطور شانسی،۶۰ نفر را انتخاب ميکند و وصيت نامه اش را مينويسد.ديروز  وکيلش با آن ۶۰ نفر تماس ميگيرد و ميگويد که فلان مبلغ ار آقای X به شما ارث رسيده،آنها که حتا اسم او را نشنيده بودند،فکر ميکردند که نوعی شوخی يا کلاهبرداری است،و ميخواهند که به اين وسيله آنها را تطميع کنند و بفريبند.

حالا من ميخاهم،يک اطلاعيه خوب و زيبا تهيه کنم و در اينترنت بگذارم،به اين مضمون:

با کمال ميل و بدون هيچ چشمداشتی،خودم را برای  کسانی که وارثی ندارند،پيشنهاد ميکنم.اين خدمت را تنها برای شادی روح بی ورثه ها ميکنم و منظور ديگری ندارم.

حالا شما اگر متن خوبی داريد برايم بنويسيد،ولی يادتان باشد که رو دست من بلند نشويد و خودتان را کانديد نکنيد.


 
 
کلمه و سکوت
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
 

                                   

در نوشته های قديمی مردم رودخانه يوکن،علامتی که برای کلمه  و گرسنگی بکار ميبرند،يکسان است.

اما کلماتی وجود دارند که منشا  آنها در نياز و گرسنگی به گفتن، نيست،بلکه ريشه در نياز به دروغگويی، و ميل به داغان کردن حوصله شنونده دارد.

شايد برای همين باشد که گاهی، کلمه،ميل دارد که در سکوت تغذيه کند.

    Eduardo Galeano   

پ.ن:چند کامنت اول باعث شد بفهمم که برگردان من خيلی ضعيف و نارسا هست و سعی ميکنم آنرا خودمونی ترجمه کنم:

خيلی ها با اينکه حرفی برای گفتن ندارند،اما زياد حرف ميزنند.و نه برای اينست که ميل به برقراری ارتباط داشته باشند،بلکه نيار دارند که دروغ بگويند و اعصاب شنونده را خرد کنند،به همين دليل گروهی که حرفی برای گفتن دارند،ترجيح ميدهند سکوت کنند. 


 
 
برنامه من برای آينده
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
 

در اسپانيا رسم هست که پيش از تحويل سال يا پس از تعطيلات تابستانی،همه ليستی از هدف ها و کارهايی که ميخواهند در سال جديد انجام بدهند،تهيه ميکنند .اين ليست ميتونه شامل،ترک سيگار،ياد گرفتن يک زبان يا کم کردن چند کيلو اضافه وزن ناقابل و غيره باشه و متناسب با اراده شخص و سختی اهداف،پس از چند روز يا چند هفته،فراموش ميشه،تا سال آينده که روز از نو و روزی از نو.

من هم ليستی تهيه کردم که اينجا ميگذارم که بتونيد به موقع مچم بگيريد و اراده مرا اندازه بگيريد.

تصميم دارم اين x کيلو اضافه را از دست بدم.

کمتر پای اين مونيتور بنشينم.

حتا يک بار هم عصبانی نشم.

ياد بگيرم طوری بخندم که حتا يک چين هم در ده سال آينده به صورتم اضافه نشود،چون خنديدن را هر روز تمرين ميکنم.

و از همه مهمتر،از امسال خيال دارم،بجای اضافه کردن به سنم،هر بار يکسال کم کنم،يعنی در ارديبهشت آينده ميشم ۴۸ ساله.

فکر ميکنيد بتونم موفق بشم؟

 


 
 
بازی اينترنتی(يلدا)
نویسنده : زیتا - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
 

قهوه چی عزيز از من خواسته که در بازی يلدا شرکت کنم.کمی دو دل بودم،يکی اينکه ،من معمولن در بلاگم زياد از خودم حرف ميزنم و نميدونم  چه چيز ديگری  ميتونم اضافه کنم و ديگر اينکه شب يلدا گذشته،ولی از طرفی يلدا اسم قشنگی برای  هر بازی-ای هست و به هر حال شايد رازهای!نگفته من سيکو آناليزی برای خودم باشد.

۱-با اينکه از نظر توانايی هوشی و فيزيکی اعتماد بنفس عجيبی بخودم دارم،آنقدر که در ۴۹ سالگی شروع به يادگيری پاتيناژ روی يخ و رقص(در سالن) کرده ام،ولی بشدت خجالتی هستم و در باز کردن سر صحبت با ديگران بايد با خودم کلنجار بروم.

