نگاهی از دور

سربازی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱
 

يکی از دوستای اينترنتی از من خواسته اينجا در باره اش چيزی بنويسم.خودم چيز زيادی از او نميدانم.تنها اينکه:در يکی از شهرستانهای ايران زندگی ميکنه٫فعلن به هدفش که ادامه تحصيل و ورود به دانشگاه هست نرسيده٫جوان هست٫آنقدر جوان که در حال گذراندن دوره آموزشی سرباری است.او از دست خودش عصبانی است و خودش را محاکمه و محکوم ميکند که نتوانسته وارد دانشگاه بشود و اينکه غمگين است.آنقدر که گاهی از رفتن و پايان حرف ميزند و من دلم ميگيرد.ميدانم که بجز غم و حسرت دوره پدران خود را خوردن٫يا آرزوی پرواز به دنيای آزاد چيز زيادی برای جوانان در ايران نمانده و هر از گاهی آماری از چند و چون وضع روحی کودکان و جوانان و نه خيلی جوانان در صفحه های خبری ميخانيم.اما پشت هر عدی نامی هست و پشت هر نام چهره ای.و پشت هر چهره ای داستانی٫احساسی٫خانواده ای و حتی دوستی اينترنتی.که نميتواند هضم کند چرا دو سال از مفيدترين عمر يک جوان بايد در سربازی بگذرد.چرا سربازی را حرفه ای نميکنند.هر کس که دوست دارد يا ميخاهد٫بتواند حرفه سربازی را انتخاب کند و حقوق مناست آنرا هم دريافت کند.بخصوص حالا که بيکاری در ايران بيداد ميکند و داوطلب کم نخاهند داشت.


 
 
جشن بهار
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

ساعت دوازده شب دوشنبه(۱۲ آوريل)با روشن کردن سيصد وسی دو هزار چراغ های رنگارنگ برقی که تصوير۳ بادبزن را نشان ميدادند٫جشن آبريل در شهر (سه وی يا)اسپانيا شروع شد.در اسپانيا هر شهری جشن مخصوص خودش را دارد.حتا هر محله ای در تابستان يکهفته را جشن ميگيرد و اين جوری تمام تابستان را مردم در جشن ميگذرانند.اما اين جشن آبريل را من خودم خيلی دوست دارم.شايد بخاطر اين باشد که حال هوا و زيبايی شرقی دارد.اصولن اسپانيا از آن کشورهايی است که از هر داستانی يک جشن ميسازند.و آنر بهانه ای ميکنند برای خوش بودن و جلب توريست و رونق کسب و کار.اين جشن بهار هم که معمولن پس از هفته سوم عيد پاک برگزار ميشود٫ حدود صد و هفتاد سال پيش توسط دو نفر پايه گزاری شد.که چادری در نزديکی شهر برپا کردند تا بتوانند در آن استراحت کنند و به کشاورزان دور و نزديک٫اسب برای کشت و کار بفروشند و زنان کشاورز با آن لباس معروف چين دار و دنباله دارشان و مردان با لباسی که شبيه لباس گاوبازان است برای خريدبه اين بازار کوچک ميرفتند.با بزرگ شدن شهر و زياد شدن خريداران٫فروشندگان هم زياد ميشوند و برای رقابت و نشان دادن قابليت اسب هايشان٫نمايش اسب سواری و گاو بازی به اين خريد و فروش اضافه ميشودو سرانجام امروز از سراسر جهان برای شرکت در اين فستوال رنگ و موسيقی به سويا سرازير ميشوند.شهرداری و مردم شهر در صد ها چادر ار مهمانان پذيرايی ميکنند. هنرمندان تلويزيون و سينما اين هفته را در سويا در کنار مردم ميرقصند و ميخانند و همه سعی ميکنند همان لباس محلی را بپوشند و شايد به اين دليل است که لباس محلی سويا که در ايران به لباس اسپانيايی معروف است تنها لباس سنتی است که رابطه تنگاتنگی با مد روز دارد.اين جشن که يک هفته بطول ميکشد در ساعت دوازده شب يکشنبه با آتش بازی به پايان ميرسد و توريست ها برای سال آينده در هتل ها جا رزرو ميکنند و بخانه هايشان باز ميگردند.در پايان بخاطر اينکه در کلاس درس جغرافيای طبيعی و اجتماعی اين هفته شرکت کرديد٫چشمان زيبای شما را به ديدن عکس زير مهمان ميکنم.اميدوارم که خوشتان بياد.

