نگاهی از دور

خرده معلومات
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۸
 

آيا شما ميدانستيد که کسی ممکن است صورتش فلج شود؟يعنی کنترول يک طرف از صورتش را از دست بدهد؟مثلن نتواند چشم چپش را ببندد٫سوت بزند٫ لبش را غنچه کند؟حالا برای چه ميخاهد لبش را غنچه کند بماند.درست مثل کسی که سکته مغزی کرده باشد ولی تنها در ناحيه صورت دچار مشکل ميشود.اول اين توضيح را دادم که نترسيد و بعد بتوانم بگويم که من هفته پيش دچار فلج صورت شدم.اگرچه نميتوانيد مرا ببينيد پس نخاهيد ترسيد٫اما من آنروز صبح که از خواب بيدار شدم و خودم را در آيينه ديدم از خودم ترسيدم!نميتوانستم کف خمير دندان را از دهانم خارج کنم و يا موقع شستن صورت که معمولن چشمها را ميبنديم٫يک چشمم باز ميماند.در يک آن با اينکه از بيدار بودن خودم اطمينان داشتم٫احمقانه از آيينه پرسيدم که آيا خواب ميبينم؟! هرگز زيبا بودن مهمترين هدفم در زندگی نبوده و آرايش کردن را دوست ندارم٫اما اگر نتوانی لبت را غنچه کنی٫آخه به چه دردی ميخوری!؟چند دقيقه ای به آيينه خيره شدم و سعی کردم لپم را باد کنم سوت بزنم يک شمع خيالی را خاموش کنم يا چشمک بزنم٫اما بيفايده بود٫طرف چپ صورتم کاملن ياغی شده بود و از من اطاعت نميکرد٫دو دستگی آنهم در يک وجب صورت؟چه پر رو؟تازه آنهم هنگام خواب٫روز تعطيل٫بگو کودتا!.بنابراين اول خودم تشخيص سکته ناقص دلقکی را روی خودم گذاشتم و رفتم اورژانس٫تا ببينم دکتر ها چه ميگويند.خدا رحم کرد که ليسانس روانشناسی دارم و مرتب خودم دلداری ميدادم.اما خوب خرده معلومات هم مثل خرده پول و خرده حساب باعث درد سره٫و فکر ميکردم بزودی بقيه طرف چپم از کار خاهد افتاد و من در عنفوان جوانی؟ بايد از لذت نوشيدن آب با بطری يا کوکا کولا با قوطی چشم بپوشم.خلاصه کنم٫پس از يک چک آپ کامل٫از دکتر پذيرفتم که اينطور نيست.چون دکتر ميگفت که در ۸۵٪ از موارد يک ويروس باعث فلج صورت ميشود و پس از يک هفته خوب ميشوی و من خرده معلوماتم را برخش ميکشيدم و اصرار ميکردم که نه اين اول يک سکته مغزی است.به هر حال پس از کلی اسکن و نوار و آزمايش٫رضايت دادم که سکته نکرده ام(فعلن)و برگشتم خونه.و چند روزی از اين صفحه جادويی دور بودم البته دلم تاب دوريش را ندارد٫ولی ديدن دنيا با يک چشم؟از من ميشنويد قدر چشمهاتون را بدانيد و پس از خاندن اين متن و البته احوالپرسی از من برويد چند قدمی راه برويد٫يک فنجان چای بنوشيد٫سيگاری روشن کنيد...ولی زود برگرديد.چون تاب دوری از شما را هم ندارم.


 
 
پرشين بلاگ
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۳
 

آی پرشين بلاگ ترا چه ميشود؟وقتی با کسی دست ميدهی٫قراری ميبندی٬بايد به آن احترام بگذاری٫اين الف بای تجارت٫زندگی٫دوستی و ...است.آسانترين راه برای حفظ کار٫کاسبی٫دوستی٫حکومت٫قدرت و...احترام به قول وقراری است که با ديگران گذاشته ايم.اگر به ديگران احترام بگذاريم٫حق و حقوق ديگران را بدهيم٫مشکل زيادی باقی نخاهد ماند.نه لازم است در اکراين کانديدايی را مسموم کرد٫نه در عراق جنگی کرد٫که بدی برود و شايد بدتری بيايد٫نه در اين گوشه کودتايی لازمست و نه در آن گوشه رفرندومی.براستی اگر روزی٫روزگاری در يک جايی در اين کره زمين٫حاکمی٫رييس جمهوری٫شاهی٫خدمتگزاری پيدا بشود که تفاوت دارا و ندار را٫حق بين خودی و غير خودی را به يک دهم برساند(اوه خيلی زياد شد٫يک صدم هم خوب است)ديگر ميتواند تا آخر عمرش راحت حکومت ٫رياست و نميدانم چه٫خدمتگزاری کند و نگران رقيب و مسموم کردن و انقلاب ...غيره نباشد.اما هر چه بيشتر فکر ميکنم کمتر به نتيجه ميرسم.چرا راحترين راه را انتخاب نميکنند؟اگه بلد نيستند برن کنار من خودم همه چيز را روبراه ميکنم.ميگين نميتونم٫امتحان کنيد٫قول ميدم بدتر از اينی که هست نميشه.ميگن از ملا پرسيدند مرکز ثقل زمين کجاست؟گفت:همون جايی که الان خرم را بسته ام:به او اعتراض کردند و پرسيدند از کجا فهميدی؟گفت:چون من ملا هستم و اگه باورم نداری٫اين طناب٫ خودت بردار و متر کن.

