نگاهی از دور

جشن آتش در اسپانيا
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
 

از روز ۱۵ تا ۱۹ ماه مارس٫هر سال در شهر بالنسيا(والنسيا)جشن بزرگی بپا ميشه.با آتش و آتش بازی به اسم فايا٫که صد ها هزار نفر را از همه جای دنيا و خود اسپانيا به والنسيا ميکشاند.در اين چند روز مردم مطابق معمول روزهای جشن و شادی٫ با لباسهای محلی و قشنگ از صبح و بخصوص بعد از ظهر در خيابانها مشغول خوردن و نوشيدن ميشوند.پنج بعدازظهر مراسم گاوبازی و شبها٫رقص و پايکوبی برقرار است.در ساعات آخر ۱۸ مارس٫مثل چهارشنبه سوری خودمان٫شهر يک گلوله آتش ميشود که تا صبح ادامه دارد و بعد نوبت کارمندان شهرداری ميشود که همه جا را تميز کنند و تا يادم نرفته بگم که در اين جشنهای بزرگ٫هميشه داوطلب هايی هم هستند که در تميز کردن شهر به رفتگران کمک ميکنند.البته بجای بوته و خاری که ما در چهار شنبه سوری ميسوزانيم٫در والنسيا مجسمه های ۲۰ و ۳۰ متری را ميسوزانند که واقعن ميتوانند هر کدام يک شاهکار هنری باشند.باهزينه هايی بيش از دويست هزار يورو.هر سال گروهی هنر مند درست پس از پايان جشن شروع به تهيه طرح و سوژه برای سال آينده ميکنند.امسال ۱۵ طرح يا مجسمه با هم رقابت ميکنند باضافه شهر داری که وارد مسابقه نميشود ولی هر سال در اين جشنها يک مجسمه دارد که آخر از همه به آتش کشيده ميشود.درحقيقت تنها يک مجسمه نيست بلکه مجموعه ای از مجسمه های بزرگ و کوچک است که داستانی را طرح ميکند٫مطابق با خبرها و شخصيتهای سال و يک نمونه کوچک از همان طرح که در پای مجسمه بزرگ گذاشته ميشود و در صورت برنده شدن آنرا در موزه نگهداری ميکنند.عکس زير مربوط به برنده سال پيش است که ۲۷ متر طول داشته و هزينه آن۲۲۴.۷۰۰ يورو بوده است.شايد بگوييد که چرا چنين خرجهايی را ميکنند که تنها ۴ يا ۵ روز عمر دارد و بعد سوزانده ميشود؟خوب اين جشن هم برای خودش مبنا و آغازی داشته و کم کم جنبه تجاری گرفته.ميگن پيشتر ها٫در والنسيا در زمستان که کار کمتر بوده٫نجارها با تکه های اضافی چوپ چيزی مثل مترسک ميساختند و در اواخر زمستان آنها را ميسوزاندند و بعد خانمهای خانه دار هم لباسهای کهنه و دور انداختنی را به تن اين مترسک میکردند و سال به سال بيشتر شبيه آدم ساخته ميشد و پس از آن به شکل مسابقه درآمد و سرانجام جنبه تجاری و تبليغاتی آن بيشتر و بيشتر شد.حالا هم که يک جاذبه توريستی بزرگ برای شهر است که همه از آن سود ميبرند.از طرفی اسپانيايی جماعت دنبال بهانه ميگردد که خوش بگذراند٫بعد هم فکری برای سود در آوردن ار آن ميکند 

Falla Nou Campanar.

