نگاهی از دور

ماه رمضان
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٧
 

خوب رمضان هم آمد.ميدانيد چرا ميگويند ماه مبارک رمضان؟من پيش از اينکه به سوريه بروم هميشه ازخودم میپرسيدم چرا اين ماه گرسنگی و بد اخلاقی را ميگويند مبارک؟تا اينکه حضرت زينب مرا طلب کرد و چند رمضان را در  جوار ايشان در دمشق گذراندم و آنجا بود که فهميدم رمضان راستين چيست.سوری ها و بطور کلی عربها ماه رمضان را جشن ميگيرند. چند روز پيش از رمضان همه جا حال و هوای نوروز ما را دارد همه در حال خريد و تميز کردن خانه هستن و از روز اول ماه رمضان٫کم و بيش جای روز و شب را عوض ميکنند و زندگی پس از افطار آغاز ميشه.دکان ها٫رستورانها٫کلوپها٫ديسکوتکها ..پر از مشتری ميشود.تا نزديک سحر ميزنند و ميخورند و خوش ميگذرانند و بعد به خانه ميروند و ميخوابند و کمی پيش از افطار بلند ميشوند.تلويزيون در اين ماه بهترين و جديدترين فيلمها و شو ها را پخش ميکنند٫در سالن های شهر معروفترين خواننده های عرب زبان يا خارجی کنسرت دارند.البته بايد بگويم کمتر کسی بود که روزه نگيرد ولی کسی که در روز های ديگر نماز نميخاند در اين ماه هم نميخاند تنها روزه ميگرفت(شايد هم برای اينکه در روز چيزی برای خوردن پيدا نميکرد)به هر حال اگه ميخاين يک ماه رمضان براستی مبارک و بياد ماندنی داشته باشيد و خوب ثوابی هم برده باشيد به يک کشور عربی برويد.


 
 
گامی برای آزادی انسان
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۱
 

آری گامی برای آزادی٫نه تنها برای زنان افغان٫که برای همه بشريت٫هر چند سمبليک.نميگويم با حق رای و رای دادن همه مشکلات زنان افغان ناپديد ميشود و يا در دور بعدی رئيس جمهور افغان يک زن خواهد بود.نه.اما اميدی به بهبود وضع زنان هست.با بکار گرفتن نيروی کار زنان لاجرم وضع اقتصادی جامعه بهتر ميشود٫و هر چه زود تر آغاز کنند بهتر.و اين نخستين گام بود.ميدانم که من يک احساسانی بدون درمان هستم٫اما ديروز هنگامی که زنان افغان را در پای صندوق رای گيری ديدم از خوشحالی گريستم.در اين دوره و زمانه که اخبار جهان پر از خشونت و مرگ است٫ بايد ديدن لبخند زن افغانی را جشن گرفت


 
 
زن کشی
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٥
 

امروز هم خبر تکراری بود:شب گذشته ۲ زن توسط همسر و مردی که با  او زندگی ميکردند بقتل رسيدند:در مورد نخست مردی ۶۵ ساله زن ۶۰ ساله اش را که تقاضای طلاق کرده بوده با شليک ۳ گلوله تفنگ شکاری اش ميکشد از او ۳ فرزند و ۲ نوه دارد. در مورد دوم مردی مراکشی دوست دختر اکوادوری اش را که پس از ۳ ماه زندگی مشترک او را ترک کرده بوده با ضربات چاقو بقتل ميرساند:در اين سال ۲۰۰۴ ميلادی در اسپانيا تاکنون ۸۵ زن توسط شريک زندگيشان کشته شده اند و ۶۲۰۰۰ زن(۳ تا صفر درست است)از مردشان به دادگاه يا پليس شکايت کرده اند.لازم به ياد آوری نيست که خيلی از زنها سکوت ميکنند وگرنه تعداد از اين هم بيشتر است .آيا کسی هست بمن بگويد چرا حتا در يک کشور غير مسلمان که کتک زدن زن از واجبات نيست با زن بد رفتاری ميشود؟تازه آن زن بيچاره که به هزار دليل تا ۶۰ سالگی تحمل ميکند تا بچه هايش بزرگ شوند و بعد ميگويد بس است ٫ديگر ترا و دستهای کثيف ترا که بجای نوازش کتکم ميزنی تحمل نميکنم بايد بميرد؟آيا گناه از خود ما زنها هست که پسرانمان را بد تربيت ميکنيم؟آيا مار در شکم میپرورانيم؟چرا ۹۹٪از مردان فکر ميکنيد که زن هميشه بايد تحمل کند٫هميشه بايد عاشق مردش باشد حتا اگر اين مرد قاتل باشد؟چرا يک مرد هر گونه شکستی را ميتواند هضم کند بجز شکست در برابر يک زن را؟چرا اين همه تنفر از زن؟ آيا با زنها دشمن هستيد؟آيا از زنها ميترسيد؟. 