راستی پست پيشين را خيلی ناشيانه تموم کردم و اگه پوزش مرا بپذيريد لينکی را که لازم بود اضافه کنم در اينجا ميگذارم.

http://www.antonioburgos.com/antologia/retratos/vald_letra.html.

بعد رویEl Emigrante(Real Audio)با نوک فلش موش تان نوازش کنيد.اسم خاننده هم juanito valderrama است

 


 
 
مهاجر
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٧
 

اين روزها نميدونم چرا بيش از روزهای پيش احساس ميکردم که٫ مهاجر هستم!شايد بخاطر دوری از شما بود.شايد هم بخاطر شنيدن يک آهنگ قديمی اسپانيايی بود که اتفاقی يا نه اين روز ها گوش کردم و مرتب زير لب زمزمه ميکنم.اين شعر سالها پيش که اسپانيش ها مثل ما به همه جا حتا روسيه مهاجرت ميکردند٫گفته شده٫و هفته پيش که کانال يک تلويزيون٬پنجاه آهنگ برگزيده ۵۰ سال اخير اسپانيا را انتخاب ميکرد٫اين آهنگ ۲۳ شد.خاننده اين آهنگ٫کمتر از يکسال است که درگذشته و پسرش که٫او هم خاننده است اين آهنگ را اجرا کرد و گفت هرچند که من از اون روز ها چيزی يادم نيست٫و حالا خودمان مهاجر میپذيريم٫بد نيست گاهگاهی اين آهنگ را که روزی مثل سرود ملی کشورمان بود گوش کنيم٫تا يادمان نرود چه اوضاعی داشتيم.فکر ميکنم تا ترجمه اين شعر را برايتان ننويسم٫کلمات آن دست از سرم برنميدارد.      

                                       مهاجر

بايد تسبيحی بسازم/از دندانهای عاجی تو.تا بتوانم ببوسمش/وقتی از تو دور هستم.

بر دانه های بهشتی آن/که از نرگس است و ياسمن/به نماز خاهم ايستاد که دعايم را مستجاب کند٫آن کسی که در سان خيل آرميده است.

و بدرود اسپانيای عزيزم/که ترا در اعماق روحم جا داده ام/و با آنکه يک مهاجر هستم٫ تا زنده ام فراموشت نميکنم.

وقتی از زادگاهم خارج ميشدم/صورتم را گريه کنان برگرداندم/زيرا که عزيز ترينم را پشت سر ميگذاشتم/و به همراهم٫تمثال سان خيل مقدس را/يک خاطره٫يک غم و تسبيحی از عاج.

و بدرود اسپانيای عزيزم/من يک مهاجر بيچاره هستم/می آورم با خود به اين سرزمين ناشناس/حنجری در سينه ام٫از رنگ و نگار اسپانيا.

 دوست دارم٫با وطنم و با نامزدم/با سان خيل مقدسم و تسبيح قصه هايم/بميرم.

 


 
 
درد دل
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٠
 

پیش از آن که نماینده ای برای بم بسازید، بم را بسازید

به خانه های خراب بم فکر کنید، نه به بمب های خانه خراب کن


 
 
