نگاهی از دور

بازی سرنوشت؟
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٩
 

در بمب گذاری های مادريد٫در يازده مارس دوهزار و چهار ميلادی٫صد و نود و دو نفر٫از يازده کشور دنيا٫کشته شدند.يکی از آنها٫دختر ده ساله ای از مراکش(مغرب)بود.بدليل مغربی بودن تروريستها و برای اينکه در جامعه٫ايجاد نفرت و بدبينی به مهاجرين عرب نشود در تمام کانالهای تلويزيونی٫با خانواده اين دختر کوچولو مصاحبه ها کردند و حتا همين چند ماه پيش که سالگرد آن کشتارها بود٫فيلم کوتاهی از زندگی آنها همراه با مصاحبه جديدی پخش کردند.که مادر آن دختر مغربی٫از رنج يکساله اش ميگفت و در تمام دقايق مصاحبه٫همسر آن زن٫يعنی ناپدری دختر کشته شده در بمبگذاريها٫در کنارش با چهره ای ثابت و ساکت٫نشسته بود و بدون آنکه نيم نگاهی به دوربين بکند٫برای خودش چای ميريخت و مينوشيد.درست مانند سياهی لشکر در يک فيلم٫که در چايخانه ای فيلمبرداری ميشود.زن ميگفت که تروريست ها انسان نيستند٫مسلمان واقعی نيستند٫اسلام دين رحمت و بخشش است٫اينان٫نام اسلام را خراب ميکنند٫و من در عجب از اينکه يک خانواده مغربی چرا بجای٫گريه کردن و برسر کوفتن و جيغ و داد راه انداختن٫اين چنين آرام٫سالگرد کشته شدن نوگلش را برگزار ميکند و تنها يکبار اشک در چشمهای زن جمع شد و بس؟!از مرد انتظار گريه نداشتم که پدر واقعی دختر نبود ولی سخنرانی مادر!بس عجيب بود.دست کم برای کسانی که عزاداری عربها را ديده باشند.معما چند روز پيش حل شد.چون آن (ناپدر) را که در سالگرد مرگ آن همه بيگناه٫در کمال آرامش چای مينوشيد٫بعلت همکاری و فراری دادن تروريستها٫دستگير کردند.در باره آن مادر نميدانم چه بگويم٫ميگويد که از فعاليت های شوهرش بيخبر است ولی اطمينان دارد که اشتباهی شده است و بيگناه است!بخاطر خودش اميدوارم که راست بگويد.


 
 
يک مرد
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۳
 

چشهايم را می بندم و آقای گنجی را ميبينم که لاغر  و از نظر جسمانی بسيار ضعيف شده است.حتا ديدن آنهمه رنج آسان نيست.چشمهايم را باز ميکنم و باز اين آقای گنجی است که می بينم٫با بلوز تيره روی تخت کوچکی با بالش سفيد و گلدار٫آما عجيب بزرگ و قوی است.ياد داستان<يک مرد> از اوريانا فالاچی می افتم.از خودم میپرسم٫چند نفر مانند آقای گنجی در يک قرن بدنيا ميآيند؟چند نفر مانند گاندی در تاريخ پيدا ميشوند؟.چطور کسانی ميتوانند٫آنقدر سنگدل و کوچک باشند که برای پيشبرد اهداف خود٫ديگران را به ماموريت مرگ و کشتار بفرستند و در يک آن رندگی دهها و صدها نفر را در عراق يا مادريد٫در بيروت يا لندن بگيرند؟و در عوض چگونه يک نفر ميتواند آنقدر بزرگ باشد که برای احقاق حقوق ديگران٫تنها از زندگی خودش مايه بگذارد؟ و لحظه به لحظه و گام به گام٫با اگاهی تمام به سوی مرگ برود؟..کسانی مانند آقای گنجی در مبارزه ای يک تنه و نابرابر٫معلوم است که لاغر ميشوند.ولی هر لحظه بزرگ و بزرگتر ميشوند.آنقدر بزرگ که هنوز در زندان٫از مرزهای يک کشور عبور ميکنند.آقای گنجی...چه ميگويم!؟بزرگان را نيازی به لقب و عنوان و زيور نيست.گنجی يک آزاده هست.انسان را همين يک صفت بس.


 
 
سان فرمين
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٦
 

ديگر ميشود گفت که اين بلاگشهر٫طوفان را پشت سر گذاشته و خوشبختانه همه چيز به روال قبل از انتخابات برگشته.در آن روزها گاهی در شناخت دوستان قديمی٫دچار مشکل ميشدم.حالا که همه به روش قبلی برگشته اند٫من هم مانند آن روزهای پيش از طوفان٫در باره يکی از جشن های اسپانيا مينويسم٫نکند فکر ميکرديد که تمام شده بودند؟!به اطلاع ميرسانم که نه.و اين يکی را حتمن شما هم کم و بيش٫ميشناسيد.چون شايد معروفترين جشن در اسپانيا باشد و اين شهرت جهانی را مديون ارنست همينگوی است که در کتاب خورشيد هم طلوع ميکند٫از اين جشن و مراسم آن ميگويد.اين جشن در روز هفتم از ماه هفتم ميلادی٫يعنی جولای به مدت يک هفته برگزار ميشود و دراين يک هفته٫هر روز مردان شهر و توريست های بی کله٫سرتا پا سفيد میپوشند و دستمال قرمزی به گردن بسته و شش گاو را از محل نگهداری آنان تا ميدان گاو بازی که تنها ۸۰۰ متر فاصله دارد٫همراهی ميکنند.در اين مسير هشتصد متری٫ که گاهی بعلت ازدحام مردم و گيج شدن گاوها٫ده دقيقه طول ميکشد٫معلوم نيست که گاوها مردم را تعقيب ميکنند يا بر عکس.هر روز عصر هم٫معروفترين و بهترين گاو باز ها٫در ميدان گاو بازی با آنها ميجنگند و شب ها هم طبق معمول همه جشنها٫به رقص و پايکوبی میپردازند.اگر دوست داريد در اين جشن شرکت کنيد٫بايد زود چمدانتان را ببنديد و راه بيفتيد٫چون فردا هفت جولای است و اولين روز جشن.اين هم عکسی از جشن سان فرمين.