۲-يکی از بزرگترين آرزوهايم اينست که روزی بتوانم بچه ای را به فرزندی بپذيرم.

۳-از بيماری عزيزانم،بيش از اينکه غمگين شوم،عصبانی ميشوم.بطور کلی در برابر هر مشکلی همين روحيه را دارم و شايد همين باعث ميشود که بجای غصه خوردن و نا اميدی،با تمام پتانسيلی که عصبانيت ايجاد ميکند،به فکر راه حل باشم.

۴-مانند هر متولد ارديبهشت-ی در تصميم گيری خيلی کند هستم و از تغيیرات ناگهانی خوشم نمياد،اما اگر پس از کلی سبک و سنگين کردن،تصميمی بگيرم،امکان ندارد آنرا رها کنم.

۵-از بد قولی و وقت نشناسی،اصلن خوشم نمی آيد.

 

خوب حالا بايد طبق قوانين بازی،۵ نفر را برای ادامه بازی دعوت کنم،شايد اين قسمت مشکل بازی باشد،البته خيلی از دوستانم از طرف ساير دوستان دعوت شده اند و من اعترافات دوستانه آنها را خوانده ام و عده ای هم هنوز وارد بازی نشده اند و درست نيست که دعوت را تکرار کنم.بنا براين از  کسانی که کمتر ميدانم  يعنی  آقای ممیزی،  سميرا ، هلوع ،  دختر شرقی ، دست نوشته های يک روحانی  و کاموا نيوز ميخوام که بازی را ادامه بدهند.البته این بازی نیازی به دعوت نداره و همه میتونند شرکت کنند،تنها برای این گذاشته شده که هر کسی آنرا دست کم به ۵ نفر بشناساند.پس حالا هر کسی که میشناسد،اگر دوست داشت ،به ما بپیوند،خوش حال میشویم.

ترانه ای که میشنوید از James Brown است و  I feel good   نام دارد و حتمن میدانید که دو روز پیش در ۷۳ سالگی از این دنیا رفت.اگرچه یک Bad boy  بود،ولی صدای خیلی خوبی داشت.


 
 
کريسمس
نویسنده : زیتا - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱
 

 
امروز آخرين خريد هايم را کردم،رفتم آرايشگاه،تازگيها اين موهای سفيد کنار شقيقه ام،رابطه من و آرايشگرم را خيلی نزديک کرده اند.بعد از ظهر هم با بچه های کلاس رقص قرار داشتيم که با خانم معلم-مون بريم و چيزی بنوشيم،دوربينم را نبردم که بتونم با خيال راحت از جمع لذت ببرم*.جای شما خالی بود.فردا بايد کمی خونه را گردگيری کنم.و کمی از تدارکات شام** يکشنبه را که کوکتل ميگو برای پيش غذا،کباب گوسفند با سبزيجات،برای غذای اصلی و تورون(شيرينی مخصوص کريسمس)برای دسر خواهد بود،روبراه ميکنم که خود يکشنبه کار زيادی نداشته باشم.فلور هم که در اسپانيا تنهاست،شام را با ما ميخورد.

اين تقريبن برنامه ای است که همه خانواده های اسپانيايی در اين روز ها انجام ميدن،من هم که هویتم را از دست داده ام همين کار ها را ميکنم.

*معمولن چند روز پيش از کريسمس و سال نو،کارمندان ادارات و شرکت ها در يک رستوران يا بار برای خوردن غذا يا يک نوشيدنی دور هم جمع ميشوند و اين روزها را به هم شادباش ميگويند،گاهی هدايايی هم رد و بدل ميشود و يا رييس شرکت صورت حساب را پرداخت ميکند.

در بيشتر شرکت ها،رييس شرکت،سبد هايی که حاوی گل،ميوه ، شيرينی و نوشيدنی های مخصوص اين روزها هست به همه کارمندان هديه ميکند،گاهی اين سبد ها بيش از پانصد يورو ارزش دارد و ميتواند شامل عطر،خاويار،ميگو و شامپاين باشد.البته اين بجز عيدی رسمی و اجباری که معادل يک ماه حقوق است ميباشد.

**شام کریسمس را معمولن در خانه بزرگ فامیل و دور هم میخورند و پس از مراسم شام و رد و بدل هدایا،جوانتر ها با دوستان خودشان برای رقص و هر چه که بعد پیش بیاید از جمع خانواده جدا میشوند.

ترانه ای که  ميشنويد peses en el rio ،ماهی ها در رودخانه،  نام دارد که در روز های کريسمس ميخوانند.