نگاهی از دور

قانون ضد تنباکو
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٥
 

ديروز در اسپانيا قانون ضد تنباکو تصويب شد که از اول ژانويه ۲۰۰۶ به اجرا گذاشته ميشود٫که در آن کشيدن سيگار در اماکن عمومی ممنوع شده است.البته در حال حاضر هم در خيلی از جاها ممنوع است.مانند اتوبوس٫سينما٫تاکسی...اما از اول ژانويه٫در  ادارات دولتی و خصوصی٫رستورانها٫بانکها ...هم نميشود سيگار کشيد.در رستورانها و ادارات بزرگ٫معمولن٫جايی را برای سيگاری ها در نظر گرفته اند.ولی مشکل در رستورانهای کوچک هست که فضای اضافه برای تخصيص به سيگاری ها ندارند و اگر کشيدن سيگار را ممنوع کنند٫مشتری زيادی را از دست ميدهند.يعنی ار اين به بعد بايد قهوه را در بار(کافه)نوشيد و برای کشيدن سيگار٫به خيابان رفت.يا وقتی برای انجام کاری به اداره ای بروی٫ميبينی که کارمند مربوطه پشت ميزش نيست و رفته در هوای آزاد يک سيگار چاق کند.از حالا کارمندان نه سيگاری٫صدايشان در آمده که چرا در زمانی که ما مشغول کاريم ٫عده ای ميتوانند ميزشان را ترک کرده و دور هم در خيابان يا در بالکن مشغول دود کردن و گپ بشوند.و اگر کسی اين قانون را رعايت نکند٫يک مراجعه کننده يا يک کارمند ميتواندمثلن از رييس شکايت کند.حالا اگر گفتيد محل کار يک کارگر خانه کجاست؟در خانه ديگر!پرسش از اين آسونتر ميشه؟حالا اگر شما سيگاری باشيد٫و کارگر شما در حين نظافت باشد٫يادتان باشد که سيگار نکشيد٫چون ميتواند از شما شکايت کند که حقوق او را رعايت نکرده ايد و سلامتی او را بخطر انداخته ايد.می بينيد زندگی چقدر دشوار است؟


 
 
تولد يک دوست
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٢
 

در اين ۳ سالی که با بلاگ شهر آشنا شدم٫خدا ميداند که چند ساعت پای اين مونيتور نشسته و يا چند صفحه و چند تا پست را خوانده ام.برای کسی مثل من که اگر چيزی برای خواندن نداشته باشد٫خطهای کف دستش را ميخواند٫اين بلاگ شهر٫يک معجزه است.يک مجله بزرگ که هيچ وقت تمام نميشود.بخش هايی از اين مجله را بطور مرتب ميخوانم . هرکدام را به دليلی:نامه های ايرونی٫حسن درويش پور٫زهری٫بيلی ومن٫بلوچ...را بخاطر تفسيرهای متفاوتی که از خبر ميدهند.آرتميس٫شهلا جون٫نی لبک٫سميرا٫دختر شرقی...را بخاطر ديد زنانه شان٫که به من نزديک هستند.اروند٫ميداف... را بخاطر اينکه با دست و دلبازی مرا به حال و گذشته خود ميبرند.هلوع و درد دلهای يک روحانی... را بخاطر ديد متفاوتی که از دنيا و ماورای دنيا داريم.همينطور بقيه دوستانی که أدرسشان ديوار خانه ام را زينت کرده اند٫هر کدام بدلیلی مرا پای مونيتور مينشانند.روز ۲۵ آذر اما٫سالروز تولد يکی از همين دوستانم هست که نميدانم خودش را بيشتر دوست دارم يا کامنتهای شاد و مناسبی را که برای ديگران و من مينويسد.او خيلی جوان هست٫از خانواده ای روحانی ميايد و در قم رندگی ميکند.طبيعی است که باورهای مذهبی قوی داشته باشد٫ولی نه تنها فناتيک نيست٫که درجه تولرانس او بيست است٫انتقاد را میپذيزد٫اگر اشتباهی بکند بدون عذر و بهانه٫اعتراف ميکند(اين نسل رو به انقراض هست)  پس : 

                                    تولدت مبارک حامد عزيز


 
 
کابوس شيرين
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۸
 

امروز٫يعنی همين حالا و در اين لحظه و با اين حال و هوايی که دارم٫ميتونم بگم که کابوس را به رويا٫ترجيح ميدم.رويا ها تموم ميشن و از اون بالا پرت ميشی پايين.چند روز پيش يک تلفن از ايران٫من را به رويا برد٫يک رويای ۳ روزه.اما تمام شد٫بيدار شدم٫شايد هم خودم را گول ميزدم٫نميدانم٫تنها ميدونم که از برزگ شدن خوشم نمياد٫دوست دارم گاهی بچه(بخوان ساده لوح)باشم.

