نگاهی از دور

قانون يا عدالت
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٧
 

هر از چند گاهی در اسپانيا٫حرف از اصلاح قانون جنايی پيش مياد و هر بار نياز بيشتری به تطبيق قانون با تغيرات جامعه احساس ميشه.آيا پيروی صد در صد از قانون ميتواند گاهی بی عدالتی باشد؟يا عيب در خود قانون است؟آيا زندان برای تنبيه مجرم است يا بيمه درستکاران؟برای گرفتن حق ضعيف از قوی است يا برای جلوگيری ار هرج و مرج؟همه اينها و خيلی چيزهای ديگر شايد!؟آيا تنها با اجرای قانون٫حق قربانی تامين ميشود؟با کسی  که ده نفر را در نهايت خونسردی ميکشد٫چکار بايد کرد؟اعدام؟!!

تا يکماه ديگر يکی از اعضای اتا که ۲۵ نفر را کشته پس از گذراندن ۱۸ سال در زندان با ۴۸ سال سن آزاد ميشود!منظورم اينست که پس از آزادی٫ فرصت زيادی برای کشتن خاهد داشت.چون نه تنها پشيمان نشده. که٫ هر بار ديگر اعضای حزب اتا کسی را ميکشتند او در زندان با شامپانی و لانگوستينو (غذايی دريايی)موفقيت دوستانش و مرگ بيگناهان را جشن ميگرفته.حالا چطور چنين چيزی در زندان امکان دارد٫مربوط به  تفسيری است که از مجازات در جوامع مختلف وجود دارد.و شايد هم بپرسيد چرا جزای کسی که ۲۵ نفر را کشته٫بايد ۱۸ سال زندان باشد؟باز ميگرديم به همان پرسش های اولی.زندان برای تنبیه مجرم است يا اصلاح او؟و اينکه اجرای قانون به معنی عدالت هم هست؟به هر حال ۱۸ سال پيش اين موجود را به ۲۹۹۵ سال زندان محکوم کردند.چون در اسپانيا اعدام و حبس ابد وجود ندارد و کسی را بيش از ۳۰ سال نمیتوان در زندان نگه داشت٫از طرفی به دلايل مختلف٫مثلن تحصيل٫آموختن يک يا چند حرفه٫کار در آشپزخانه و غيره بطور اتوماتيک باعث تخفيف در مدت زندان ميشود.و ايشان هم به ازای هر ترم ۳ماهه تحصيل٫ ۲۰ روز تشويق شده اند که بتوانند هر چه زودتر آزاد شوند و اين همه قربانی های آينده شان را در انتظار نگذارند. در پايان دوست دارم بپرسم٫زندان تنها برای مجازات آقا بده  هست  يا دور نگهداشتن او از مردم بی دفاع.به زبان ديگر  بايد در داخل زندان  از امکانات رفاهی برخودار باشند يا به حداقل بسازند؟


 
 
پادشاهان شرقی
نویسنده : زیتا - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۱
 

سرانجام تعطيلات سال نو ميلادی تمام شد.فردا دوشنبه٫اگه خدا بخاد٫همه چيز به حال عادی بر ميگرده. در اسپانيا ار ۲۲ دسامبر تا ۸ ژانويه مدارس تعطيل است و اين در همه قسمتهای دولتی کشور اثر ميذاره.از کشورهای ديگه اطلاع زيادی ندارم٫ولی در اسپانيا روز ششم ژانويه يکی از مهمترين روزهای سال٫دستکم برای بچه هاست.چون در اين روز ۳ شاه شرقی(ملچورن با ريش سفيد٫بالتازار سياهپوست و گاسپار جوان و مو طلايی)برايشان هديه ميآورند.اين ۳ پادشاه که  در روز تولد مسيح ستاره ای در آسمان ميبينند و اين ستاره آنها را به بلن ميبرد و در آنجا از تولد مسيح آگاه ميشوند . ملچورن که از پرسيا بوده هديه ای از طلا که در خور شاءن شاهانه ميسح باشد٫ گاسپار  هديه ای به نشانه خدايی او و بالتزار هديه ای به نشانه انسان بودن مسيح تقديم ميکنند.پاپا نويل که روايت ديگری از همين داستان است٫ تا همين ۲۰ و ۲۵ سال پيش در اسپانيا بازاری نداشت ولی امروزه هر دو روز را يکسان جشن ميگيرند و در فروشگاه های بزرگ و کوچک٫درخت کاج مردم را دعوت به خريد ميکنند و صحنه تولد مسيح٫در کليسا ها٫ادارات دولتی و غيره به زيباترين و هنرمندانه ترين اشکال برای ديدار بازديد کنندگان برپا ميشود.در روز پنجم ژانويه کارناوالی بزرگ رسيدن اين ۳ پادشاه را به شهر٫جشن ميگيرد و بچه ها زود ميخابند که پادشاهان شرقی کارشان را براحتی به پايان برسانند و صبح ۶ ژانويه بتوانند با هدايايشان بازی کنند و پدر و مادر ها نفسی براحتی بکشند و شروع کنند به پس انداز کردن برای مخارج کريسمس سال آينده.البته اگر حراج سراسری که درست از هفتم ژانويه شروع ميشود بگذارد.تازه پس از حراج٫مسافرت در هفته مقدس٫تعطيلات ماه آگوست٫خريد لباس و کتاب برای سال تحصيلی بعدی٫رويای پس انداز را به کابوس تبديل کند.برای همين به کارمندان در ماه دسامبر٫عيدی و در جولای٫پاداش پرداخت میکنند.ولی بيچاره کسانی مثل من که يک شرکت يا کاسبی کوچک داريم و بجای گرفتن عيدی و پاداش بايد به همان يکی يا دو کارگر و کارمندی که داريم٫ درسال دو حقوق کامل اضافه بديم!.می بينيد از کجا به کجا رسيدم ؟از قديم گفتند(:هر کی بفکر خويشه٫...:)