victima_malos_tratos.jpg


 
 
خسرو واحمد (آخرين قسمت)
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۱
 

درجماران آنقدر با ما بد رفتاری کردند که بکلی نا اميد شديم و برای اولين بار خسرو گريه کرد٫موقع برگشت احمد ما را به نهار دعوت کرد٫رفتيم به يک رستوران شيک و سنتی در ميدان آرژانتين که حالا اسمش يادم نيست ولی فکر ميکنم کارکنان آن رستوران هنوز ما را بياد داشته باشند٫يکی از ما با صندلی چرخدار٫يکی با يک جفت عصا و ناهيد و من مثلن طاغوتی٫کمک کردند که از پله ها پائين برويم٫که همه نگاه ميکردند اول خيلی جدی و غمگين نشستيم٫خسرو ميگفت که اولين بار به رستوران طاغوتی ميرود و شوخی و جدی با آن لهجه با نمک تبريزی کاری کرد که دچار حمله خنده های بدون کنترول شديم٫بيچاره کارکنان رستوران نميدانستند چکار کنندبيرونمان کنند يا نه دلمان براشون سوخت و زود غذا خورديم و آمديم بيرون.سوار ماشين احمد شديم که تازه شدت خنده ما زياد شد که يک ماشين پليس که از روبرو ميامد دستور ايست داد٫در ماشين بک حاج آقا هم نشسته بود که پياده نشد پليس که با آن لباس واقعن خوش تیپ بود جلو آمد و گفت پياده شويم و با حالتی غير رسمی پرسيد که ايا نسبتی با هم داريم؟وقتی قيافه گيج ما را ديد با بد جنسی گفت ٫ پس گاوتون زائيده٫ و رفت پيش حاج آقا چند کلمه ای رد و بدل کرد و بر گشت.ناهيد ومن که پياده شده بوديم کنار ماشين مانديم و پسرا در ماشين ماندند. شما ميدانيد چرا اما پليس نميدانست با تمسخر گفت آقايان خيلی خسته هستند و پياده نميشن؟ناهيد تند به من گفت بيا کمک کن اول احمد را پياده کنيم .آقای پليس که هر لحظه و با هر کلمه ما بی حوصله تر ميشد درست همان چيزی را گفت که نبايد و گفت ٫ کمک چی مگه خودش پا نداره؟ احمد با صدای لرزان و عصبانی گفت٫ نه من پا ندارم و کمک لازم دارم و با اشاره به ماشين ادامه داد اما ميبينم شما همه چی داريد و کمک لازم داريد. از آن طرف خسرو را هم پياده کرديم و به پياده رو برديم .که حاج آقا طاقت نياورد و پياده شد ولی نزديک نيامد من با صدايی که حاج آقا هم بشنود مختصر و مفيد ماجرا ی خسرو و  احمد را گفتم که هردو مجروح جنگی هستند....آقای پليس با لحنی شيطنت بار رو به حاج آقا گفت بفرماييد چه فتوی ميدهيد٫ دستور دادند که ميتوانيم برويم ولی پليس ميخواست اگه برای يکبار هم شده اين او باشد که اصرار بر گناه بودن رابطه پسر و دختر بکند ٫گفت نه٫ اينها به هم محرم نيستند بايد با ما بيايند .ميدانم که اين دعوای بين خودشان بود ولی قلب من ديوانه بار ميزد اگر مامانم ميفهميد ديگه نميذاشت به بيمارستان برم خلاصه درست پيش از اين که سکته کنيم رو کردبه احمد و گفت ٫خوش تیپ بيا سوار شو و ببر دوستات را بگردون. اين بود آخرين خاطره من از پليس ايرانی من.