کفاش
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٧
 

راستی آگه يه روزی بتونيد جای کسی باشيد چه کسی را انتخاب میکنيد؟ من به خيلی ها فکر کردم ولی راستش را بخاهيد٫در اين لحظه دوست ندارم جای آقای zapatero(کفاش) رييس دولت اسپانيا باشم.اين طفلی اگه سياستمدار نبود کارش به کجا ميکشيد؟اصلن دستی پول ميده برای خودش و اسپانيا مشکل درست ميکنه.اولين مشکل را پيش از اينکه رييس بشه خريد و پس انداز کرد برای اين روز ها.سال پيش روز ارتش٫که بعنوان رياست حزب سوسياليست ها در کنار خانواده سلطنتی و سران مملکت داشت رژه ارتش اسپانيا و دوستان و متحدينش را تماشا ميکرد يکدفعه به ذهنش می رسه هنگامی که ارتش آمريکا با پرچم آمريکا رد ميشه٫بعنوان اعتراض به جنگ عراق٫ در حالی که همه ايستاده بودند ايشان بنشينند! و درست پس از رد شدن پرچم امريکا به احترام پرچم کشور بعدی بلند شوند(فکر ميکنم ميخاست لج آقای ازنار رييس دولت پيشين٫ که دوست نزديک آقای بوش هست را در بياورد)حالا که از شانس بدش دوباره آقای بوش انتخاب شد مانده چکار کند٫چون هفته پيش که امريکا سفيران کشورهای دوست را دعوت کرده بود برای سفير اسپانيا در امريکا دعوتنامه ای نرسيد.چند روز پيش دون خوان کارلوس (پادشاه اسپانيا )برای پا در ميانی سفری به آنجا کرد که هنوز نتيجه اش را٫ دستکم به من نگفته اند.از طرفی يکشنبه گذشته آقای chavez  رييس جمهور ونزويلا مهمان اسپانيا بود٫نميدانم در شوی اختصاصی خودش به آقای زاپاته رو (چابز تنها رييس جمهوری است که يک برنامه هفتگی تلويزيونی دارد که در آن جوک ميگويد٫آواز ميخاند...)چه ميگويد که روز بعد وزير امور خارجه در يک برنامه تلويزيونی آقای ازنار را متهم ميکند که در کودتای ماه می سال ۲۰۰۲ در ونزويلا که بر ضد چابز بود و تنها ۲ روز طول کشيد٫دست داشته و اينکه سفير اسپانيا در ونزويلا با رهبر کودتا تماس داشته٫خود چابز هم داستان را تاييد ميکند٫بعد معلوم ميشود که مدرکی وجود ندارد.حالا حزب آزنار ميگويد که  آقای زاپاته رو بايد وزير امور خارجه اش را برکنار کند ٫بايد رسمن عذر خاهی کند٫چطور ميشود که کسی را که ۸ سال رييس دولت اين مملکت  بوده  متهم به همدستی با يک کودتاچی کرد و غيره و غيره.بهر حال آقای چابز ۵ روز پيش رفت ولی دعوا هنوز ادامه دارد.اينه که من دوست ندارم جای ايشان باشم.تازه اينجور شغلها ترقی ندارد!! برای چيمه؟


 
 
فرانکو
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱
 

ديروز٫ ۲۰ نوامبر سالروز مرگ فرانکو٫ديکتاتور اسپانيايی بود.۲۹ سال از مرگش ميگذرد.و در اين ۲۹ سال اسپانيا از يک کشور در انزوا و عقب افتاده به يکی از کشور های مهم اروپا تبديل شده و در جايی که آلمان و فرانسه بايد مواظب دخل و خرجشان باشند اسپانيا از وضع اقتصادی خوبی برخوردار هست.خیلی از وقتها سرگذشت و تاريخ اسپانيا مرا ياد سرگذشت و تاريخ ايران مياندازد.نميدانم بيشتر بخاطر شباهت است يا تضاد!؟در اسپانيا هم پس از انقلاب مانندی٫رژيم سلطنتی به جمهوری تبديل شد و جمهوری به ديکتاتوری.ديشب يک برنامه ويژه سالروز مرگ فرانکو را از تلويزيون ميديدم٫عشق به تاريخ و فيلمهای مستند را از پدرم گرفته ام.آنقدر ديدنی و جالب بود که دعا ميکردم تمام نشود٫برنامه چند مهمان داشت که از نزديک فرانکو را ميشناختند مثل روزنامه نگار و خواننده و رقاص.از چيزهايی حرف ميزدند که کمتر در کتابها نوشته ميشود٫از دخترش٫ نوه هايش و...بايد بگم که همه  در اسپانيا زندگی ميکنند و هيچ کدام نه اعدام شده اند نه ممنوع الخروج هستند نه مفسد فی العرض.مقبره فرانکو هم هر سال هزاران بازديد کننده دارد و عکس و متن سخنرانی اش هم در همان جا بفروش ميرسد و دوستداران او  در سالگرد تولد و مرگش برنامه ويژه ای را برپا ميکنند که در اخبار روز هم می آيد.البته در مورد روز مرگ فرانکو هم مانند روز مرگ عرفات و همه ديکتاتور های جهان شک و دو دستگی وجود دارد.ميگويند که در ۱۷ نوامبر مرده و لی در بيست نوامبر اعلام شده٫گويی که دور و بری های ديکتاتور ها نميتوانند بپذيرند که ديکتاتور ها هم ميميرند و يا ميترسند که در زمان زندگی ديکتاتور٫زبانشان لال٫ از مرگ او حرف بزنند  و پس از مرگش تازه اول بايد دعوای قدرت را بين خودشان حل کنند و اين چند روزی وقت لازم دارد.اگرچه فرانکو در اين مورد استثنا بود و دون خوان کارلوس(يکی از نوه های آحرين شاه)را به وليعهدی خود انتخاب کرده بود.من بارها از مردم اسپانيا شنيدم که ميگويند فرانکو يک کار خوب در زندگی کرده و آن انتخاب شاه خوبی برای ما بوده.بهرحال در اسپانيا ۲۹ سال پيش ديکتاتوری ميميرد و آزادی و پيشرفت و روزهای خوب به کشور برميگردد ولی من جايی را ميشناسم که با مرگ ديکتاتور!! فقر و زور و ستم دورويی.....هر روز بيشتر شد.ميدانيد٫تاريخ اسپانيا مرا ياد ايران می اندازد٫اما نميدانم بخاطر شباهت است يا تضاد؟شايد هم بايد چند سال ديگر صبر کنم تا مطمئن شوم