نگاهی از دور

انقلاب و عشق
نویسنده : زیتا - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٤
 

نزديک به ۹ ماه است که از انقلاب نارنجی که زندگی را در اوکراين عوض کرد٫ميگذرد.نتيجه آن انقلاب اما بسيار شگفت انگيز است.اينرا يکی از مقامهای بلند پايه دولت جديد اوکراين ميگويد.چون نرخ زاد و ولد در اين کشور بطور چشمگيری افزايش يافته.يعنی آن هيجان انقلابی باعث شد که مردم خيلی مهربان بشوند٫اين مهربانی حتا به زن و شوهرها هم رسيد!و حالا پس از ۹ ماه٫کار و بار دکتران و بيمارستان ها٫سکه شده.او اضافه ميکند که در اين کشور ۵۰ ميليون نفری٫امسال سی هزار بچه٫بيش از سال پيش متولد شده اند.اگر انقلاب نارنجی که زير پای حکومت پيشين را جارو کرد و اپوزيسيون طرفدار الحاق به جامعه اروپا را٫بر سر کار آورد٫هنوز نتوانسته ميوه اقتصادی به بار آورد٫نگران نباشيد که ميوه های عشق و خوش بينی آن به بار نشسته.

نميدانم که ربطی به موضوع دارد يا نه؟ولی دوست دارم اضافه کنم:

که روزی يک زن جوان که خيلی دوست داشت ازدواج کند و موفق نميشد٫يک آگهی شوهريابی در روزنامه محلی ميدهد.روز بعد سيصد نامه دريافت ميکند٫نامه ها از زنانی بود که شوهر خودشان را به او تقديم ميکردند.


 
 
نيروی خواستن
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧
 

خواستن توانستن است؟چند بار اين جمله را شنيده ايم و شايد حتا خودمان به ديگران گفته باشيم؟اما براستی آنرا باور داريم؟شده پروژه ای را شروع کنيم و مهمتر اينکه٫ آنرا به پايان ببريم که حتا خود مارا به تعجب وادارد؟...به هر حال بد نيست که با دون(آقای)خوستو آشنا بشويم.

اين آقای خوشرو و ساده٫شايد با اراده ترين آدمی باشد که کره زمين بخودش ديده باشد.در جوانی بعنوان راهب در کليسا مشغول به خدمت ميشود ولی در سال ۱۹۶۰ بدليل ابتلا به سل و خطر اشاعه آن به ديگر راهبان٫ناچار به ترک کليسا ميشود.اما هدف و خواسته اش را که خدمت به کليسا و خدا بود نمی تواند رها کند٫پس از در ديگر وارد ميشود که راههای رسيدن به هدف٫بسيار است.اما اين مرد کوچک اندام شايد٫ عجيب ترين راه را انتخاب کرد.تنها چيزی که داشت چند تکه زمين بود که از پدر به ارث برده بود و تصميم ميگيرد که يک کاته درال(يک کليسای بزرگ...)آنهم با دست خودش در يکی از ۳ قطعه زمين ارثی بسازد و امروز که نزديک به ۴۵ سال از آن روز ميگذرد هنوز کاملن تمام نشده در سالهای اول کسی به او کمک نمی کرد.۲ قطعه زمين ديگر را می فروشد و خرج کاته درال ميکند.در اين راه از باقيمانده مصالحی که ديگران دور می ريختند استفاده ميکرد.بعد ها گاهگاهی کسانی بطور داوطلب چند روزی کمکش ميکنند و گاهی هم شرکتی ساختمانی چند روزی وسيله ای به او قرض ميدهد.هنوز هم در ۸۲ سالگی روزی ده ساعت کار ميکند.اگر ميخواهيد در اين باره بيشتر بدانيد ميتوانيد به اينجا برويد.

نميدانم ساختن يک کليسا يکی از راههای رسيدن به خدا باشد يا نه٫من اما اگر اين نيروی اراده آهنی را داشتم٫که ندارم٫يک خانه برای مادران جوان بيکار و بی پول ميساختم که برای گذران زندگی خود و فرزندش ناچار نباشد هر توهين و زجری را بخودش روا داشته بدارد.ولی شناختن دون خوستو٫بی شک ميتواند راهی باشد برای شناختن انسان٫که يک تنه٫توانايی ساختن يک کاته درال را دارد.حالا اگر بخواهيم همه٫دست در دست هم بيندازيم چه ها که نميتوانيم بسازيم! 