اگه دوست داريد عکس های بيشتری از اين مراسم ببينيد اينجا را کليک کنيد


 
 
تقاضای ازدواج
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۸
 

بیست سال پيش٫اهالی يکی از روستاهای کوچک و دور افتاده اسپانيا دچار يک مشکل عجيب و در عين حال ساده ميشوند:کمبود زن:

مردان مجرد در ده٫کسی را برای ازدواج و تشکيل خانواده پيدا نميکنند.بيچاره ها از رسم و رسوم ايرانيها هم خبر ندارند که به فاميل و دوستان زنگ بزنند تا يک زن زيبا و آفتاب و مهتاب نديده براشان پست کنند.تا اينکه يکی از اهالی محل فکری بسرش ميزند و نامه ای برای روزنامه ای ميفرستد و از دختران وزنانی که مايل به ازدواج هستند دعوت ميکند که سفری به روستای آنها بکنند.اين خبر دهان به دهان ميگردد و متقاضيان از سرتاسر کشور و حتا کشورهای ديگر به اين نامه پاسخ ميدهند و پس از مدت کوتاهی در يه چنين روزی٫اولين اتوبوس پر از کانديدای عروس شدن به روستا وارد ميشوندو۲ شب توسط مسوولين مجلس رقص و جشن برپا ميشود تا با هم آشنا شوند.در اين مجالس رقص و گردش دسته جمعی٫چند نفری همديگر را می پسندند و پس از مدتی ازدواج ميکنند و حالا بچه های ۱۷ و ۱۸ ساله دارند.در کشورهای اروپايی که نرخ تولد خيلی پايين است٫بسياری از روستاها دچار مشکلاتی از اين دست ميشوند.جوانان برای کار به شهرها ميروند و پس از مدتی کدخدا ميماند و ده و چندتايی ديگر.بعد برای جلب نيروی کار و زندگی٫از خانواده هايی که دارای فرزند هستنددعوت ميکنند که به آن محل کوچ کنند و برای تشکر٫خانه ای با اجاره ناچيز و کنتراتی برای کار به آنها ميدهند.و هر چند تا بچه بيشتر٫بهتر و کمکهای مالی هم زيادتر.البته اين ديگر مشکل روستای ما نيست.چون امروزه روز جمعيت زيادی دارد و تبديل به شهر شده.حالا از هزاران توريست در سال پذيرايی ميکند.بله آن نامه٫زندگی و ادامه حيات را به آن روستا برگرداند.راستی تا يادم نرفته بگم که نويسنده آن نامه با يکی از مسافران اتوبوس عشق آشنا ميشود و ۲ سالی با هم زندگی ميکنند ولی به ازدواج و بچه دار شدن نميرسد و هر کدام به راه خود ميروند و او هنوز هم مجرد است.جل الخالق ! نکنه دعوا سر لحاف ملا بود؟!


 
 
