نگاهی از دور

راز بقا
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧
 

هفته گذشته٫برای دولت اسپانيا (و هر دولت واقعی و دمکرات ديگری)هفته آسانی نبود.با فرو ريختن چند خانه و ترک برداشتن تعداد زيادی از خانه های محله ای در بارسلونا بر اثر يک سری کارهای مترو سازی٫شروع شد و با مردن ۱۸ نفر٫ پس از يک جشن تولد در يک ده کوچک٫در خوابگاهی بعلت گاز کربنيک و انفجار بمبی که گروه اتا در روز افتتاح يک نمايشگاه هنری در مادريد گذاشته بود٫ادامه پيدا کرد و با يک آتش سوزی بزرگ در يک ساختمان سی طبقه در مادريد تمام شد.خوشبختانه بجز در مورد جشن تولد٫در حوادث ديگر تلفات جانی نبود.اگرچه در هيچکدام از اين موارد دولت بطور مستقيم و شايد حتا غير مستقيم٫گناهکار نبود(نميدونم چرا مسءول را نميتوانم درست بنويسم!)اما همه مسءولين دولتی و غير دولتی و تلويزيون ها و غيره با تمام توان و امکانات در صحنه بودند.در آتش سوزی روز شنبه که از ساعت ۱۱ شب شروع شد و تا بعدازظهر يکشنبه ادامه داشت ٫بطور مستقيم از ۲ کانال تلويزيون پخش ميشد و شهردار مادريد تمام شب را همراه با گروه آتش نشانی و بقيه دست اندر کاران در خيابان بود.نه در سفر بود نه جلسه داشت و نه بيمار شده بود.همه کانالهای تلويزيونی تلفنی با او مصاحبه کردند.باور کنيد که نميدانم کی خابيد.ولی صد در صد به خانه اش نرفت.در روز بمبگذاری هم پس از يک ساعت در محل نمايشگاه حاضر شد و عصر همانروز پادشاه و شهبانوی اسپانيا در مراسم افتتاح نمايشگاه شرکت کردند و از اينکه ممکن است بمب ديگری هم گذاشته باشند نترسيدند.در مراسم به حاکسپاری آن هيجده نفر٫وليعهد و همسرش شرکت کردند.بله هفته سختی برای مردم بود.آما دستکم تنها نبودند و دولتمردان در نقش از ما بهتران در پشت رييس دفتر و سکرتر و نوارهای تلفنی پنهان نشده بودند.درست در همان روزها چند متر برف در رشت زندگی مردم را فلج کرده بود.آنجا چه گذشت؟شما بهتر ميدانيد.اينجا کارها و اوضاع چطور است٫من به شما اطلاع دادم.اينجا کسی ادعای مسلمانی و نمايندگی از خدا را ندارد.اينجا تنها خدمتگزار مردم هستندو بس. نه اينکه فرشته باشند.نه .اما اگر خوب خدمت نکنند٫بايد از اسب مراد پياده شوند.اين است راز بقا.نه کمتر نه بيشتر.


 
 
انتقاد
نویسنده : زیتا - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٠
 

روز جمعه برای يه چک آپ رفته بودم درمانگاه.درست وقتی که نوبت من شد٫ چند نفر که همون نزديکيها تصادف کرده بودند٫آوردند تو درمانگاه و نوبت من عقب افتاد.کتابم را باز کردم و مشغول خاندن شدم.اين درمانگاه ها و مطب دندانپزشکها هم مثل واگنهای مترو ميمونه٫که آدم ميمونه کجا را نگاه کنه که درست چشم طرف روبرويی نباشه و کتاب خوندن بهترين راه چاره است.اما هميشه آدم موفق نميشه چيزی از کتاب بفهمه.بخصوص اينبار در درمانگاه نتونستم حتا يه خط بخونم.درمانگاه ۳رديف صندلی داشت که مثل سينما چيده شده و يک رديف چسبيده به ديوار٫و روبروی ۳ رديف ديگر.خانمی که لباس عربی و بدون روسری بود روی يکی از صندلی ها نشسته بود و خانم ديگری با روسری و لباس معمولی(شلوار و کت بلند) بغل دست من و در رديف اول.نميدونم چه شد که خانم روبرويی بلند شد و اومد نشست کنار خانم بغل دستی من و به زبان عربی و نسبتن آرام شروع کرد به سلام و احوالپرسی.اول با کمی مکث و کمرويی خودش را به او معرفی کرد و سپس از دکترش٫دليل آمدنش به درمانگاه پرسيد.با اينکه تازه با هم آشنا شده بودند از خصوصی ترين مسايل زندگی همديگر میپرسيدند.که پدرش چکاره بوده٫چند ساله هست٫شوهرش کجا کار ميکند٫چند تا بچه دارند و ده تا چيز ديگه.تازه هر چه بيشتر ميگذشت٫لحن گفتگو دوستانه تر و تن صدا بلند تر ميشد و چون به يک زبان بيگانه حرف ميزدند٫بيشتر جلب توجه ميکرد.و چون فکر ميکردند که کسی چيزی از حرفهايشان نمی فهمد٫با خيال راحت اسپانيايی ها را نقد ميکردند و از خودشان يعنی عربها تعريف ميکردند که زنهای خوب و شوهر دوست و مطيع و غيره و غيره هستند.خوشبختانه از ايرانيها حرف نميزدند٫چون نميدونم ميتونستم همچنان خودم را به نفهمی بزنم و ساکت بمانم يا نه.که هر که تنها به قاضی برود٫ناچار خندان بر ميگردد يا چيزی تو اين مايه ها.آی که انتقاد کردن چه آسان است!؟