 
 
خسرو و احمد
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٧
 

برگرديم روزهای اول خسرو در بيمارستان:با اينکه پايش را در همان جبهه در بيمارستان صحرائی قطع کرده بودند ولی هنوز زحمش باز بود و موقع پانسمان بوی نه چندان خوبی در اتاق میپيچيد گذاشته بودنش در يک اتاق ۲ نفره ولی هيچکی تحملش نميکرد و هميشه تنها بود٫روزی که بچه های بخش صدام کردند يک هفته ای از ورودش ميگذشت البته براستی که خانمهای پرستار ايرانی دست کمی از پزشک ندارند ولی در آن بحبوحه جنگ وقت نداشتند مثل يک پرستار خصوصی کار کنند و تازه خيلی هم زياد بهش محبت ميکردند و شايد همين عيب کار بود.وقتی وارد اتاقش شدم اولين چيزی که بهش گفتم اين بود:سلام٫خسرو تو هستی؟                         

خ-آره

-کدام پات را قطع کرده اند؟

خ-چيه؟ يکی اضافه داری ميخوای بديش به من؟

-فکر ميکنی فقط يک پا کم داری ؟تو خيلی چيزای ديگه هم کم داری که خبر نداری

خ-اااه مثل چی

-پول٫شانس٫ يه دوست دختر خوشگل

خ-اوی اوی يواش اينجا پره حزب...و خنديد.نميدونم چقدر گذشت که نهارش را آوردند و آنقدر تعارف کرد که مهمانش شدم.و همينطور روزهای بعد که خيلی با هم دوست شديم.بچه های بخش به شوخی ميگفتند آنقدر تو اين بيمارستان مجانی کار کردی تا يه شوهر پيدا کردی.اما من هميشه خيلی مواظب بودم که دچار اين مشکل بزدگ نشم و برای همين از اول برای خودم يک نامزد خيالی ساخته بودم و ازش تعريف ميکردم.اگه بخام همه داستان را بنويسم از حوصله شما خارج ميشه.بنابر اين ميرم سر رابطه خسرو و احمد(خلبان).يک روز تصميم گرفتم اين دو را با هم آشنا کنم .چون اگرچه از نظر مشکل پا به هم شبيه بودند از نظر شخصيت و شرايط خيلی با هم فرق داشتند.احمد از خانواده ای پولدار و تخصيلکرده بود همه چيز داشت و فلج شدنش مثل يک لکه زشت مرکب سياه توی يک دفتر سفيد و قشنگ آزار دهنده بود٫خسرو هيچ چی نداشت و اعضای بدنش تنها سرمايه زندگی و نوری در آينده نامعلومش بود و با قطع پايش آن نور هم خاموش شده بود.خسرو چون کسی را در تهران نداشت در بيمارستان ماندنی شده بود و ديگه از من هم معروف تر شده بود.يک روز با خودم بردمش مطب(طبق نقشه خودم )و آنجا با احمد آشنا ش کردم. اين آشنائی به نفع هر دوشان شد احمدبرای گرفتن پای مصنوعی که آنموقع خيلی کمبود داشتيم و کلی دوندگی لازم داشت٫ با خوشحالی به خسرو کمک ميکرد و خسرو هم با سادگی و روح بزرگوارش غير مستقيم به زندگی احمد معنی ديگری ميداد.تا اينکه يکروز دوست آزمايشگاهيم (ناهيد)ومن تصميم گرفتيم برای گرفتن پای مصنوعی خسرو با خودش و احمد به  جماران برويم٫که آن خود داستان ديگری دارد که خيلی دردناک است.