 
 
متلک
نویسنده : زیتا - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٤
 

درست روز اول ژانويه که صبح زود از خانه به محل کارم ميرفتم٫يکی به من متلک گفت!خودم ميدونم که عجيب است کسی در اين باره بنويسد٫و برای همين علامت تعجب ميگذارم.اما شايد دلايل تعجب ما يکی نباشد.شايد بگين تو اين روز ها که صد ها هزار نفر در اثر سونامی٫ زندگی يا دار وندارشان را از دست داده اند٫چطور يکی در باره متلکی که شنيده حرف ميزند؟بايد بگم٫درست به همين دليل رويم را بر ميگردانم به اينطرف که ديگه تاب غم وغصه ندارم٫فکر ميکنم تا ساليان سال و برای همه بشريت٫در اين ۲۰۰۴ غم وغصه داشته ايم.ومن که از گفته و ضرب المثل خيلی خوشم مياد٫يک ضرب المثل اسپانيايی را به کمک ميگيرم که ميگه:در برابر آب و هوای بد٫خودت را به روحيه خوب مجهز کن:تازه نميدونم که چند سال بود که متلک نشنيده بودم ٫نه اينکه دلم تنگ شده باشه٫چون يکی از چيزهايی که در ايران باعث ميشد٫آدرنالين خونم زياد بشه٫همين متللک شنيدن بود.اما اينجا متلک گفتن در انحصار کارگران ساختمانی است و هرگز يا تقربين هرگز٫کلمات زشت بکار نميبرند.حالا شايد بخواهيد بدونيد که طرف چی گفته؟آنهم در اولين روز سال نو که همه در تعطيلات هستند و کمتر کسی کار ميکند٫شايد هم بنوعی ميخاسته با من همدردی کنه که مثل او از تعطيلات محروم بودم!و تنها گفت:سلام خوشگله:باور کنيد که ابدن خوشگل نيستم و اگر کس ديگری در آن دور و بر ها بود٫ميفهميدم که با من نبوده.اگرچه ٫شايد بنظر او خوشگل اومدم.چون نميدونم که با مردم اکوادور آشنايی داريد يا نه؟ولی اينجا زياد هستند و بايد بگم که خيلی خوش بر وبالا نيستند و من با يک وجب قدم در برابر آنها قد بلند هستم٫حتی در مقايسه با مردان اکوادری.بهر حال خوب نيست آدم زياد فروتن باشه و شکسته نفسی کنه٫چه دروغی داشته که صبح کله سحری به من بگه خوشگله؟!


 
 
زن در اسلام
نویسنده : زیتا - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٧
 