 
 
ارتباط
نویسنده : زیتا - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢
 

ميتونی با يک کلمه٫يک جمله يا يک کتاب٫حرفهايت را بزنی.

ميتونی با يک بيت٫يک رباعی يا غزل٫نظرت را بگويی.

ميشه با يک نگاه٫يک اخم يا چشمک٫حرفها زد.

ميشه با ايستادن٫رفتن يا برگشتن٫اعتراض کرد.

با يک ترانه٫يک سرود/يک تصوير٫يا عکس/لمس يک انگشت٫يا دست٫ ميشه٫قصه ها گفت.

ميتوان با مهر٫با خشم/با سکوت٫يا فرياد٫راز دل گفت.بايد آنطور که دوست داريم٫ميخاهيم يا ميتوانيم٫با ديگران ارتباط برقرار کنيم.اين همه حق ماست و هيچ کس نبايد اين رابطه را قطع کند.رای دادن٫اوج فرياد خاسته و انتخاب ماست.حتی اگر٫انتخاب و نظر ما٫با انتخاب و خاسته اکثريت يکی نباشد.بدست آوردن اين حق در هر گوشه ای از اين کره خاکی٫اميدی برای محرومين از اين حق است.

 


 
 
سينمای اسپانيا
نویسنده : زیتا - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٤
 

 ديروز فيلمتوی دريا را ديدم.فکر نميکنم که اين فيلم را ديده يا حتی اسمش را شنيده باشيد٫چون يک فيلم اسپانيايی است.ومن هم مثل شما از فيلم آمريکايی خوشم مياد.اسپانيش ها هم با اينکه از آمريکايی ها بدشون مياد(کدوم اروپايی با آمريکايی ها خوب است؟)فيلمهای آمريکايی را دوست دارند٫چون بيشتر فيلمهای خودشان افتضاح هست.ولی فيلم :توی دريا:يک چيز ديگه است.کارگردانش يعنی آلخاندرو  آمه نبار که ۳۲ ساله است تا حالا ۵ يا ۶ فيلم بلند ساخته ولی بيش از ۲۰ جايزه از فستيوالهای مهم جهان را در دست دارد.آخرينش به عنوان بهترين کارگردان از کره طلايی که کمتر از اسکار نيست.کارهای اوليه اش شبيه به کارهای هيچکاک بود ولی اين بار از داستان واقعی مردی کاملن شناخته شده در اسپانيا که مدتها اسمش سر زبانها بود استفاده کرده٫مردی که در جوانی از صخره ای به دريا شيرجه ميرود و متاسفانه بخاطر عمق کم آب دچار فلج کامل ميشود.مردی که ماجراجو و عاشق سفر بوده به ناگهان بايد تمام لحظات زندگيش را در تخت خواب بگذراند و بجز نفس کشيدن برای هر کاری احتياج به کمک دارد.او اين زندگی را نميخاهد ولی نميتواند حتی  به تنهايی خودکشی کند.ولی در اين مورد کسی نميتواند کمکش کند.خاسته اش را به دادگاه ميبرد و...انتظار نداريد که همه فيلم را تعريف کنم؟داريد؟

اگر اين فيلم در شهر شما روی پرده سينما رفت٫حتمن ببينيد.فيلمی است برای ديدن و فکر کردن٫و شايد هم واکنشی تازه در برابر زندگی٫اينکه آيا محکوم هستیم که زندگی کنيم٫حتی مثل يک گياه و روی دوش ديگران؟٫اگر کسی به آدمی که در اين شرايط است کمک کند که تنها خاسته اش٫يعنی مردن٫برآورده شود٫قاتل است؟.

توی دريا(sae inside) پرسشی کهنه را با نگاهی تازه مطرح ميکند.

گزارشگر رسمی پرشين بلاگ از اسپانيا:زيتا    (نخنديد ديگه)

  آرش سيگارچی٫روزنامه نگار ديگری که در بند شد.اين ديگه خنده دار نيست