کابوس اما٫اگر تموم بشه٫خوب تموم ميشه ديگه.يک نفس عميق  از سرخوشی  ميکشی٫غلتی ميزنی و راحت ميخوابی.اما وقتی که رويا تموم ميشه٫چکار ميکنی؟کاش از اول نبود.


 
 
من و قولم
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢
 

ميگن مرد و قولش٫و کدام زنی از مرد بد قول تر است که من باشم؟من هم در پست پيشين قول دادم که در باره کمکهای دولت به مهاجرين بنويسم و اين سری پست ها را به پايان ببرم.البته بازهم در باره نوجوانان بی سرپرست زير ۱۸ سال مينويسم (که اگر آگاهی کامل نداشته باشم٫اطلاعات کافی دارم).

پليس معمولن به کودکان و نوجوانانی که در خيابان پرسه ميزنند٫ بخصوص در ساعاتی که بايد در مدرسه باشند يا دير وقت شب٫نزديک ميشود و خيلی ملايم و دوستانه٫سر صحبت را باز ميکند و کارت شناسايی آنها را ميخواهد٫اگر خانه و سرپرستی دارند٫با آنها تماس ميگيرد و پيشنهاد ميکند که بيشتر مواظب فرزندان خود باشند.و اگر کسی را ندارند (که خود نشان دهنده کسب روزی از راههای غير قانونی است)شهرداری سرپرستی آنها را بعهده ميگيرد و صرفنظر از اينکه اسپانيايی يا خارجی هستند٫تا زمانی که تحصيل ميکنند٫تحت پوشش قرار ميکيرند و تا امضای اولين کنترات کاری٫آنها را رها نميکنند.باور کنبد که در اين پرورشکاه ها٫خيلی بهتر از بعضی خانواده ها زندگی ميکنند٫گردش آخر هفته با پول تو جيبی٫مسافرت به کنار دريا در تابستان و غيره.اما هميشه هستند کسانی که نميتوانند خودشان را با محيط وفق دهند و ديگرانی که ميخواهند بدون تحصيل و کار و زحمت٫زود پولدار شوند و برای اينکار بايد در خيابان بود و کار غير قانونی کرد.پس در پرورشگاه بند نميشوند و فرار ميکنند.پليس دوباره آنها را به پرورشگاه بر ميگرداند و آنها دوباره فرار ميکنند تا اينکه در حين دزدی دستگير شوند.آنوقت حداکثر ۳ روز در کلانتری٫حبس ميشوند و سپس آزاد ميشوند تا روز محاکمه برسد و تا آن روز اين ماجرا بارها تکرار ميشود.تازه پس از محاکمه به يک خوابگاه ميروند که درست مانند يک ويلای بزرگ است با روانپزشک و مددکاران اجتماعی فراوان٫که در همين چند سال گذشته ۵ نفر از مددکاران(مرد و زن)بدست اين نوجوانان کشته شده اند.حالا چرا همه اين قاتل ها مراکشی بوده اند٫حرف ديگری است.خودم بارها با اين مددکاران و نو جوانان گپ زده ام(دوستانه و غير رسمی)شايد باور نکنيد که يکی از مددکاران ميگفت*ما گاهی از جيب خودمان٫به اين بچه ها پول ميدهيم که برای خرج آن پول٫بيرون و بروند و ساير بچه ها و خودمان بتوانيم نفسی بکشيم.خيلی از اين مددکاران دچار دپرسيون روحی شده اند و يا استعفا داده اند٫چون مورد آزار روحی و فيزيکی از طرف اين نوجوانان قرار دارند.وقتی کمی بزرگتر ميشوند٫آنها را به خانه های گروهی ۴ يا ۵ نفره ميفرستند تا کمکم با زندگی مستقل خو بگيرند٫آشپزی کنند٫خريد خانه را انجام بدهند٫لباس هايشان را اطو کنند٫برای انجام اين کارهای شخصی پول مختصری هم دريافت ميکنند و به هرحال هميشه تحت نظر مددکاران هستند.اگر اهل درس خواندن نيستند٫به مدارس فنی فرستاده ميشوند تا نجاری يا آشپزی ...را آموزش ببينند.روزی از يک پسر ۱۵ ساله که در حين دزدی دستگير شده بود٫پرسيدم:*چرا دزدی ميکنی٫تو که به چيزی نياز نداری٫پول تو جيبی-ای که تو ميگيری از پول تو جيبی پسرم بيشتر است٫چرا آرام درست را نميخوانی٫که بعد بتوانی راحت اينجا زندگی کنی...*