اين آقايی؟! که در عکس زير ميبينيد٫محمد کمال مصطفی٫پيشنماز يک مسجد در يکی از شهرهای اسپانيا است.يک پيشنماز معمولی نيست٫خيلی کمالات دارد٫ متفکر عالم اسلام است٫خوب دروغ ميگويد و تازه نويسنده هم هست.آنهم کتابی آنچنان مهم و جنجالی که بخاطر نوشتن آن٫به زندان ميرود.اسم کتابش را هم ميگذارد:زن در اسلام:البته من کتابش را نخانده ام٫و تصميم هم ندارم بخانم٫ يعنی نه ميتوانم و نه ميخاهم.نميخاهم٫چون نيازی ندارم که نظر اين آقا؟! را در باره من زن بدانم و نميتوانم چون خوشبختانه کتاب را از کتابفروشی ها جمع کرده اند.ولی آنهايی که خانده اند آنقدر شعور و عقل معاش داشتند که از او شکايت کنند.چون در کتابش بطور دقيق توضيح ميدهد که شوهران٫چگونه زنهايشان را کتک بزنند که جايش باقی نماند و خدای ناکرده مشکلی برايشان ايجاد شود.ميدانم که هر روز در دنيا هزاران زن  مورد بدرفتاری از شوهر٫پدر و بطور کلی مردان ٫قرار ميگيرند٫ولی اينکه موجودی بتواند ٫با خيال راحت٫بنشيند و راه کتک زدن  زن را در يک کتاب بنويسد و آنرا در دسترس ديگران قرار دهد!؟اين موجود در دفاع از خود ميگويد: هر کسی ميتواند اشتباه کند و از اين به بعد دقت بيشتری خاهد داشت و از مترجم استفاده خاهد کرد که برداشت بد از نوشته هايش نشود.و اگر بخاهيم ايراد گير باشيم حتی در کتابهای آسمانی هم ميتوانيم نکته هايی را پيدا کنيم:برای نوشتن اين کتاب او را به يکسال و سه ماه زندان محکوم کردند ولی متاسفانه پس از ۲۲ روز آزاد شد که  خود داستان ديگری دارد.در روزی که آزاد شد٫جمعی از پيروانش٫شادی کنان به پيشوازش رفتند و در آن ميان چند زن؟!!!!هم بودند.آی که چقدر اعصابم از نوشتن اين خبر خرد ميشود.

ميدانيد چي؟اصلن دوست ندارم عکس اين موجود را در وبلاگم بگذارم و ميدانم که شما هم تمايلی به ديدن آن نداريد.بجايش اين گل را ميگذازم و تقديم ميکنم به همه زنان و مردانی که هر رابطه ای را بر پايه برابری و احترام بنا ميگذارند.

 


 
 
غمها و شاديها
نویسنده : زیتا - ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢
 

 

ديشب٫از اينترنت به آهنگ کوه بلند دلکش گوش ميکردم و به دوستان سر ميزدم و شب يلدا را مزمزه ميکردم٫رفتم صفحه موج پيشرو و ار آنجا به پيروی از پيشنهاد آقا پيمان به وب( شهر من بم)

 http://rahmat1360.persianblog.ir/ .

که از آن حال رلکس و ملس يکدفعه سقوط کردم.شايد اثر آهنگ و موسيقی ايرانی بودکه با نوشته ساده و پوست کنده رحمت(نويسنده وب شهر من بم)مرا ويران کرد.صبح را با حال غمگينی شروع کردم که اول نميدانستم برای چی است که ياد شب پيش افتادم و غم مردمی که بازماندگان فاجعه هستند.اما زندگی باز نميماند و هديه های کوچکی هم به آدما ميدهد.امروز بخصوص بيش از يک شادی و لبخند رضايت٫جيره من بود.  اول اينکه یه اسپانيايی که بخاطر اسم فاميلی من فکر ميکرد عرب هستم٫امروز که مرا ديد و فهميد ايرانی هستم با خوشحالی گفت:اوه تو ايرانی هستی٫من ايرونيها را دوست دارم و کارگردان مورد علاقه من عباس کيا رستمی است.و من اينجور موقع ها گردنم را کمی کج ميکنم٫به يه نقطه نزديک و نامعلوم نگاه ميکنم و با لبخندی بسيار کمرنگ با گردن بند طلايم که آويزه اش نقشه ايران است بازی ميکنم٫و از ايرانی بودن خودم لذت ميبرم.تازه زندگی برای  من هديه ديگری را هم پيشبينی کرده بود٫از يکسال پيش من رييس دوره ای در مجموعه ساحتمانی محل زندگيم هستم.روزی که نوبت رياست! من شده بود٫بيش از يک همسايه٫با نگاه و پچ پچ ناراضی بودن خودشان را از بازی گرفتن يک جهان سومی در نقش تصميم گيرنده به من ابلاغ کردند و امروز در پايان جلسه بايد کس ديگری را انتخاب ميکرديم٫اما پس از يکسال نظر ها عوض شده بود و از من خواهش کردند که يکسال ديگر بمانم!و از اينکه با نو آوری کارها را بهتر از قبليها سر و سامان داده ام ازم تشکر کردند(آخه من خيلی بلا هستم).اما چه بگويم از اين آدمی همين که تنها ميشدم يه حالت دلشوره٫کلافگی يا نميدونم چی٫ بسراغم ميامد و دنبال دليل نگرانيم خودم را ميکاويدم و دوباره یاد٫ شهر من بم٫رحمت و بازماندگان غمگين يک شهر!...خدايا ديگر پيامبری٫معجزه ای٫چيزی در بارگاهت نمانده؟که نياز فوری داريم.