      


 
 
اسرار عشق
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٧
 

در اين چند روز اخير٫دو خبر روز باعث شد که هر چه بيشتر در کار دل حيران بمانم.يکی داستان عشق پرنس چارلز به کاميلا است که هيچ چيز کمتر از داستانهای عشقی شناخته شده دنيا مثل خسرو شيرين و ليلی و مجنون و غیره و غيره  ندارد.هر چند نه کاميلا آنقدر زيباست که وليعهدی بخاهد تاج و تختش را بخطر بياندازد و نه چارلز از آن شاهزاده هايی است که زنی او را سوار بر اسب سفيد در روياهايش ببيند.ولی هر دو با صبر و سرسختی برای رسيدن بهم جنگيدند و در سن زيبای پنجاه و اندی قرار است روز شنبه با هم ازدواج کنند.در اين سالها نه زيبايی زنی مانند ليدی ديانا٫نه اعتراض ها و مخالفتهای کسی مثل ملکه انگلستان توانست در برابر توانايی عشق و خاسته های دل٫کاری از پيش ببرد.خبر دوم هم٫فوت پاپ ژان پل دوم بود.مردی هشتاد و چهار ساله که نه زيبا بود نه صدا داشت. نه پول داشت نه قدرت سياسی.ولی چه زمانی که زنده بود و چه حالا که مرده است٫پير و جوان و بيشتر جوانان که پيرها٫برای ديدنش ساعتها به انتظار ميمانند٫پول بليط و هزينه سفر را با جان دل ميدهند و بدون هيچ چشمداشتی برای سلامت ويا آرامش روح او دعا ميکنند.همين جوانهايی که ميگن به چيزی اعتقاد ندارند٫از سراسر دنيا يه رم رفته اند که برای آخرين بار او را ببينند.نه کسی به آنها دستور داده نه قول پست و مقامی در کار هست.آنجا چه ميکنند؟چه ميخاهند؟چه چيزی را ميخاهند ثابت کنند؟اينکه در کار عشق٫اجبار و تزویر را راهی نيست٫چه عشق جسمانی و چه روحانی!؟


 
 
هفته مقدس
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٥
 

امسال تعطيلات نوروز با تعطيلات عيد پاک يکی شده و مراسم عيد پاک آنقدر شبيه مراسم عاشورا و تاسوعا هست که ناخودآگاه آدم ياد سالهايی می افته که نوروز با عاشورا همزمان ميشدند.در هفته مقدس يا همان عيد پاک٫مجسمه هايی از مريم مقدس و عيسی مسيح که بر تخت روان نشسته اند و اطرافش پر از گلهای زيبای طبيعی و شمع های يک متری است بر دوش جوانهای قوی هيکل٫از کليسا ها بيرون ميآيد و زنان و مردان معتقد با لباسهای شيک و تيره و گاهی با کلاه های شیپوری و صورت پوشيده در زير نقاب٫همراه با يک باند موسيقی٫ اين تخت روان را همراهی ميکنند و مردم که در دو طرف خيابان به تماشا می ايستند با دست زدنهای ممتد٫هيجان و احترام خودشان را از شکوه و جلال اين رژه نشان ميدهند.عکسی که در زير ميبينيد مربوط به کليسای محله من است که يک تن وزن دارد و ۳۶ نفر آنرا حمل ميکنند.سخترين مرحله حمل اين تخت روانها موقع بيرون آوردن آن از کليسا است که بايد خم شوند و از ده ها پله پايين بيايند تا به خيابان برسند.البته اينکار هميشه بعهده آقايان بوده ولی در سالهای اخير خانمها هم جايی برای خودشان باز کرده اند.و در روز جمعه مقدس(امروز)۱۸ زن مجسمه ای از مريم را که ۷۰۰ کيلو وزن دارد بر دوش گذاشته و در چند خيابان مادريد بگردش در ميآورند.اين مراسم هميشه در سکوت و با وقار زيادی انجام ميشود و تنها دست زدنهای مردم که گويی با هم قرار گذاشته اند اين سکوت را ميشکند.در بعضی از کشورها مثل فيلیپين و چند تايی ديگر٫گروهی اين مراسم را به خودزنی با زنجير تبديل ميکنند و درست مثل بعضی ار ايرانيان و ديگر مسلمانان منطقه آنقدر محکم زنجير ميزنند که تمام پشتشان خونين ميشود و يا معادل قمه زنی٫با ميخ خود را به صليب ميکشند.لازم به گفتن نيست که در اين کشورها هم اينگونه عزاداری ممنوع است.