گفت:*اين لباسها که اينها برای ما ميخرند٫بدرد نميخورد٫بايد ساعت ۱۰ شب در خوابگاه باشيم٫اين پول تو جيبی خيلی کم است ...*

گفتم:*چرا اين لباس ها و اين شرايط٫برای خود بچه های اسپانيايی٫رومانی٫اکوادوری٫آفريقايی و غيره و غيره که با تو در بکجا زندگی ميکنند٫خوب است و تنها برای شما مراکشی ها نا کافی و بد است؟*

گفت:* من بايد برای خانواده ام پول بفرستم٫برادرم ۸ فرزند دارد ...*

گفتم:*آخر پسرم٫تو که ۱۵ سال داری٫نميتوانی مسوول دو خانواده باشی٫چرا بجای تو بدر يا برادرت به اسپانيا نيامد که بتواند اينجا کار بکند و برايتان پول بفرستد؟وقتی يک نفر مانند تو٫پولی را که من يکماه برای درآوردن آن زحمت کشيده ام٫می دزدد٫فـکر ميکند که بچه من نياز به لباس و غذا ندارد؟..

بگذريم از اينکه اين گروه هميشه سرتا پا نايک پوشيده اند و روزهای شنبه٫بيش از صد يورو در دیسکوتکها خرج ميکنند.در پايان دوست دارم اضافه کنم که همه حرف من اينست که نبايد هيچکس را بدون محاکمه محکوم کرد٫خيلی از ما از روی همدردی و ضعيف نوازی٫بدون اينکه حرف طرف مقابل(فرانسه با ساير کشورهای مهاجر پذير) را شنيده باشيم٫آنها را محکوم کرديم.و بايد بپذيريم که يک کشور آزاد و دمکرات به معنی برابری امکانات مالی٫برای همه نيست٫بل برابری فرصتها است.يعنی اينکه من مهاجر بتوانم همان شغل يا کسب را انتخاب کنم که شهروند اصلی آن کشور.توفيق در زندگی و کار و تحصيل به درستی وهوش و پشتکار من داشته باشد نه به مليت من.و برای تاييد حرفم که در اسپانيا بطور نسبی اين شرايط فراهم است٫بايد بگويم که در تمام اين سالها تنها يک نوجوان ايرانی را در اين گروه ديدم.


 
 