با اجازه شما بقيه را در پست بعدی مينويسم.

 


 
 
خسرو و احمد
نویسنده : زیتا - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤
 

در پست قبلی آخرين برخوردی که با پليس اروپائی داشتم را تعريف کردم٫اينبار آخرين برخوردم با پليس ايران را مينويسم که اگرچه کمی طولانی است ولی جالب است.اما ناچارم کمی به عقب برم و اينجوری کمی بيشتر با من آشنا ميشيد.پيش از اينکه درسم تمام بشه تمام آينده ام را برنامه ريزی کرده بودم٫اما انقلاب برنامه های مرا مثل خيلی های ديگه عوض کردهمينطور جائی که بايد در آن شروع بکار ميکردم به حالت نيمه تعطيل در آمد٫برای اينکه بيکار نباشم و چيز هائی که ياد گرفته بودم يادم نرود  بعد از ظهر ها با يکی از بستگانم که روانپزشک بود شروع بکار کردم و صبح ها کلاس های مختلف و...يکسال از شروع جنگ گذشته بود که از طريق دوستم که در آزمايشگاه يکی از بيمارستانهای ارتش کار ميکرد و مجروحان جنگی در آنجا زياد شده بودند راه پيدا کردم.ماههای اول درست مثل پادو دوستم و همکاراش بودم.او يک هفته در ميان به بخش های مختلف ميرفت . ار بيماران نمونه خون ميگرفت و اينحوری با بيماران همه بيمارستان آشنا ميشدم و چون وظيفه ای نداشتم با همه دوست ميشدم و همه فکر ميکردند که فرشته واقعی من هستم٫بطور خلاصه عضوی از بيمارستان بودم و حتا تلفن هايم را به آزمايشگاه وصل ميکردند و اگر بيماری غمگين بود با اذيت ميکرد پرسنل آن بخش مرا صدا ميکردند و من مثل ماهی در آب خوش بودم واگه مشکلی داشتم عصر ها در مطب با دکتر در ميان ميگذاشتم.يکی از بيماران مطب خلبان جوانی بود که موقع رفتن به پادگان تصادف ميکنه و راننده جیپ کشته ميشه و او در اثر  ضربه دجار پاراپلژی ميشه(فلج از ناحيه کمر به پائين) و تمام روزش را در فيزوتراپی ميگذراند و هفته ای يکبار به مطب ميامد و فقط حرف ميزد و ميرفت.پسری بود جوان و با صورتی زيبا و کمی دخترانه و بدنی قوی و واقعن خوش تیپ٫بسيار با ادب٫خوش لباس.بک شورلت بزرگ قهوه ای رنگ داشت که پدال گاز و ترمز را برايش دستی کرده بودند و خودش رانندگی ميکرد و صندلی چرخدارش هميشه صندوق عقب ماشينش بود.روزهای ۳ شنبه سر ساعت ۶ بعد از ظهر منشی ما دم در منتظرش بود و کمکش ميکرد که رو صندلی چرخدارش بشينه و مياوردش بالا...از طرف ديگه در بيمارستان ارتش با سربازی که در جبهه يک پايش را از دست داده بود و تازه به تهران منتقلش کرده بودند آشنا شدم٫روزهای اول واقعن سرسام آور بود ناچار بودم تمام روز را در کنارش باشم( خانواده اش در تبريز هزار مشکل داشتند و خسرو پسر بزرگشان بود و نميتوانستند برای ديدنش به تهران مسافرت کنند. يادم مياد که شب نوروز يکی از بچه ها بردش خونه خودش که تنها نباشه٫ آخه اون روزها هنوز مهربانی بخاطر مشکلات مالی و گرفتاری های رنگ و وارنگ شهيد نشده بود)

اگه اجازه بدين بقيه ماجرا را در پست بعدی مينوسم٫هرگز اين همه در يکبار تایپ نکرده بودم