کمک به آسيب ديدگان سونامی
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
 

فکر ميکنم که من يه کمی فمنيست هستم.ميدونيد هميشه از اينکه تنها ما خانمها  بايد آرايش ميکرديم٫دلخور بودم.اگرچه من هنوز به سن آرايش نرسيده ام و يا برای فروش هر کالايی٫از تراکتور گرفته تا خلال دندون و کاغذ ديواری٫بايد يه زن خوش هیکل و زيبا آنهم با لباس شنا٫مردم را به خريد دعوت ميکرد٫عصبانی ميشدم.تازه در محيط خانه و خانواده هم٫از ما خانمها ايراد ميگرفتند که چرا در خونه٫آرايش نميکنيم٫لباس شيک و مرتب نمیپوشيم که آقايان٫خدای نکرده حالشان بهم نخورد.و کسی نبود بگه بابا مگه ما خانمها دل نداريم٫يا زيبايی سرمان نميشود که هر جا چشم می اندازيم با مردانی نتراشيده و نخراشيده روبرو ميشويم؟ولی خوشبختانه حالا اوضاع خيلی بهتر شده.ديگه آقايان روز بروز بيشتر به خودشان ميرسند٫کم کم ابرويشان را مرتب ميکنند٫کرمی٫مانيکوری و غيره و غيره.و از همه بهتر٫حالا برای فروش کالا از آقايان خوش تیپ و خوش بر و رو هم استفاده ميکنند.ديگه مدتهاست که در سالن ها و کلوپهای مخصوص خانمها٫آقايان استریپپ تيز ميکنند و اين ما خانمها هستيم که برای خوش تیپه پول و گل پرت ميکنيم.دنياست ديگه.گهی پشت به زين و گهی زين به پشت.از آخرين پديده های اينجوری تقويمهای ديواری با عکس مردانی هشت شانه و دو متری است که مثل نقل و نبات فروخته ميشود.عکسی که در زير ميبينيد از اين دست است.بله بله ميدانم که اينها چهارشانه هم نيستند چه رسد به هشت شانه ولی از نظر شهامت و نمک از هيچکس کمتر نيستند.چون اين ۱۰ مرد و( اگر کمی دقت کنيد)يک خانم٫پليس راهنمايی يکی از شهرهای کوچک اسپانيا هستند که اين عکس دسته جمعی را برای جلد يک تقويم ديواری گرفته اند که تمام درآمد حاصل از فروش آن برای کمک به آسيب ديدگان از سونامی اخير اختصاص داده ميشود.البته هرکدام يک عکس تکی هم برای يکی از ماههای  سال گرفته اند که اگر مايل به ديدن آن هستيد٫بايد ۵ يورو پول بدهيد و بخريد.به اين ميگن شهامت !فکرش را بکنيد٫ همان پليسی که در خيابان برگ جريمه ميدهد دست شما٫يک عکس تمام قد در خانه شما داشته باشد که تنها پوشش او يک تابلوی :خيابان يکطرفه است: باشد

 

Solo para abrir boca, una de las fotos del calendario. (Foto: Policía Local de Fuenlabrada)


 
 
قانون اساسی اروپا
نویسنده : زیتا - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳
 

امروز در اسپانيا انتخابات بود٫برای تاييد يا رد قانون اساسی کشورهای اروپايی.اسپانيا اولين کشور اروپايی است که از راه يک رفراندوم اينکار را ميکند و بقيه کشورها منتظر که نتيجه چه ميشود.من هم از صبح با علاقه اين جريان را دنبال کردم.که مثلن در ساعت ۲بعدازظهر٫چند در صد از مردم رای داده بودند٫که مسن تر ها صبح زود رای دادند و جوانتر ها آخر وقت٫ در چه شهرهايی استقبال مردم بيشتر بوده.(شايد جالب باشد که بگويم٫شهری که کمتر از همه رای دادن را جدی گرفتند:سه اوتا :بود که در مرز اسپانيا و مراکش قرار دارد و عرب اسپانيايی در آنجا زياد هستند.با اينکه همه حزب های بزرگ از مردم خاسته بودند که در اين انتخابات شرکت کنند٫ تنها ۴۲٪از مردم  شرکت کردند که بسيار کم است٫ ۷۶٪ رای آری دادند٫ ۱۷٪ نه و بقيه هم سفيد.حزب چپ اسپانيا و شاخه سياسی اتا به اين قانون اساسی نه گفتند ولی طبيعی است که طرفدارانشان را به رای دادن تشويق کرده بودند.تنها حادثه مهم روز در اين باره رفتار يکی از اعضای حزب چپ بود که هنگام رای دادن٫ روی لباسش يک اتيکت :نه به قانون اساسی:چسپانده بود و چون بر خلاف قانون انتخابات در اسپانيا است که هرگونه تبليغ در روز رای گيری را ممنوع ميکند٫اورا دستگير کرده و چند ساعت بعد هم٫پس از تشکيل پرونده آزاد شد.به هر حال روز خوبی بود.دستکم از نظر من٫ که هر چند در سرازيری عمر٫ميدانم که حق انتخاب در انتخاباتی را دارم که نتيجه اش از پيش تعيين نشده.فکر ميکنيد چيز کوچکی است؟