روز های مادريد
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٤
 

يش از هر چيزی بايد يادآوری کنم که نيمی از عمرم را در مهاجرت گذرانده ام.پس با نفس مهاجرت نميتوانم مخالف باشم٫اما خشونت٫سو-استفاده٫ و بی احترامی به قانون را در همه اشکال آن٫ رد ميکنم.اولين تجربه من با مهاجر بزه کار به هفت سال پيش بر ميگردد.برای پياده روی به پارک نزديک خانه امretiro رفته بودم که منطقه ايست توريستی و پر از هتلهای بزرگ و کوچک.ساعت ۷ بعد از ظهر بود و من با قدمهای تند در حال بازگشت به خانه بودم که ناگهان در صد قدمی جلوتر متوجه يک گروه پنج٫شش نفری شدم.در لحظه اول معلوم نبود که در حال شوخی هستند با دعوا٫حتا نميشد فهميد که همه پسر هستند يا نه.اما در مجموع حالت عادی نداشت.بنظرم ناخودآگاه قدمهايم کند شد و انگار چشمهايم بصورت اسلو مورشن٫معلومات را به مغزم ميداد.چون چند ثانيه طول کشيد که فهميدم که ۳ پسر جوان٫دستها و پاهای يک نفر را گرفته اند و درهوا معلق نگهداشته اند(درست مثل وقتی که بچه کوچکی را در هوا مانند ننو تاب ميدهيم)و يک نفر ديگر به اصطلاح دارد لختش ميکند.با نا باوری نگاهی به دور و برم انداختم٫ديگرانی هم بودند که با دهان باز ٫مانند من تماشاچی بودند.دوباره به آن صحنه نگاه کردم و متوجه يک دحتر کوچک اندام که بنظر چينی يا ژاپنی می آمد شدم که در يک قدمی آن گروه ايستاده بود و مثل بچه ها گريه ميکرد و پاهايش را بزمين ميکوبيد٫انگار روی شن داغ ايستاده باشد.نميدانم که همه اين چيزها در ۵ ثانيه طول کشيد يا ۱۰ ثانيه٫ که صدای فرياد تعجب و اعتراض مردم شنيدم ولی هيچکس به کمکشان نرفت.ناخودآگاه من با صدای بلند و به عربی٫در حاليکه بطرفشان ميدويدم گفتم*نه٫ولش کن٫دزدها ولش کنيد*پسری که دستهای دخترک را در هوا نگهداشته بود٫سرش را برگرداند و چيزی به عربی گفت که نفهميدم .پيش از رسيدن ما کار شان تمام شده بود٫و دخترک را مانند يک بسته روی زمين رها کردند.بعد فهميديم که سرس بر اثر همان ضربه شکسته و کمی هم خونريزی کرده.وقتی أن چهار دزد با کيف و دوربين و نميدانم چه چيز ديگری٫مثل باد از بغل گوش ما تماشاچيان فرار کردند٫دخترک دوم که گريه ميکرد٫بيهوش بزمين افتاد.همه اين ماجرا که درست روبروی يک کافه بار٫پر از مشتری رخ داد٫ ۳۰ ثانيه هم طول نکشيد.به دختری که سرش شکسته بود کمک کردم که بنشيند٫دو نفر هم به دختر دوم کمک ميکردند که بهوش بيايد.در اين لحظه چند مشتری و يک گارسون ار کافه بيرون آمدند.وقتی چشمم به گارسون افتاد٫مانند مادری که بچه اش را باز خواست ميکند٫سرش داد زدم*پس تا حالا کجا بودی؟چرا نيامدی کمکشان کنی؟.نگاهی به من کرد وگفت*هموطن های تو بودند ديگه!گفتم من ايرانی هستم و گردن بندم را که نقشه ايران دارد و رويش هم نوشته ايران٫بعنوان مدرک نشانش دادم.آقای گارسون که دستش مانند من خونی شده بود٫دستش را به بهانه عذر خواهی به شانه ام کشيد و تميزش کرد.يک نفر به پليس زنگ زد و اعلام کرد که با آمبولانس دارند می آيند.حالا يک گروه بزرگ دور دو دختر که ژاپنی بودند جمع شده ايم٫و آنها مرتب به انگلیسی تشکر ميکنند.همين موقع دو رهگذر جوان مراکشی٫در حين عبور نگاهی به جمع ما ميکنند.مردم بدون اينکه از جايشان تکان بخورند٫به آن دو نفر اعتراض ميکنند٫گويی ميخواهند اين دو نفر جوابگوی٫جرم آن چهار دزد باشند.در چشم بهم زدنی٫أن دو رهگذر مراکشی٫کمربند هايشان را باز ميکنند و در هوا ميچرخانند و کرکری خوان همه را به چالش ميخوانند*اگر ...داريد بياييد جلو...*همه همچنان بی حرکت ميمانند و صدا ها آهسته ميشود٫آنها همچنان فحش ميدهند.با ياس و به عربی ميگويم*برويد ديگر٫چه ميخواهيد آخر؟*به اسپانيايی جواب ميدهد*تو خفه شو لبنانی...*(شايد لهجه عربی من به لبنانی نزديک باشد)در نهايت با شنيدن آژير ماشين پليس که نزديک ميشد٫ميروند.يکی از خانمها با بهت زدگی٫انگار با خودش حرف ميزند گفت*دو تايی از پس همه ما بر آمدند!*.نميدانم بعد ها چند بار ديگر شاهد صحنه های کم و بيش مشابه اين ماجرا بوده ام٫ولی بدليل عادت یا هر چيز ديگر٫دخالت مستقيم نکردم ولی وارد برنامه کمک به اینتگراسيون مهاجران در جامعه شدم.در ضمن بايد بگويم که از ۳ سال پيش٫اين جور دزدی در روز روشن٫خيلی کم شده و بصورت کيف زنی و جيب بری با استفاده از غافلگيری قربانی٫انجام ميشود.در پست بعدی٫از کمکهای دولت به مهاجرين و بطور کلی بچه های بی سرپرست٫مينويسم