 
 
طنز
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٩
 

ميگن وقتی آزادی بيان نباشد٫مردم حرف شان را در قالب جوک و کنايه و طنز می زنند.چه در غرب باشد٫چه در شرق.و گاهی راهی نمی ماند بجز خنديدن به گرفتاريها و بازی روزگار.دوستی از کشور پرو٫جوک زيز را برايم فرستاده٫ميدانم که شبيه آنرا شنيده ايد٫ولی بدنيست با درد دل مردم کشورهای ديگر هم آشنا شويم.مينويسد:

آقای تولهدو٫رييس جمهور فعلی پرو ميميرد.و به برزخ منتقل ميشود تا تکليفش روشن شود٫يکی از کارکنان برزخ او را به اتاقی راهنمايی ميکند که پر از ساعت بود.آقای رييس نگاهی به ساعت ها می اندازد و ميبيند که زير هر کدام نام يک کشور نوشته شده ولی اين ساعت ها٫هر کدام با يک سرعت خاص خود کار ميکنند٫يعنی عقربه های بعضی از ساعتها تند ميچرخد و در مورد بعضی از کشورها٫بسيار کند حرکت ميکند.از يکی از فرشتگان که از کنارش عبور ميکرده٫با تعجب دليل اين تفاوت را میپرسد.فرشته با مهربانی پاسخ ميدهد:خدا با اين ساعت ها٫درجه فساد مالی دنيا را ميسنجد.مثلن آنکه خيلی آهسته حرکت ميکند٫مربوط به کشور سويس است.آقای رييس متوجه ميشود که درست است٫عقربه ساعت کشورهايی مانند بلژيک يا آلمان کند است . مال برزيل و آرژانتين و غيره خيلی تند حرکت ميکنند.ولی هرچه نگاه ميکند٫اسم پرو را نمی بيند.با خوشحالی ميگويد٫مثل اينکه در پرو-ی من اصلن هيچگونه فسادی وجود ندارد٫چون ساعتش را در اينجا نميبينم٫فرشته با تبسمی جواب ميدهد٫آه٫ساعت پرو را٫چون خيلی تند ميچرخد٫بجای پنکه سقفی در اتاق خودمان٫نصب کرده ايم!


 
 
فرهنگ آفريقايی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳
 

شايد پيشتر گفته باشم که محل کار من در مرکز شهر است.با بيش از ۴۲٪ مهاجر.و هر روز با مهاجرين آسيايی٫آمريکايی٫عرب و آفريقايی و غيره سر و کار دارم.هر کدام با فرهنگ و رسم و رسوم خاص خودش.زندگی و کار در منطقه ای با اين همه مهاجر٫باعث ميشود که از کمتر چيزی تعجب کنی.با اين همه بايد اعتراف کنم٫گاهی تفاوت رفتارهاآنقدر زياد است که باعث شگفتی و تعجب ميشود.حالا اينکه بهتر است يا بدتر،بستگی به ذوق و سليقه شخص دارد.مثلن چندی پيش٫رييس جمهور سنگال برای ديداری رسمی به مادريد آمده بود و در برنامه اش قرار بود با مردم سنگال مقيم اسپانيا هم ديداری داشته باشد.از چند روز پيش از آن٫همه خودشان را برای اين ديدارآماده ميکردند.لباس ها به خشکشويی برده ميشد٫کفش نو خريداری ميشد و غيره.يکی از دوستان سنگالی به من پيشنهاد کرد که من هم با آنها بروم.اول کمی بهانه آوردم،که نه،که ميخواهد با مردم کشور خودش ديدار کند و ...گفتند:تو هم يک پا سنگالی هستي! و غيره..من هم که بدم نمی آمد بروم.بخصوص که سالها پيش در جشن استقلال کويت(پيش از حمله عراق به کويت) در سفارت آن کشور در يکی از کشورهای عربی شرکت کرده بودم و تجربه جالبی بود.به هرحال ما هم به اصطلاح٫لباس پلوخوری مان را پوشيديم و با يک گروه سنگالی به طرف هتل(پالاس)محل اقامت رييس جمهور راه افتاديم.چون پنج نفرمان در يک تاکسی جا نميشديم٫با مترو رفتيم.حالا اينکه ديدن من با يک وجب و نيم قد در ميان ۵ سنگالی دو در دو٫خودش از ديدن هر سيرکی خنده دار تر بود٫بماند.طبق سابقه ذهنی خودم٫فکر ميکردم که رييس جمهور در يک جايی آن بالا ها مينشيند يا می ايستد و از دور سری تکان ميدهد و با چند نفر دور و بريهايش چند کلمه حرف ميزند و ميرود٫اما کاملن اشتباه ميکردم.چون مجلس براستی ساده و خودمانی بود٫از فروشنده سی-دی های غير قانونی در خيابان گرفته تا صاحب رستوران و از کنسول و سفير گرفته تا کل فروشی بغل محل کار من٫همه با هم يکسان رفتار ميکردند.دست رييس جمهور را ميگرفتند و به کناری ميکشيدند و حرف ميزدند.باور کنيد اگر روز پيش٫رييس جمهور را در تلويزيون نديده بودم٫و نميشناختم٫فکر ميکردم که دارند با من شوخی ميکنند.حالا اگر روزی روزگاری٫آقای احمدی نژاد به مادريد بيايند٫حتمن به ديدار ايشان ميروم و شباهت ها و تضادها را برايتان گزارش ميکنم.