اين چند تا را هم از اينجا ببينيد.


 
 
اسپرانزا و رافايل
نویسنده : زیتا - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٧
 

يکسال و نيم پيش درست در گرماگرم جنگ عراق و آمريکا٫انتخابات شهرداری در مادريد برگزار شد.که در طی آن پس از ماهها٫مبارزات سخت و شفاف٫ تمام برنامه های نامزد ها٫تا آخرين جزييات آن٫توسط ديگر رقبا٫مورد نقد قرار گرفت.بطوری که همه شهروندان مادريد و حومه ميدانستند که اگر٫کانديد حزب مردم( اسپرانزا٫ خانمی حدودن ۵۰ ساله) انتخاب شود٫مثلن مترو در چه جهتی٫ادامه خاهد يافت و يا اگر کانديد حزب سوسياليست(رافايل٫ آقايی ۳۶ ساله) انتخاب شود٫چند کيلومتر بزرگراه در چه جهاتی خاهد ساخت و اينکه هر کدام خيال دارند از چه محلی بودجه آنرا تامين کنند.از پيش بگم که خانم اسپرانزا از حزب مردم مورد علاقه من بود که اگرچه آرای بيشتری کسب کرده بود ولی به اکثريت کافی نرسيده بود.نفر دوم با تفاوت نسبتن زياد٫رافايل يعنی٫همان آقای جوان بود٫و از اينجا داستان ما شروع ميشود.چون رافايل با بقيه احزاب که بدليل٫حمايت حزب مردم از آمريکا٫رابطه خوبی با حزب حاکم به رهبری آقای ازنار نداشتند٫هماهنگ ميکنند و همه با هم ميتوانستند در مجموع٫ با تفاوت يک کرسی برنده شوند.اما درست در روز رای گيری سر ساعت ۹ صبح دو نفر از اعضای حزب سوسيال دمکراتها که بايد به رافايل رای ميدادند٫حضور پيدا نکردند.برنامه رای گيری بطور مستقيم از تلويزيون ملی پخش ميشد٫عضوی از حزب سوسيال٫درخواست ده دقيقه وقت ميکند تا آن دونفر که فکر ميکردند در ترافيک گير کرده اند برسند٫پس از نيم ساعت همه اعضا عصبی شده بودند و هيچکس نميدانست که موضوع از چه قرار است٫با تلفن همراه آن دو نفر(يک مرد و يک زن)تماس ميگيرند.همسران اين دونفر هم اظهار بی اطلاعی ميکنند که کجا هستند و پس از مدتی بحث و حدس و دعوا و نظر٫تصمیم ميگيرند تا پيدا شدن اين دو نفر و شنيدن توضيحات آنها٫جلسه را منحل کنند.روز بعد اين دو نفر در يک جلسه مطبوعاتی شرکت ميکنند و از حزب سوسيال استعفا ميدهند.بازار شايعات داغ داغ ميشود٫يکی ميگويد که حزب مردم اين دو عضو را خريده٫يکی ميگويد٫زمينداران و سرمايه داران بزرگ که نفع خود را در برنامه های اسپرانزا ميديده اند٫آنها را خريده اند و غيره و غيره.سرانجام٫دوباره از اول شروع ميکنند و سخنرانی و تبليغات و رای گيری انجام ميشود و اينبار خانم اسپرانزا رای کافی مياورد.با اينکه دوست ندارم پست طولانی بنويسم(اينبار مرا ببحشيد٫قول ميدهم تکرار نشود)ناچارم نتيجه گيری کنم که در همه انتخابات٫کم يا بيش٫زد وبند و تقلب وجود دارد.گول زدن مردم با عکس های زيباتر٫حرفهای قشنگ تر٫دروغ های بهتر و هزار چيز ديگر از شير مادر حلال تر ميشود.و در همه جای دنيا٫از واترگيت و ترور کندی ها در آمريکا گرفته تا مسموم کردن در اوکرايين٫برای بدست گرفتن قدرت٫همه کار ميکنند.آقای کروبی قهر ميکند٫آقای رفسنجانی گريه ميکند...اين دعوای قدرت بين از ما بهتران است و به ما ربطی ندارد.آنچه که به ما مردم عادی ربط دارد٫اينست که وقتی سوار اسب مراد ميشوند٫بفکر ما مردم باشند که از دسترنج ما است که روی فرش قرمز راه ميروند و بای بای ميکنند